مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

پس از مدت بسیار زیادی که برف همه جا حز جایی که من هستم به دستور خداوند بارید و مردم رو به فیض رسوند ؛ بالاخره در امروز یعنی هفتم بهمن ماه سالِ هزار و سیصد و نود و چهار در شهر من هم به دستور مستقیم خداوند برای اولین بار به بارش در اومد! 

اولین ها همیشه ماندگارند ... این اولین برف و امروز پس از چندین سال ؛ اولین تجربه تعطیلی بخاطر سرماست ... ( البته اینکه میگم اولین در طی این 4 یا 5 سال میگم)

اولین برف و اولین عکس از این برف درشت دانه :)

+ هم خوشحال شدم و هم یه مقدارم ناراحت! خوشحالیم که مشخصه ولی به این خاطر ناراحت شدم که نمیتونم امروز کارنامه ام رو درستش کنم و معدلم تبدیل به بیست بشه :)  .... ولی فکر نمیکنم تا شنبه سیستم بسته شه ... 

++ برف هایی که درشت هستن همیشه زود تموم میشن :/ ولی خب ان شاالله این یکی موندگار تر باشه :)

  • Mr. Moradi

"شدن"ها دست خداست... خدا بخواهد میشود ....

+ خدا کند که بشود ...

++ التماس دعا 

  • موافقین ۱۵
  • ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۶
  • Mr. Moradi

تقریبا همچین زمانایی بود ؛ کارنامه ها رو داده بودن و زمان شورانه اعتراض به نمره هم گذشته بود ....

روز اول هفته ،شنبه! ساعت 12:54 مقرِّ همیشگی نمازهای جماعت مدرسه!  92/11/00

بعد از نماز مثل اکثریّتِ اوقات مدیرِ نامعلوم الحال ایستاد به سخنرانی ... دقیقا نمیدونم از کجا و از کِی! اما از بعد از ترم اول با من به شدّت افتاده بود رو دنده لج ؛ دلایلش هم میدونستم ولی اعتنایی نداشتم ...

همه بچه ها؛ مثل همیشه جرئت تکون خوردن نداشتن و بالاجبار و شایدم از اختیار به حرفاش چه خوب و چه زجردهنده گوش میدادن ... با اینکه اون نمازخونه اونقدر نشون نمیداد ولی تقریبا کل مدرسه توش جا میشدن! و اون روز هم از روزای بسیار شلوغ بود .... و من مثل اکثر اوقاتِ ترم اول دقیقا صف اول ....

یه گریز مسخره ای زد به کارنامه ها که اکثراً فهمیدن منظورش رو که خیلی بچگانه بیانش کرد:

"تو این مدرسه اکثراً بسیار درسخون هستن و بسیار زرنگن و با انضباط! همین چند صدم هاست که تعیین میکنه کی بالاتره و کی پایینتر و کی بهتر و کی بدتر ! همین چند صدم ها خیلی اینجا مشخص کنندست! ما اینجا داریم چند نفر رو؛ یکی دو نفر هم نیستن ؛ چندین نفرن که پارسال تیزهوشان1 قبول شده بودن؛ اما[با طعنه] وقتی اومدن اینجا نمرشون اومد پایین! اینجا نمره مفتی به کسی نمیدن!!! و اونا هم وقتی اومدن اینجا برای همین نمره هاشون کم شد و گفتم که همین چند صدم اختلاف هاست که تعیین میکنه"

این چند سطر؛ منی رو که با روحیه و بدون ناراحتی بهش چشم دوخته بودم رو به معنای واقعی آتیش زد ... یعنی داشتم منفجر میشدم .... اصلا چطور این حرف رو زد؟؟؟ مگه این آقای نامحترم و منفور نمیدونست که چرا من علوم رو 19 شدم؟؟؟ مگه نمیدونست دبیری که اینجاست از اون مدلایی هست که آدم از استرس همینجوری الکی چند نمره از دست میده؟؟؟

*1-البته باید به این هم دقت داشته باشین که هیچ؛ به معنای واقعی کلمه هیچ کدوم از اونایی که تیزهوشان قبول شدن به مدرسه عادی نرفتن و هیچکس جزء من اونجا نبود که تیزهوشان قبول شده باشه .....ولی من خداروشکر میکنم که تیزهوشان نرفتم ....

حرفش برام مهم نبود چون همه من رو میشناختن و این رو هم میدونستن با من لج کرده و بد شده ولی ذاتِ پلیدِ حرفش من رو داغون کرد ... واقعا انسانیت هم خیلی خوبه که نداشت ......

+هنوز صداش تو گوشمه و خیلی واضح میشنوم حرفاش رو ... نه فقط همین یک مورد بله همه ی اون مواردی که من بیشتر اوقات هیچ اقدامی در مقابلش انجام نمیدادم به وضوح جلو چشمامه .... 13 خرداد 92 هم یکی از اون روزایی هست که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه ؛ مثل همینی که تعریف کردم هیچ وقت یادم نمیره ...

++ کلاً اون سه سالی که به اشتباه از شهرم رفتم به همین منوال بلکه بدتر میگذشت و خیلی حسِّ بدی از خودش به جا گذاشت ... این پایه هم آخرین سالی بود که اونجا بودم و خیلی خیلی مصمّم شده بودم برای فرار از اونجا!!! که به یه سختی عجیبی موفق شدیم برگردیم و خداروشکر ...

  • Mr. Moradi

وسط امتحانات از چگونگی فیل هوا کردن تا چگونگی فوت کردن ؛ از ذهن هر بشری عبور میکنه و میتونم این رو بگم که بهترین ایده ها در همین وسط امتحانات به ذهن آدم میاد ...

و در همین وسط امتحانات داشتیم با کتابمان وسطی بازی میکردیم که با وساطت ذهن محترم و دست محترم به برقراری ارتباط تفکر و مطلب درسی روی آوردیم که مانند سلفی های یهویی و گاها دوهویی به یاد وسایل قدیمی و از همه ی آن مهم تر به یاد مسائل و خاطرات و اتفاقاتی از قدیم قدیما!!! افتادیم که تصمیم گرفتم که با پایان امتحانات حتما در موضوعات موضوعی رو به "قدیم نوشت" ها اختصاص بدم تا هر چه بهتر بتونم اون لحظات به یاد موندنی رو به یاد بسپارم :)

هرچند احتمال افشا شدن آدرس اینجا بخاطر بی تجربگی خودم کم کم داره بالا میره ولی باز هم خیلی سعی میکنم که رمزدار ننویسم ؛ مخصوصاً میخوام مطالبی رو از گذشته برای آینده ام بنویسم که تا به امروز هیچ کس؛ به معنای واقعی کلمه هیچ کس نمیدونه! البته نه اینکه موارد خدای نکرده بدی باشه! نخیر! اصلا هم اینطور نیست! اما خب اطرافیانم اونقدری باهوش نبودن که متوجه اش بشن و یا اینکه اصلا خودم تعریفش نمیکردم و نیازی هم نیست همه، همه چی رو بدونن که! والا :دی

صد البته خدا کنه یه دستگاه مناسب برای تایپ و تصویر گذاشتن پیشم بمونه وگرنه گمون نکنم بتونم خوب و اونجور که خودم میخوام بنویسم :/

+ تو این چند روز هم خیلی خیلی زیاد کلیدواژه و یا موضوع وجود داشته برای نوشتن اما خب همشون یادم رفت و چند روزی از دستم راحت بودید ...

  • Mr. Moradi

یکی از اون عادت هایی که موقع خوندن وبلاگ ها و یا سایت ها و حتی PDF ها و ورد ها دارم اینه که کلا با موس روی متن هاش میکشم ( درست نمیدونم اسمش چیه ولی فکر کنم هایلات کردنِ متن (High Light) باشه؛ شایدم سلکت متن باشه)

کلا هر نوشته ای رو که بخوام بخونم شروع میکنم به انجام اینکار .... حتی اگه بخوام لینکی رو باز کنم میکِشَم به سمت یه زبانه جدید!!! کلاً اینجور عادتی دارم که گاهی موجب دردسره ...

برای مثال این روزا که میرم تو بخش مالکیت معنوی هیچ ای پی نا آشنایی نمیبینم!!‌همه ی کپی گیرا خودمم :) این روزا برای ویرایش قالب که تو این چند روز سیستم دارم باید انجامش بدم زیاد میام تو وبلاگم و واسه همین هایلات شدن متون (سلکت کردن) در حین پیدا کردن اشکال های قالب باعث شده که منم کپی گیرِ وبلاگم بشم ... یعنی بیان این رو کپی حساب میکنه :) 

برای مثال : (کلیک) و (کلیک)

برای باز کردن لینک ها هم اونا رو میکشم که میتونید این مِتُد جدید رو ببینید:  (کلیک)

  • Mr. Moradi
up