بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۵ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!
عدالت؟!
انصاف؟!
وجدان؟!
بشر کِی همه را یکجا، به حراج گذاشت؟
کلیک
  • Mr. Moradi
  • شنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۱۲:۰۶
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۹۴
نظرات شما ( ۱۸ ) ۹ موافق

دیروز و امروز که به معنای واقعی کلمه به درک رفتند:| دو روز تعطیل که قصدم حداقل گرفتن چندتا عکس عالی برای هنر بود، حتی وقت نشد فارسی رو مرور کنم! وقت که چه عرض کنم! لعنت به این خواب های طولانی :|

فارسی ای که امتحان ترم نداره و من موندم و یه امتحانی که فردا گرفته میشه! معلوم هم نیست بعد از فردا ، باز هم بگیره یا نه!

امیدم فقط به خداست و فردا صبح تا ظهر که باز هم با سابقه ای که از خودم سراغ دارم، خدا باید کمک کنه تا بتونم تکمیلی بخونمش ...:|

خداروشکر شعر رو هنوز حفظم ... ولی باز هم سخته! سخته تحمل استرسی که برای رفعش هیچکاری نمیکنم! 

آخ که از الان عاشق اومدن این تابستون هستم! تابستونی که ان شاالله دقیقا برام از ساعت 16 ، 17 خرداد شروع میشه ...

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۲۰:۳۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۸۵
نظرات شما ( ۱۲ ) ۷ موافق

تاسف برانگیزه وقتی که حرفی با نیت دیگه ای زده میشه ولی جور دیگه ای برداشت میشه، و البته این برداشت هم در اصل بخاطر چیزیه که وجود داره ولی شخص نمیدونسته! حرفی که بی موقع زده میشه! و حقیقتا هم این تاسف فایده ای نداره...

اینکه ناخواسته یکی رو ناراحت کرده باشی، و اینکه ناخواسته حواست نبوده باشه، اینکه بخاطر چندتا مسئله روزمره اون هوشی که باهاش همه چی رو از چندتا خط نوشته میکشیدی بیرون رو از دست داده باشی و بدون اینکه متوجه باشی یه حرفی بزنی، جبران نشدنیه ... 

خسته ام از این چندبار اشتباه :|

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۱۸:۰۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۹۲
۱۱ موافق

ولادتت مبارک مولای ما ...

 تبریک میگم به شما شیعیان عزیز و خوانندگان گرامی ...


نظرات شما ( ۱۴ ) ۲۶ موافق

آرام آرام راه میرفتیم ... از این سمت بازار به آن سمت! خسته نبودم اما حوصله این شلوغی را هم نداشتم ... پیشنهاد مسیر فرعی دادم ... رفتیم در تو در تو های بازار بزرگ رشت!!! شاید اولین بار بود که از آن مسیر میرفتیم ، مسیری که تقریبا مختص نوشت افزار و اسباب بازی بود ... میرفتیم ... 

اما فقط 5 ثانیه! فقط!

سعی کردم بشناسم! اما سریع تلاش کردم که دیگر فراموش کنم! اصلا برود به جهنم!

سرخوش به نظر می آمد ...میتوانستم از حالت چهره، دندان های نسبتاً خرگوشی و آن غرور بچگانه اش حدس بزنم که او ، خودش است! در پنج ثانیه! یک تلاقیِ کوچکِ دو نگاه و دیگر هیچ ...

دلایلی هست که میگوید خودش است و دلایلی که میگویند: فراموش کن! این پنج ثانیه را قبل از آنکه ماه ها طول بکشد، فراموش کن ... 

+ نوشته فوق، از نظر موضوع با این پست هم جهت است ...

++ حکمت خدا، در همین اتفاق هاست ...

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۲۰:۵۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۸۷
۸ موافق
یه قاعده ای تو زندگی این یک سال اخیر بوجود اومده، که به دلایل نامعلومی من و باتری قلمی یا نیم قلمی یا کتابی یا شارژی ، شدیم مثل جن و بسم الله! :| 
هر وقت من به باتری نیاز دارم ، یا اصلا نیست یا اگه هم هست ، کم است :/
هر وقت باتری به من نیاز داره[هنوز پِی به چگونگی نیازش نبردم] به تعداد سانتریفیوژهای جمع آوری شده، جلو چشم هست ... 
از این رو یک جفت باتری قلمی(دو عدد) گرفتم و گذاشتم تو خونه؛ ولی الان به سه تا نیاز پیدا کردم ! و هرچقدر هم خونه رو میگردم یک باتریِ قدیمیِ فرتوت هم پیدا نمیکنم :|
  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۱۵:۳۸
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۷۱
نظرات شما ( ۱۰ ) ۷ موافق

صفحات دیگر

up