بایگانی دی ۱۳۹۵ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

1. دبیر خوبیه ؛ اما لحظه‌ای که بدونِ جواب دادن به سوالِ هیچکس ، رفت توی دفتر نشست، از ته دلم حس کردم پتانسیل مزخرف بودن رو داره :| دبیر زیست رو میگم. در حالی که با یک اشاره کوچیک می‌شد یک نمره رو درست‌تر بنویسم ، ولی با راهنماییِ ناقصِ معاون که آخرش گفت من دیگه جواب رو گفتم و من که خودم جواب رو نمیدونستم لبخند زدم و گفتم بعله! ممنون! و یه چیزایی رو با توجه به چیزی که شنیدم نوشتم ولی بیرون که اومدم بچه‌ها سوال رو به جوابی مرتبط می‌دونستن که اصلاً سر امتحان بهش فکر هم نکردم! واسه همین میگم با یه اشاره‌ی کوچیک حل میشد! در هر صورت نمی‌دونم چقدر نمره‌ش رو میده!؟ یا اینکه چندتا غلطِ دیگه دارم؟! اصلاً مشخص نیست! و احتمالاً باید غرغرهای احتمالی برای بدخط بودن رو هم تحمل کنم :| ولی اصلاً دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم! نمیشه واقعا صد درصد سوالایِ همچین امتحانایی رو درست نوشت! نمیشه واقعا :/

2. خیلی تلخ و بیهوده‌ست وقتی به این نتیجه میرسی که دیگه چیزی نمونده که حسِ خوبی داشته باشه! نمیدونم چرا دارم ازش زده میشم! میدونستم پایدار نیست حسِ خوبش! ولی نمیدونستم تا این حد ناپایدار هستش.

3. بودنِ توی این دنیا داره تصویر جدیدی برام پیدا می‌کنه! کم کم دارم به این فکر میفتم که باید بودنِ موثرتری رو برای خودم داشته باشم ؛ بودنی که دیدنی باشه نه فقط خیالی! ولی کو راهِ حلش؟! زهی خیالِ باطل باز!

4. دوشنبه امتحان عربی دارم و فکر نمیکنم خوندنش برام سخت باشه! :) 

5. میخوام برم مدرسه راهنمایی‌ـم [متوسطه اول :|]؛ بینِ اسامی‌ای که احتمالاً توی راه‌رو برای امتحانات و شماره صندلی و اینا زدن بگردم ، ببینم آشنا به چشمم میاد یا نه! میدونید؟ من دوسال پیش ، از الان هم احمق‌تر بودم! تنها فرقش این بود که اون موقع وجود خارجی داشت و الان نه! همین فقط! منشأ هردوتا یکیه! هردوتا حماقت از یک‌جا نشأت میگیره! 

نظرات شما ( ۸ ) ۷ موافق

مادربزرگم بیماره! یعنی اونقدر پیگیر نشدم که اطلاعاتم در همین حده ... 

الان بردنش آریا ... و به‌نظرم الان مشکلِ جدید هزینه خواهد بود! پول فدای سرِ سلامتی! ولی خب؛ کی اونقدر داره واقعا؟! الان بابابزرگم سه میلیون برداشته برده و من گفتم الان یه میلیون نیست شبی که! سه میلیون هم نیست. بیشتره ... مامانم گفت نه شبی یه میلیونه :| و الان که سرچ کردم دیدم بعله! سه میلیون هم نیست! کلاً تختِ پایینِ سه و دویست ندارن [به جز نوزادان و اورژانس] ... چندین سال پیش اون‌یکی مادربزرگم رو برده بودن اونجا! البته اول آمبولانس برد بیمارستان عمومی بعد همونجا دکترهای عمومی به همراه‌ها گفته بودن ببریدش از اینجا! اینجا هیچ‌کاری نمیشه کرد. بدتر میشه وضعش [نقل به مضمون] و زین بابت بردن آریا ؛ البته بیمه بود و اینا انگار.

من نمی‌فهمم واقعا! اگه بیمارستان عمومی بدرد نمیخوره ، پس چرا هست؟ و اگه بدرد میخوره چرا همچین مواقعی همه‌ی دکترا ارجاع میدن خصوصی و یا عمومی‌ها جا و دکتر ندارن؟ :| چه وضعشه آخه! گیرم طرف سی سی یو بستری بشه مثلا! از کجا بیاره شبی یازده تومن؟ بی‌انصاف‌ها :| 

دعا کنید :)

+ خدا همه‌ی بیمارها رو شفا بده ان شاالله ...

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ ، ۲۰:۴۱
  • روز نوشت
  • نمایش : ۶۵
۳۰ موافق

1. من استادِ از بین بردنِ زمان‌های اضافه‌ام!! البته هنوز از کلمه‌ی "اضافه" مطمئن نیستم و احتمالا اواخر پنج‌شنبه و در نقطه‌ی اوجِ خودش در پایانِ جمعه مطمئن میشم که این زمان‌ها "اضافه!" نبوده! بلکه کاملاً نیاز می‌بوده و باید استفاده می‌شده! داشتم می‌گفتم که من استادِ از بین بردن و هدر دادنِ وقت هستم! یعنی کافی هستش که شما ده به توان منفیِ یاده از یک ثانیه رو به من بدید و در عرضِ ده به توان منفیِ یازده ثانیه بعدش من بهتون سه چهار ساعت وقتِ تلف شده‌یِ خالص تحویل بدم :|

2. یه تصمیمی از خیلی زمان‌ها قبل من رو قلقلک می‌داد برای اجراش و البته خودم هم این تصمیم رو قبول دارم و یک‌روزی اجرایِ اون رو برای هرکسی که خسته‌ست از هرچیزی که اسمش خستگی‌ـه ، لازم میدونم. و اما اینکه چه تصمیمی هست ، باید روش فکر کنم تا بفهمم که چی هست! بله، دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی پست‌های مبهمی که نوشتم ، این تصمیم هم برام مبهم هست و نمیدونم که چیکار باید بکنم و تصمیمم چی هست! یه‌چیزی شبیه کناره‌گیری شاید ، یا حتی ... ولی هرچی که هست ربطی به وبلاگ نداره! ولی وبلاگ مسیرِ اجرایِ تصمیم رو در خودش ثبت می‌کنه حتماً! ثبت می‌کنه ، بدونِ ابهام و مِه‌گرفتگی! :)

3. این دوهفته‌ی باقی‌مونده امتحانات که تموم بشه ، فکرام رو روی هم میریزم ، هرطور شده خودم رو می‌کِشم بیرون! نه اینکه توی امتحانات بخوام درگیرش باشم! نه! ولی فرصتِ بیرون اومدن ندارم! بیرون اومدن از چی؟ از خیلی چیزها! از استرس! از وسواس. از فکر و خیال. از این محدودیت. از ابهام. از فکرِ تویِ لعنتی. حتی فکرِ مصداق‌های لعنتی‌ترت.

4. باز فکرِ انتخاب رشته‌ی دانشگاهی اومده سراغم! اینکه من چرا واقعاً هیچ علاقه‌ای به رشته‌های تجربی ندارم؟! مثلاً پزشکی چه جذابیتی برای من میتونه داشته باشه؟! یا دندون؟ یا داروسازی؟ تازه کنکورِ لعنتی‌تر و سخت‌ترش هم مسئله‌ی جداگونه‌ایه! رتبه آوردن یا نیاوردن مسئله‌ی جداگونه‌تر! دارم فکر می‌کنم روی زندگی‌ـم ریسک کنم یا نه؟ بمونم و سه سال دیگه ، به قیمتِ تحملِ زجر و استرس و درسِ عظیمِ کنکور ، ریسک کنم یا همین خرداد ، همین تیر ، همین چند ماهِ دیگه ، به قیمتِ تمام زندگی‌ـم ریسک‌ِ بیش‌تری رو پذیرا باشم!؟ :| یا چطوره که اصلاً بی‌خیالِ ریسک بشم و زندگیِ دوست‌داشتنی‌ـم! و رشته‌های دوست‌داشتنی‌ترِ! تجربی رو ادامه بدم؟! :|| [نه اینکه تجربی بد باشه هااا! ولی به ازای سختی و سنگینی‌ای که دروسش داره نمیدونم چقدر می‌تونم بهش علاقه‌مند باشم :| ]

نظرات شما ( ۷ ) ۴ موافق

*مرتبط با چالشِ جولیک

اول بخونید لینک بالا رو!

خاب!

اولاً که متاسفانه بچه مدرسه‌ایِ خرخوانِ بیست‌خواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمی‌تونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!!

حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یک‌بار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زن‌عموم شوره‌:‌دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغه‌ی خودم با هر تلاش و سخت‌کوشی‌ای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفل‌ساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :)

وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق

جغرافی از چهارم ابتدایی وارد درس‌های من شد فکر کنم. یادم هست اون موقع ، امتحان شفاهی می‌خواست بگیره و بعد نوبت من که شد ، مراکز استان‌ها رو پرسید! و من کُپ کردم که عه! مگه اون تصویر ایران که استان‌ها و مرکزهاش رو نوشته امتحانه؟! مثلاً یادمه چهارمحال و بختیاری رو پرسید و کهگیلویه و بویر احمد! و فکر کنم کردستان رو هم پرسید! ولی من نمیدونستم. وقتی نشستم دیدم برام 18 گذاشته! ناراحت نشدم ولی اصلاً فکر نمی‌کردم تصویر هم باشه جزو امتحان. از اون روز به بعد امتحان جغرافیا همیشه برام شیرین بود. سریع می‌نوشتم و زود تموم می‌‌شد! برام سخت نبود. الان هم جغرافیا سخت نیست ولی من نمیتونم درک کنم که شکلِ امروزیِ ناهمواری‌ها مربوط به اواخرِ دوره‌ی اول دوران سوم زمین‌شناسی باشه ولی در دوره‌ی کواترنر شکل نهایی پیدا کرده باشه :| اینطوری میتونم معادلش رو بگم که مثلاً شکلِ امروزیِ ناهمواری‌ها برای یک میلیون سال پیش باشه ولی شکلِ نهایی‌ـش مربوط به پونصدسال پیش باشه :| یه‌لحظه با خودم گفتم شکل نهایی همیشه کواترنر هست و اصلاً به دوران‌های قبلی کاری نداره‌هااا ، نمیدونم چرا حواسم پرت شد. همین یه تیکه رو غلط نوشتم و دقیقاً همین سوال که دوبخشی بود 1/5 نمره داشت :/ بینِ این همه سوالِ نیم نمره‌ای و یک نمره‌ای :| فوقش نیم نمره تا هفتاد و پنج صدم کم می‌کنه ولی خب امیدوارم جای دیگه چیزی رو غلط ننوشته باشم و فقط همین یک اشتباه بوده باشه.

+ امتحانِ هنر چهارشنبه مثلِ این می‌مونه که اصلاً امتحانی نیست! به همین دلیل اگه این چند روز زیست رو نتونم کامل بخونم ، دیگه خیلی حرفه! باید خوند! باید! :)

++ هوا بس ناجوانمردانه خوب است! آخه الان امتحان ندارم نمیتونم مستفیض بشم :| :دی

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵ ، ۱۱:۵۴
  • روز نوشت
  • نمایش : ۹۵
نظرات شما ( ۵ ) ۷ موافق

امتحان فیزیک داشتم! اصلاً از دیشب و امروز صبح قبلِ امتحان حرف نمیزنم که حتی فکر کردنِ بهش حالم رو بد میکنه از بس فاجعه بود. البته قبلاً امتحاناتی هم بوده که از این هم بیش‌تر استرس داشته باشم ولی واقعا این‌بار داغون شدم. صبح که قبل امتحان بچه‌ها از دبیر سوال میکردن دبیر میگفت نگران نباشید. اینورتر که اومدیم گفتم قیافه‌اش داد میزنه سوالا رو آسون داده! با خودم گفتم قبل امتحان غیب میگی؟ خدا کنه اینطوری باشه! وگرنه که هیچی که هیچی! رفتیم سر جلسه ، دبیر امروز کلاسی نداشت و بعد از اصلاحِ اشتباهاتِ تایپیِ داخل ورقه رفت!! امتحان سخت نبود. یکی یکی حل می‌کردم میرفتم جلو و الحمدالله که یکی از سوالات رو پرسیدم و بخاطر یه اشتباه ریز یه نمره از دست ندادم! هرچند نمیشه حدس زد اینجور مواقع ولی بیش‌تر از نیم یا بیست و پنج صدم غلطی مد نظرم نیست  امیدوارم مستمر رو هم یکم راه بیاد :| 

دبیر ریاضی فقط شنبه‌ها هست. دیروز که یک غلطِ دیگه از ورقه‌ی ریاضی‌ـم پیدا کردم ، کلاً ناامید شدم از اینکه بشه نمره‌ رو درست کرد. امروز تصمیم داشتم برم بهش بگم یه‌جوری! من رو به هفده برسونه که با مستمر بیست میانگینش بشه 18/5 که سیستم درستش کنه 19 :| اصلاً روم نمیشد نگاهش کنم و مسیرِ حرکت و نگاهم رو مدام تغییر میدادم. اوایل امتحان فیزیک اومد و بهم گفت : ریاضی رو خیلی تند دادی... احتمالاً منظور از تند ، افتضاح هست ؛ چون من بیست دقیقه روی سوال اول موندم، بیست و پنج دقیقه روی سوال دوم :/ و این تند محسوب نمیشه و حتی کُند هست... چیزی نداشتم که بگم! گفتم چی بگم ، سر امتحان خیلی گیج شدم فقط. گفت آره مشخص بود... خوشم اومد که این رو گفت. این یعنی حواسش بود. وسط امتحان بود و نمیتونستم اونجا بهش بگم که منو به 17 برسونه ؛ حتی دلم نمیخواست بپرسم چند شدم که ذهنم درگیر نشه. ولی خودش شروع کرد به گفتن : ورقه رو بهت 19 دادم و مستمر بیست. فقط دونقطه خط صاف بودم! یه لبخندِ کمرنگی زدم گفتم شرمنده. ممنون دستتون درد نکنه. بعدش یادم نیست که اول رفت و بعد من شروع کردم به نوشتن یا اول من شروع کردم به نوشتن و رفت. به هرحال چند دقیقه‌ای داشتم فکر میکردم که نوزده.نوزده.نوزده. جداً من ریاضی رو چرا اونقدر گیج شدم؟ :| دستش درد نکنه! یعنی ببینید وضعیت چحوری بود که به 17 قانع شدم! یعنی به میانگین 19! ولی الان فکر کنم میانگینش رُند بشه بیست. خداروشکر. البته من یه وسواس مزخرف توی شنیدار هم دارم!! مثلاً الان وسواسِ این رو گرفتم که گفت پونزده یا نوزده :))))) البته پُر واضح هست که اگه پونزده گذاشته باشه ، یعنی من سیزده چهارده شدم و گمان نمیکنم در این حد فاجعه و حماسه آفریده شده باشه!! :دی ولی محض اطمینان بار بعد ، یعنی درواقع هفته بعد ، یه‌بار همینجوری می‌پرسم و سعی میکنم که این یه هفته به نوزده فکر کنم :))) البته واقعیتش هم به احتمال 99/9 درصد نوزده هست :| پونزده دیگه خیلی کمه :| 

بعله! فیزیک بد نبود و احتمالاً خوب خواهد بود! ان شاالله! و دیگر هیچ!! :)

+ دوشنبه جغرافیاست! بعد از جغرافی ، چهارشنبه هنر هست! یعنی به واقع انگار که چهارشنبه اصلاً امتحانی نیست :))) بخاطر نبودِ کتاب هنر ، دبیر مربوطه! پنج‌تا سوال مشخص کرده و هموناست و گمان نمیکنم نوشتنِ جوابشون بیشتر از 10 دقیقه وقت ببره :)) یعنی برای زیستِ شنبه یه جورایی از ظهر دوشنبه تا شبِ جمعه وقت خواهیم داشت :)) امیدوارم به خیر بگذرن همشون :)

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ ، ۱۲:۳۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۷
نظرات شما ( ۱۲ ) ۵ موافق

از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس می‌کنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجه‌ای برسم ، باید یه‌چیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوال‌هامون بی‌جواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، به‌زور برسونیم به یه نتیجه‌ای که بتونه قانع‌کننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی.

ولی من الان یا دیشب نمی‌خواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمی‌خواستم بیام بگم که همه‌ی فکر و ذکرم رو در هاله‌ای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همه‌ی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام تغییر می‌کرد. از یه‌جایی نباید بزرگش می‌کردم. از یه‌جایی نباید اونقدر برام مهم میشد. نباید اونقدر مهم میشد که الان با خودم بگم احمق اونو با خدا اشتباه نگیر.

من یه‌جایی رو اشتباه رفتم. تقصیرِ خودم هم نبود. بازی‌های مسخره‌ی پشتِ پرده حواسم رو پرت کرد. من یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام رو تغییر میدادم و ندادم. راستش من یه‌جایی یه‌جوری باید یه حسی رو درک میکردم و درک نکردم. من باید می‌فهمیدم و نفهمیدم چون نمیتونستم بفهمم. من باید کوچیکیِ اون رو بفهمم. من باید بفهمم فقط. اما اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم یا بهمون الهام بشه. اصلاً قرار نیست از این سردرگمی در بیایم. یعنی اصلاً قرار نیست از جایِ دیگه‌ای ما رو از سردرگمی خارج کنن. این خودِ مائیم که باید یکجوری که نمیدونم چجوری ، از این توهم بیرون بیایم. که ببینیم واقعیت رو. که واقع‌بین باشیم و اینقدر توی ابهام نمونیم. این‌قدر برای خودمون و دیگران رنج نسازیم.

ما باید یکجایی بفهمیم که رو به رویِ این مسیر بن بست هست! اگر هم پشتِ این بن‌بست ، خیابونی ، زندگی‌ای ، حسی ، خیالی و... وجود داره ، باید از یه کوچه‌ای ، میانبری ، خیابونِ دیگه‌ای واردش بشیم. ما نمی‌تونیم تا ابد به دیوار جلومون زل بزنیم و به صدا و عطر و طعم و رنگ و بویِ زندگی‌ای که از پشتش میاد دلخوش باشیم. ما باید مسیرمون رو عوض کنیم. باید خودمون رو عوض کنیم و این تنها بایدی هست که باید باشه تا سردرگم و گیج نباشیم توی زندگی. و من فقط سردرگم و گیج شدم توی زندگی. و من فقط نشستم پشت دیوار و زندگیِ اونطرفِ بن‌بست رو تصور کردم. و من هیچ کوچه و خیابونی نبوده که نرفته باشم اما هیچ راهی پیدا نکردم و پیدا نکردم و دوباره نشستم پشت دیوار. فقط همین.

بشنوید

از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو ...

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق
up