مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

سریالی که این شب‌ها از شبکه دو داره پخش میشه! برادر! قشنگه ولی برای من داستانش قابل حدس و گمانه! یعنی گمان نمیکنم باطنِ پیچیده‌ای داشته باشه!

و اما تیتراژش! محمد علیزاده و صدایِ بسیار بسیار جالبش! آهنگ‌های دیگه‌اش رو زیاد نشنیدم اما تیتراژهایی که خونده واقعا به نظرم خوب بوده... 

تیتراژ این سریالش هم حس میکنم که قبلاً شنیدم! از همون ثانیه‌هایِ اولی که تو تلویزیون یه تیکه اولش رو فقط شنیدم حس کردم که قبلاً شنیدم! ولی مثل اینکه جدیده  ...

با همون بارِ اولی که شنیدمش ، دلم گرفت ... آخه میدونید؟ زمونه عمر ما رو می‌گیــره ... برادر از برادرش سیــره ... برادر از برادرش سیــره ... برادر از برادرش سیــره ... تو دیر رسیدی خیلی دیـره ... خیلی دیـره ... خیلی دیـره ...

+ خیلی خوب بود خیلی ...

دانلود از بیپ تونز

  • Mr. Moradi

به امید خدا فردا صبح راهیِ تهرانیم! تهرانی که دلِ خوشی آنچنان ندارم ازش :/

امیدوارم شب برگردیم! اصلاً و ابداً حوصله‌ی مهمانی و رفت و آمد رو ندارم! اونم بعد از چند سال! [راستش میخوام زودتر برگردیم تا موردِ مناسب برای رهن پیدا نکنیم!]

+ مطمئنم فردا قیمتِ رهنِ خونه‌ها تو تهران ؛ پایین‌تر از قیمت رهن خونه تو دوسال پیشِ رشت میشه ؛ شانس ندارم که :/  هروقت لازمه قیمتا پایین باشه، نیست؛ انگار سازنده‌اش وصیت کرده که ده برابر واگذار کن!! الان که من به هر دری میزنم که نریم اونجا ؛ همینجوری قیمتایِ مناسب و متناسب! از در و دیوار داره آوار میشه‌ :/ 

++ از مهاجرت میترسم! به شدت! 

+++ به نظرم بدون تایید، نمایش داده شدن نظرات بهتر از بستن‌ـشون باشه ... 

  • Mr. Moradi

از بعد از عید ، اساسی‌طور قصد داشتم دستی رویِ فضایِ ظاهریِ اینجا بکشم ... دیگه از حالت‌های موقتی خسته شده بودم و میخواستم یه تغییر کلی و همیشگی ایجاد کنم ...

قالب قبلی هرچند بد نبود ولی پهنایی که میخواستم رو نداشت ... اواخرِ امتحانات بود که با قالبایی برخورد کردم که یکی از بلاگرها به رایگان گذاشته بود ... فرصت رو غنیمت دونستم و سریع قالب رو عوض کردم ... همون روز هم هدر و یه چیزایِ جزئیِ دیگه‌ای رو هم تغییر دادم ... اما باز هم اون قالبی که میخواستم نبود ... یه نقص‌هایی داشت ... 

بالاخره بعد از امتحانات هم رسید و شروع کردم به رفع کم و کاست‌هایی که داشت ... اولش فکر میکردم که اصلاً نمیتونم! اما خب رفته رفته به لطف خدا تونستم با تقلید از کدهای قالبایِ بیان و یه سری اطلاعات جزئی ، اون چیزایی که مشکل داشت رو درست کنم ...

برای مثال یکی از مشکلاتش این بود که متن‎‌های بولد شده رو عادی نشون می‌داد یا نوشته‌های مورب یا کج رو هم عادی نشون می‌داد که با اینکه برای اونایی که بلدن سختی نداره ولی حدوداً یک ساعت یا 45 دقیقه وقت من رو گرفت ...

یه سری از تغییرها هم مربوط به کامنت‌ها و محلِ لینکِ وبلاگ‌هاشون بود که الان اسمِ هر نظردهنده ؛ لینکِ وبلاگش و تاریخ نظرش هم لینکِ مستقیم نظرش هست .. اما اونایی که وبلاگ ندارن اسمشون تبدیل به لینکی میشه که به پستی که توش نظر گذاشتن ارجاع داده میشه که ان شاالله بتونم اونم درست کنم که کلاً کسی که وبلاگ نداره و آدرسی ننوشته ، اسمش تبدیل به لینک نشه ...

صفحه‌ای که مدت‌ها (تقریبا از زمان ساخت وبلاگ) تو منو قرار داشت با عنوان "انتقاد و پیشنهاد" رو برداشتم ... در طی این چندماه به هدفی که از ساختش داشتم نرسیدم که اون هدف هم یکجا قرار گرفتنِ همه‌ی انتقاد و پیشنهادها بود که تقریباً هرکسی به هر پستی می‌رسید همونجا نقد و پیشنهادش رو می‌نوشت [به جز چند نفر!]... که خب دیدم در این صورت کاربردی نداره ... 

صفحه "درباره من" رو هم برداشتم و به صورت بهتری صفحه "درباره" رو در منو قرار دادم که کامل‌تر هست ...

+ امیدوارم به امیدِ خدا فضایِ اینجا بهتر از قبل بشه [همینکه از فضایِ درسی خارج شده ، خودش نصفِ راه رو رفته :))]

  • Mr. Moradi

فکر نمیکنم چیزی از این بهتر وجود داشته باشه که بعد از یک سال یه نفس راحت بکشی و این نفس راحت رو تویِ ماهِ عزیزی مثل رمضان بکشی :))

این همه من خوندم؛ تقریباً همه‌ی سوالا کوتاه جواب بود :/ در عوض خودم یه سه چهار خطی توضیحِ اضافه نوشتم :))  

گوشی هم بردم و با دو تا از دبیرام عکس گرفتم و همچنین از امضایِ خودم بر دیوار کلاس که اوایلِ سال گذاشته بودم عکس گرفتم:

امضایی که اولِ سال، رویِ دیوار کنار میزم کشیدم و تا آخر سال همراهم بود ... یادش به خیر! یکسال گذشت ... به عبارتی دوسال ...

برنامه نه آنچنان مدوّن و با ترتیبی! ولی خوبی دارم واسه این سه و نیم ماه ... امیدوارم مثل پارسال ، پوچ و بی ارزش نگذره [البته نبودِ کلش آف کلنز نصف قضیه رو از پوچی در آورده D:]

هرچند ماه رمضونه ولی پیاده روی رو در رأس امور دارم .. زشته آدم شهر خودش رو کامل بلد نباشه :دی

کارنامه‌ها رو هم دیرتر میدن :/ فکر میکردم پس فردا بدن :/

در هر حال اصلاً حوصله فکر کردن به نمره رو ندارم!‌ 

 :::::

یکسال رفت ... سالی که با فکر و خیالاتِ به شدت عقبه‌داری شروع شد .. با همون خیال‌ها پیش رفت ... یکسالی که نمیدونم بگم خوب بود یا بد! یکسالی که هدفِ کوتاه مدتم برخلاف پارسال بود و تقریباً اصلا اون هدفی که پارسال پیش گرفته بودم ؛ هرچند نمیشه بهش گفت هدف ؛ رو اصلا پیگیری نکردم .. میدونید چرا؟ اولاً فهمیدم که اصلا بدرد نمیخوره! دوماً فهمیدم حتی اگه تلاشی هم صورت بگیره بی نتیجه‌اس! آخرش هم میدونم باید در برابر چیزی که از اول امسال پیش گرفتم هم باید به همچین نتیجه‌ای برسم و مطمئناً همینطور خواهد شد ... 

یکسالی که قضایایِ نسبتاً مهمی بینِ‌ـش پیش اومد .. یکسالی که خیلی چیزا بهم خورد بعضی چیزا محکم‌تر شد ... شاید که کمی ازش بگذره ؛ دردِ استرس‌هاش کمرنگ بشه و دوست داشتنی به نظر بیاد ... به هر حال تموم شد ... خوب و بد .. سخت و آسون رفت که رفت!‌ فقط امیدوارم سال بعد و سالهایِ‌باقیموندهِ تحصیلی و سال یا سالهایِ باقیمونده عمرم به خیر و خوبی بگذره ... 

  • Mr. Moradi

فردا آخرین امتحانه! با اینکه فردا ماه رمضونه و روزه‌ام و خودم حال ندارم ولی با خودم قرار گذاشتم یه دو کیلومتری پیاده راه برم!! ببینید دیگه چقدر این پیاده‌روی خوبه که به عنوان جایزه تعیین‌ـش میکنم :دی

اجتماعی به صورت مسخره‌ای زیاده! یعنی نویسنده‌اش ؛ البته نویسندگانش؛ از تنها چیزی که حرف نزدن ، چگونگیِ شکستنِ قایقِ سهرابه! (جمله از این بهتر یادم نمیاد :دی) یعنی از مشروطه شروع کرده تا آخرِ اقتصادی مقاومتی رفته! آخه پدر صلواتی(تیکه کلامِ معلم دوم ابتداییم بود این تیکه "پدر صلواتی" :دی) داشتم میگفتم آخه پدر صلواتی این دانش‌آموزِ خنگ با اون همه امتحانای کلاسی هنوز نتونسته همشو حفظ کنه! تو یک روز چجور میخواد بخونه اینا رو؟  ... بدین ترتیب هنوز یک دور هم نخوندمش ... میدونم فردا هم گرسنمه و حالِ خوندنش رو ندارم :/ پس شب‌جان بمان که بیدارم باهات :)

::::::

+ اینقدر از ویندوز 8.1 تعریف کردم که اونم واسم شاخ شد :/ یادم رفته بود آپدیت اتوماتیکش رو غیرفعال کنم (یادم نرفته بود ولی ناقص غیرفعالش کردم انگار) که 500 مگ رو در این بحبوحه‌یِ بی حجمی بُرد و از یه گیگی هم که به ناچار خریدم حدود 170 مگ رو برد! و من مانده‌آم تنهایِ تنها میانِ قحطِ مگ ها :/  چجوری روزی کمتر از 100 مصرف کنم آخه؟!‌ :/  تابستون بخواد این بساط باشه به جانِ خودم رمز وای فای رو به رمزِ مطالبِ رمزدارِ اینجا عوض میکنم‌ (رمزی که هیچکس بلد نیست :دی) 

  • Mr. Moradi

خیلی سخته زندگی با کسی که باهاش تضادهایی داری! اصلا نمیشه هماهنگ شد ...هیچی اونجور که باید نمیشه! یا شور میشه یا بی نمک! 

برایِ مثال ، شخصاً به شدت از وسایل الکترونیکی! مراقبت میکنم و حالا نه حتماً مراقبت! همینکه درست استفاده میکنم و بعد طرف دوم میزنه داغونشون میکنه! ظاهرِ این وسایل نشون نمیده! ولی واقعا داغونن! 

ولی بدترین جایِ قضیه اونجاست ، که لحظه‌یِ خراب شدنِ همه‌ی این وسایل ؛ دستِ منه و من باعث و بانی شناخته میشم :دی 

البته خداروشکر الان چیزی نسوخته ولی در کل قانونش به این شکله :)

میخواستم وقتی امتحانا تموم شدن ویندوز رو عوض کنم ولی طاقت نیاوردم :دی

من و 8.1 ؛ همین الان یهویی :)

        چقدر 8.1 خوبه ! چی بود اون ویندوز 10! :))

  • Mr. Moradi

به هر دلیلی، از وبلاگنویسی خسته شدید ، انگیزتون از دست رفت ، وقتتون رو گرفت ، وارد برهه جدیدی از زندگی شدید و حالا به هر دلیل و علتِ دیگه‌ای اگه تصمیم به رفتنِ از وبلاگ و وبلاگستان گرفتید ، و خواستید برید ، میگم که نرید! بمونید و هفته ای یه پست بذارید! نه وقتتون رو خیلی میگیره ؛ ماهی یه پست بذارید! نه دیگه 24 ساعته مشغولید ؛ سالی یک‌پست اونم دمِ تحویل سال ، که حتماً چند ساعتی استراحت میکنید، بذارید! اصلا همون دمِ تحویل سال هم با پیامک پست بذارید!!! ولی نرید خواهشاً :/ ... 

دیگه واقعا هیچ راهی ندارید ؛ لب‌تاپ یا رایانه یا گوشی یا تبلت‌ـتون! داغ کرده و هِی اِرور میده که :"ننویس! دیگه با من تایپ نکن!" یا اصلاً هشدار میده که:"اگه یه بار دیگه با من تایپ کنی، می‌سوزم" ؛ باشه! تسلیم! ننویسید! ولی مطالب‌ـتون رو حذف نکنید! وبلاگ رو حذف نکنید! اصلا یه پست با فونتِ تیتر و سایزِ 36 هم بنویسید که : "این وبلاگ به دلایلی که خودم میدونم؛ پلمپ شد!" ولی حذف نکنید! شاید اون وسط یکی خواست بیاد و دوباره بعضی نوشته‌هاتون رو بخونه ... واقعا به وبلاگ و خانه و کاشانه‌ـتون اعتقادی ندارید؟ به خواننده چی؟ به مخاطب‌ها و خواننده ها هم اعتقاد ندارید؟

+ چی شده که تا فصل داره عوض میشه ؛ سیلِ عظیمِ مهاجرت از وبلاگستان رخ میده؟ [البته این مهاجرت از نظر من عظیمه! شاید واقعا بزرگ نباشه!]

++ حالا خواهشاً نیاید بگید: "هرکسی اختیارِ خودش و وبلاگش رو داره!!!"... این رو هر تازه کاری میدونه! 

  • Mr. Moradi
up