مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۴۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

عاشورای 92 بود که قدیمی ترین و اولین رایانمون در نهایت فرتوتی زد به قلبش و دود از مغزش بلند شد....

21 فروردین 93 بود که برادرم به نیت خودش! با تحقیقات فراوان و تخصصی خودمون لب تاپی خرید که به دلایل تقریبا نامعلومی پیش من موند که خیلی هم عالی بود! و صدالبته اون موقع اینترنت نداشتیم....

پاییز 93 لب تاپ رو برد و تا اون موقع من واقعا احتیاجی نداشتم! 15 آذر پارسال(93) بود که اینترنت مخابرات رو وصل کردم و باز دی ماه(93) بود که لب تاپ رو آورد و اینجا گذاشت و تا به امروز هم این لب تاپ پیش خودم بود :))  *27 دی 93 هم یه تبلت گرفت که بجای لب تاپ با خودش برد ...

و این روزا هم تنها استفاده من از لب تاپ هم نوشتن توی همین وبلاگ و ادامه دادن چند تا داستان تو ورد هست.... 

و حالا هم که میخواد لب تاپ رو  برای انجام پروژه ای که خوب میدونم واسه چی میخواد انجامش بده ببره و که صدالبته مال خودشه و منم واقعا استفاده خاصی جز همینایی که گفتم ندارم! و واقعا هم بنده خدا تاحالا خیری از لب تاپش که با ده امید و آرزو گرفتش ندیده و استفاده خاصی ازش نکرده :)

دو بار تا الان با گوشیم پست گذاشتم که چون یه مقدار صفحه اش کوچیکه و دلایل دیگه که نمیدونم هنگ میکنه و  نمیشه درست و حسابی باهاش نوشت....

تجربه منم خوب نشون داده که بی تفاوتی و در عین حال سیاست داشتن همیشه خوب جواب میده و نفع بیشتری داره این بارم قصد دارم با یه مقدار حوصله به خرج دادن حداقل تبلت رو نگه دارم :دی... که حتی اگه هم نشه فکر نکنم زیاد جای نگرانی هم داشته باشه و بازم سعی میکنم با روش هایی با گوشی خودم تایپ کنم و بنویسم... ولی در هر صورت عمل نوشتن رو متوقف نمیکنم , چون واقعا حس خوبی داره :))

+ ما را با نوشتن عهدیست جاودانه ....

  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    امروز صبح هم رأس ساعت 8 صبح امتحان زبانِ اضافه داشتیم :) و خیلی هم عالی بود :))

    ........................

    چند وقت پیش یه لیستی به دبیرا دادن برای معرفی دانش آموزا برای لیگ علمی! نمیدونم لیگ علمی چیه و اصلا به این کاری ندارم! اما لحظه ای که دبیر اسم من رو با یکی دیگه نوشت داشتیم از خنده می مُردیم!!! فقط یه نفر بود که واقعا انگلیسیش خوب بود که البته اسم اون رو هم نوشت اما واقعا اسم من و یکی دیگه واقعا عجیب بود برام ... یعنی انگلیسیم خوبه و خودم خبر ندارم؟! البته انگلیسی کلاسیـم خوبه ولی آخه برای لیگ علمی به چه دردم میخوره؟! ...... فقط داشتم میخندیدم اون لحظه :)))

    + برای یادآوری به این پست مراجعه شود (کلیک کنید)

    • Mr. Moradi

    نمیدانم قیمت یک عدد سشوار معمولی چقدر است! اما حتما کمتر از 60 تومن هم به فروش میرسد! طمع به تعمیر سشواری که از کار افتاده باشد و همچنین هیچ از نوع کارای اش ندانی طمعِ عجیبی ست ... جابه جا کردن سیم ها همانا و پریدن کنتور(فیوز) هم همانا! البته فقط یه جرقّه کوچیک زد و خیلی سریع همه چی پرید! 

    اصلا مشخص نبود که چرا وقتی دوباره کنتور را وصل میکردیم بعد از 10 دقیقه دوباره قطع میشد!!! حالا فردایش امتحان پرمطلب اجتماعی هم داشته باشی و بخاطر دردسر هایی که یک سشوار خراب بوجود آورده فقط نیم دور خوانده باشی! این یعنی فاجعه ... خداراشکر توانستیم حداقل برق یک مکان را جور کنیم و صدالبته قید اینترنت و تلویزیون و کلا تمام دوشاخه های موجود را زدم تا ترحم درسها رو بدست بیارم!

    شب شد! چی شد که شب شد؟! نمیدانم! ولی شب شد! ساعت 9/30 شب بدون هماهنگی قبلی و صرفا برای سورپرایز  کردن ،برادر از دیار تعلم به زادگاه خود بازگشت! و همین مسببی شد تا بیشتر بیدار بمانیم و مطالب را بیشتر بخوانم! هنگامه های دو نیمه شب بود که خواستم برای تمرین توضیحات مربوط به "تالبوت" را برای خود و بدون در دست داشتن منبع امتحانی مرور کنم که دیدم ای دل غافل!! حتی یک کلمه نه تنها در این موضوع بلکه حتی در موضوعات ساده تر و به تواتر رسیده تر هم چیزی به یاد ندارم ....و این حس قبل از خواب بی حس کننده ترین حس جهان بود ://

    صبح هم که یک نگاه ساده انداختم و سر جلسه حاضر شدم(8 صبح)! خیلی عجیب بود! همش فکر میکردم که از تاریخ به مراتب بیشتر و سنگین تر سوال بیاید تا جغرافی!!! و از ماجراهای جالب جلسه هم این بود که اولین نفر که داد کاری ندارم که حتی نصف ورقه هم ننوشته بود! حتی زحمت نوشتن اسم شخصی اش را هم نکشیده بود! و مراقب محترم هم اینگونه اینکار را به رایگان برایش انجام داد: حاج خانم سوسن.س ["س"مخفف فامیلیش بود که نمیخواستم بنویسم]

    واقعا درک نمیکنم! در صفویه آن همه بساز و بفروش بازی در آوردن , آن همه کوبیدند و از نو ساختند بعد در هنرهای رایج دوره صفویه نوشته اند: خاتم کاری و کتاب آرایی بعلاوه نقاشی و خوشنویسی که حتی در دولت روحانی هم مرسوم است! پس آن همه ساخت و ساز کشک بود؟؟؟ یعنی واقعا آن کاشی کاری ها و نگارگری ها بیهوده بود؟ من که نوشتم نقاشی و خوشنویسی و معماری و نگارگری!!! البته سه مورد درخواستی را با چهار جواب سرکوب گرایانه پاسخ گفتم :دی

    + برق واقعا خیلی مهمه ، اصلا اهمیت حیاتی داره :) الانم کاملا سالم شده! بدون اینکه تعمیری انجام بشه یا نیازی به تعمیر پیدا کنه :))

    ++ تماشا کنید :) : از حامد بهداد

    • Mr. Moradi

    نگفتم خوشحالی بهم نیومده؟؟؟ نگفتم من خسته تر از اونی هستم که بخوام خوشحال باشم؟ نگفتم من خوشحال باشم ؛ تمام نمره ها بال در میارن و میپّرن؟! نگفتم اگه خوشحال باشم کلّش در عرض یه ثانیه کوفتم میشه ؟؟؟؟؟؟

    صد البته خوشحال هم نبودم! حالا اگه خوشحال بودم دیگه چی میشد؟: حتما برگه ام رو سفید تحویل داده بودم و خودم خبر نداشتم :(

    ....

    در لحظاتی قبل از نیم نمره و یا حتی یه نمره غلط باخبر شدم ... حتما میگین این نمره چه ارزشی داره؟! اما شما نمیدونید که اگه فقط 25 صدم و یا نیم نمره دیگه غلط داشته باشم کل نمراتم میره هوا :((‌

    دیگه چیکار میتونم بکنم؟؟؟؟

    + خدایا خودت درستش کن :(

    • موافقین ۱۱
    • ۱۹ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۶
    • Mr. Moradi

    بعد از یه ذهن مشغولی شدید و یه استرس وصف ناپذیر و یه امتحان به شدت مهم قدم زدن واقعا خوبه :) 

    قدمیدن و یا قدم زدن به پیاده روی ای گفته میشود که دارای هیچ گونه هدف خاص ؛ مخصوص و یا ویژه نبوده و صرفا برای رهایی از تمامی دغدغه هاست! قدمیدن میتواند به رایگان باشد و بعضی اوقات میتواند هزینه بَردار هم باشد! اما برای کسانی مثل بنده که طبق وصفِ رفیقمان:"مرادی خون به پشه نمیده حالا بیاد به تو تقلب بده" هیچ هزینه ای در بر نداشته و چه بسا سود مالی هم داشته باشد!

    اراده ی قدمیدن به گفته جناب نسکافه میتواند با یه قهوه تلخ شروع شود و حتی گاهی با شنیدن صدای باد هم میتوان به این اراده و ایده رسید :)

    + تا میتونی بِقَدَم ؛ تا قدم قدم به مقدّم تر ها برسی :))

    • Mr. Moradi

     الحمدالله ربّ العالمین

    امروز صبح فقط با خوردن یه کلوچه ؛ 7:30 رفتم سر جلسه امتحان ریاضی .... خیلی وقته یه رسم خوبی برای خودم گذاشتم که سوالا رو به همون ترتیبی که هست حل میکنم و مثل بعضیا از همون اول همه سوالا رو نگاه نمیکنم! چون اونجوری استرس بقیه سوالا رو هم پیدا میکنم و کلا اونایی که بلدم هم یادم میره!‌ خداروشکر علی رغم اینکه شیطان لعینِ رجیم خیلی وسوسه ام کرد زودتر بقیه سوالا رو نگاه کنم اما اینکار رو نکردم و خداروشکر :)

    همه سوالا کاملا قابل فهم بودن و تقریبا خوب بود ... خیلی میترسم! میترسم خوشحال باشم یه دفعه یه غلط از خودم پیدا کنم و همه اون خوشحالی که هیچ! همه نمره هام نابود شه :/ یعنی به معنای واقعی کلمه هنوز استرس ریاضی دارم ...

    و باز هم خداروشکر که مدیر حاضر شد جای امتحان علوم و زبان رو عوض کنه! علوم واقعا سخته و به دو روز نیاز داره اما زبان تو یه روز هم میشه جمعش کرد ....

    +خدا کنه از اون غلطای مسخره ای مثل جابجا گذاشتن مثبت و منفی و... نداشته باشم .....

    ++التماس دعا

    • Mr. Moradi
    up