بایگانی آذر ۱۳۹۴ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

....................................................................

من با این آهنگ که توسط علیرضا عصار خونده شد خاطره ای به قدمت دو سال دارم ... دوسالی که هم خوب و هم بد و خوش و ناخوش گذشته ....

ما یه دبیری داشتیم که دبیر اجتماعی بود ... فوق العاده آسون میگرفت ... یعنی بیشتر میخواست کلاسش با نشاط باشه .... نمیخواست خشک باشه گرچه بعضی اوقات مجبور میشد ... خیلی آهنگ پخش میکرد که همشونم قشنگ بودن و تنها آهنگی رو که تونستم پیدا کنم همین یکی بود ... البته بوی عیدی رو هم خیلی میذاشت که همتون میشناسیدش ... 

زیر باران توسط علیرضا عصار ... کلیک کنید

+و چه میکند خاطرات با آدم ...

++:)

+++تصویر رو هم از وبلاگ خانم بق بقو برداشتم ... با اجازه البته...:) 

نظرات شما ( ۱۴ ) ۷ موافق

آذر جان ؛ رسیدنت بارانی ... زندگی ات کولاکی ... رفتنت برفی ...

آذر جان ؛ شاید آن زمان که حتی نیامده بودی؛ شاید هم وقتی نفس های آخرت را میکشیدی ؛ شاید هم وقتی میخواستی من را به بازی بگیری ؛ شاید هم ... کسی چه میداند؟ اما در لابلای همین شاید ها بود ، که یکدفعه آن روی سکه را به من نشان دادی ... خوب هم نشان دادی ... شاید اگر هرکسی بود بی رودروایسی یک سیلی محکم در گوشت میزد تا دیگر هوسِ اینکار ها به سرت نزند ... کسی چه میداند؟ شاید هم اگر من حوصله ی بیشتر به خرج میدادم مینشتم پای استدلال هایت[!]؛ شاید به حرفت گوش میدادم؛ شاید اینقدر سریع از کوره ی همسایه پشتی در نمیرفتم ... 

اما چرا؟ چرا سکوت کرده بودی؟ اگر من هم آن همه سریع در نمیرفتم احتمالش بود که سکوت سردت که نه! یخبندانت را بشکنی؟ اگر هم میشکستی واقعا میتوانستی در چشمم نگاه کنی؟ هنوز هم بزرگی گناهت را نمیدانی؟ یأس و ناامیدی کم گناهیست که تو نه تنها خودت که بقیه را هم ناامید میکنی؟؟؟

کسی چه میداند؟

شاید روزی برسد که بشود در گوش فصلی نجوا کرد: آذر را حذف کن ... یه تشرّی به آذر بزن ... خیلی نترس و سرکش شده ...

اما مگر میرسد؟؟؟ نه! هرگز ... 

کسی چه میداند؟ اما تو خوب میدانی ... تو خوب میدانی که چه کردی ... نمیدانی؟؟؟ مطمئنم که خوب حواست بود ... نبود؟؟؟ میتوانستی یأسش را کمتر کنی ... میتوانستی امید را برگردانی ... میتوانستی ... مطمئنم .. تو از جانب خدا اختیار تام داشتی ..... ... حاشا کن ... کار تو این است ... آذر؛ کــــــــار تـــــــــو ایـــــــــــن استـــــــــــــ

میدانم ... شنیده ام ... دیده ام ... چشیده ام ... طعمِ دردِ ســــَردِ یـــَأسِ تو را درک کرده ام ... و میدانم که نادانم ...

آذر جان ... حواست باشد ... اگر خواستی بزنی ... اگر نتوانستی صبر کنی ... بزن ... امّا ... فقط حواست باشد ... آرامتر بزنی ... طوری که برگی از شاخه ای جدا نشود ... که شد ... که آن برگ، خشک هم شد ... 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

+ این پست یه مقدار متفاوت بود ؛ تنها علتش هم متلاطم بودن آذر در مقایسه دیگر  ماه ها بود...حداقل برای خودم...

++آذر؛ برای خیلی ها ماه خوب و شادی هستش ... نمیگم برای من نبوده ... بوده ... امّا خب دیگه ... یه چیزایی صورت مسئله رو عوض میکنه ... 

+++آذر ماه شما کم تلاطم و پر از خیر و برکت و نیکی .... 

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ ، ۰۰:۰۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۸۸
نظرات شما ( ۱۶ ) ۱۱ موافق

صفحات دیگر

up