بایگانی فروردين ۱۳۹۵ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

هرکس به آرزویی، به خواسته ای، به دنباله ای زنده است ... زنده است که تا عمر داره بشینه و به اون خواسته فکر کنه و فکر کنه و فکر کنه و اینقدر خیال ببافه که نخِ بافتنیش تموم بشه و از هپروت بیاد بیرون ... وقتی هم که میاد بیرون خماره! خمارِ اون آرزوشه که تا چند لحظه پیش؛ در ذهنش ، فکرش، نگاهش و حتی حالت صورتش نمایان شده بود! اونقدر واضح که حتی میشد حدس زد که چرا خیره است به یکی از هزارتا گره فرشِ قرمزِ زیر پا ... همه هستن و این آرزوهای سردرگم، در این عالمِ خاکی ...

 هرکسی هم به شیوه خودش ، در حد توان خودش؛ با تمام انگیزه ای که داره یه مسیر طولانی رو شروع میکنه! ... یه مسیر طولانی رو شروع میکنه به امید دیدن عوارضیِ آخرِ جاده، که چشمک زنون داره میگه رسیدی به آخرِ خط! یکی وقتی رسیده به این آخر که دیگه انگیزه اش تموم شده و نای ادامه دادن نداره! یکی وقتی رسیده به این آخر، که به خواسته اش رسیده ولی باز هم دیگه اون رغبت اولیه رو نداره! یکی وقتی رسیده به این آخر، که به آرزوش رسیده و با یه انگیزه نو داره نهایت استفاده رو از این کامیابی میکنه ... حالِ بعضیام جالبه! رسیدن به آخر خط، اما هنوز به هیچی نرسیدن! یعنی فقط رسیدن به آخرش و یه هزینه گزافی هم به عوارضیش پرداخت کردن اما به خواستشون نرسیدن! اما...! اما باز هم یه مسیر دیگه رو انتخاب میکنن! هرچند طولانی تر! هرچند پر هزینه تر! هرچند پرخطر تر! ولی به امید رسیدن به خواستشون تسلیم نمیشن ... انگیزشون مثل یه کنکوری که هنوز 9 ماه وقت داره، زیاده! اینا همون رستگارانند :دی
حال منم این وسط تعریف نشده اس! من هر روز خودمو میرسونم به آخر خط! هزینه رو پرداخت میکنم ... انگیزه ام رو مثل یه شب امتحانی که فقط 8 ساعت وقت داره به صفر میرسونم! حتی جریمه تندروی هامم میدم! اما هنوز صبح نشده، توی همون خواب!، دوباره از جاده خاکی میام بیرونو میرم تو یه راه جدید! میرم تا یه مسیره تازه رو شروع کنم! مسیری که خودم هم نمیدونم آخرش فقط یه عوارضىِ ساده اس یا یه پلیس راهِ سخت گیر! ...  خودمم نمیدونم ... نمیدونم و فقط تختِ گاز میرم که ببینم به کجا میرسم ...
+ متن رو برای این مسابقه شروع کردم به نوشتن! اما تنها کاری که نکردم، نوشتن از "آرزو" بود :) 
++ شما هم بنویسید ...
نکته: شاید باورش سخت باشه ولی من هنوز خودم هم نمیدونم آرزوم دقیقا چیه!؟  شاید گفتنش مضحک باشه ولی در حقیقت آرزویِ خاص و مشخصی مَدِّ نظرم نیست :))
  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۲۷۳
نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق

به نوشتن دعوت میشوید ...!

کلیک کنید

+ زمان از همین الان لغایت 26 فروردین 1395 ...

نظرات شما ( ۴ ) ۹ موافق

وقتی فکر میکنم ، وقتی "درست" فکر میکنم، وقتی از زاویه "مردم" به موضوع نگاه میکنم، وقتی سعی میکنم "مشکلات" موضوع رو درک کنم! وقتی میخوام این آیه رو مصداق نبودِ این موضوع قرار بدم(یا موضوع رو مصداق آیه قرار بدم) ،وقتی به آینده نه چندان مبهم و در حالت ایده آلش فکر میکنم، وقتی به این و اون! نگاه میکنم! وقتی "ناسپاسی ها" رو میبینم! وقتی به این فکر میکنم که خدا اینطور خواسته و سلیقه خدا این بوده... وقتی به همه این "وقتی ها" فکر میکنم ؛ واقعا از خودم تعجب میکنم که چرا، چطور و چگونه اینقدر این مسئله رو واسه خودم بزرگ کردم؟! واقعا نمیدونم خودم اگه در عمل انجام شدهِ این موضوع قرار میگرفتم ناسپاس بودم یا نه؟! :|  

کلا سیمام اتصالی کرده:) میخوام از نو متصلشون کنم... هرچند میدونم همه چی! حتی همین فکرِ نوسازیِ سیم ها برای من کاملا موقتیه :| کمتر از 10 ماه همه چی! حتی همه این همه فکرهام معطوف به یه موضوع دیگه میشه :|

+ همین الان اگه در آرزو، حسرت، دنبال، خیال، فکر و کلا در به درِ چیزی هستید، برید و به این وقتی های موجود فکر کنید:|

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۵ ، ۱۹:۱۹
  • دل نوشت
  • نمایش : ۲۲۹
نظرات شما ( ۱۵ ) ۶ موافق

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!

                                                                        "فاضل نظری"

+ سه، چهارتا پست قبلی هیچ ربطی به حال و هوای اون روزام نداشتن! گاهی 180 درجه هم با چیزی که قصد نوشتنش رو داشتم متفاوت بودن :| سه چهار ساعت میخواستم یه چیزی رو بنویسم، بعد در عرض چند لحظه یه متن کاملا متفاوت مینوشتم! :|

۱۶ موافق

اولین باری که آهنگ آشوبم از چارتار شنیدم، حدودای دوسال پیش بود .. در    بحبوحه ای که اصلا آهنگ گوش نمیکردم و با هیچ خواننده و آهنگی آشنایی درستی نداشتم(به جز آهنگ تیتراژها) ... در بهترین و مبهم ترین لحظه ... در اولین لحظاتی که برادرم از تهران اومده بود(آورده بودیمش) و باعث رفع خصومت[بماند]شده بود! در مبهم ترین لحظه که نمیدونستم خوشحال باشم!؟ ناراحت باشم؟! تعجب کنم؟! 

خب چند آهنگی با گوشی و لب تاپ پخش کرد! منم فقط نگاش میکردم و با خنده میگفتم این چرت و پرتا چیه!!! مخصوصا بعد شنیدن آهنگ آشوبم با خنده ای شبیه به پوزخند گفتم خیلی چرت بود! باران تویی رو ترجیح میدادم! ولی باز هم تو فاز هیچکدوم نبودم:) ... گذشت و گذشت که بعد از اسباب کشی بیشتر دوستشون داشتم... باز هم اون موقع اساسی ترین آهنگام به جز تیتراژها! همین آهنگای چارتار بود! (که بعداً فهمیدم برادرم با این آهنگا چجوری آشنا شده) 

و خب چند ماهی که بهش گوش میدادم نمیتونستم معادلی برای جمله: "گاهی ستاره هدیه کن به مشتِ پوچِ شب ها" پیدا کنم ... نه من و نه برادرم! ... و حدودای یه سال و شیش ماهِ پیش خیلی یهویی یه برداشت آزاد و خیلی هم شکل و هم معنی براش پیدا کردم :) 

+ حالا در کنار همه این نوشته و توضیحاتی که درباره چگونگی آشناییم با چارتار نوشتم دوست دارم بدونم برداشت شما از این تیکه آهنگ چیه؟؟؟

نظرات شما ( ۱۴ ) ۶ موافق

من یه نظری که در مورد قرائت قرآن دارم اینه که اگه میخوایم قرآن رو صوتی(همون عربیِ درست) بخونیم حتما و حتما قرار نیست تقلیدی از عبدالباسط و منشاوی و مصطفی اسماعیل باشه؛ هرچند تقلید از بزرگان خوبه و اینکه بخوایم همانند استادانِ حنجره خودمون رو تقویت کنیم عالیه ولی بازم اینکه یکی به اون سبک نخونه اشکالی نداره ، اینکه یکی با صوت و صدای خودش و هم با سبک خودش بخونه بد که نیست بلکه خیلی هم خوبه و داره برداشت خودش رو از عبارت با فراز و فرود نشون میده ... و البته ممکنه برای خودش بخونه و خیلی ساده! اصلش هم لذتیه که خودش نه از صدا بلکه از اون عبارت های در کنارهم قرار گرفته میبره ... 

+ صدالبته این نظر منه و شاید با دلایل ساده ای نقض بشه :)  ولی خودم اینطوریم :)

++ و نظر دیگه هم اینه که عربیِ درست رو نمیشه و نباید فارسی خوند ... :| که الان تو مدارس بعضی دبیرا اجباراً میگن فارسی بخونن و یا نمیگن عربی بخون :| 

نظرات شما ( ۱۲ ) ۱۴ موافق

در خانه ای زندگی میکنیم که بالاخره قابل تغییره! و خب میل و ذائقه تخریب و نوسازی همیشه در انسان بوده و هست

این سقف ها هستن که ... که .... والا نمیدونم :| نمیدونم اسمش چیه :| سقف کاذبی که فقط میله هاش مونده! کلیک
و صد البته الان همین میله هاش هم نمونده! و گچکاران مشغول کارند! خدا قوت! 
امروز امتحان انشا وقتش کم بود! موضوع هم "فضای مجازی"! اصلا وقت خلاصه سازی نداشتم! تو نیم ساعت بیست و یک خط انشا رو نوشتم و در همون نیم ساعت(که بیست دقیقه اش گذشته بود) انتقالش دادم به ورقه اصلی :| بیست و یک خط :|
حالا منم خجالتیِ بدبخت که دوساعته روم نمیشه برم و یه غذایی بخورم! :| هلاک نشم فقط :))
بعدا نوشت: رفتند و نجات پیدا کردم از این اتاقِ سرد :|
  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۵ ، ۱۴:۳۸
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۷۳
نظرات شما ( ۸ ) ۹ موافق
up