مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

چرا من خودم نیستم؟ چطور خودم رو گم کردم؟ چرا خودم رو پیدا نمی‌کنم؟

  • موافقین ۱۴
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۹
  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi
    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
      • Mr. Moradi
      برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
        • Mr. Moradi

        چیدمانِ طویلِ کتاب‌ها رو که دیدم وایستادم. کتاب دست‌دوم دیدن رو دوست دارم. به دودلیل. اول قیمتِ کمتر. و دوم اینکه گاهاً کتاب خوبی پیدا میشه. یه دلیل سومی هم هست. اونم اینکه ذاتاً وسایل قدیمی - از جمله کتاب‌های قدیمی - رو دوست دارم. همینطور نگاه می‌کردم و می‌رفتم جلو. یه آقایی اومد و بعد از برانداز کردنِ کتاب‌ها، یکی رو برداشت و قیمت پرسید. توی این لحظه منم یه کتاب دستم بود و ورق می‌زدم و می‌خوندمش. اسمش برام آشنا بود. به اون آقائه گفت ده هزار تومن. کتابش رو نگاه کردم. جلد کُلفتی داشت. خیلی قدیمی بود. جلوتر که اومد دیدم نوشته «حسن کچل». احتمالاً به‌خاطرِ قدمت و نوستالژی می‌خواست بخره. منم قیمت رو پرسیدم. گفت ده هزارتومن. بدونِ اینکه بحث کنم، گفتم نه دیگه، ده تومن خیلی زیاده. تا کتاب رو گذاشتم، اومد جلو و کتاب رو برداشت و گفت باشه پنج تومن! دیدم اینقدر قیمت رو کم کرده امیدوار شدم :)) کتاب صدوشصت صفحه بود. با خودم حساب می‌کرد که یکی دوسال پیش یه کتاب نودصفحه‌ای هفت تومن پولش بود. با تورم و اینا، الان این کتاب صدوشصت صفحه‌ای، باید دوازده تومنی قیمتش باشه. با خودم به توافق رسیده بودم. ولی تخفیفی که از روی بحث گرفته بشه، سرِ هر جنسی، مزه‌ی خودش رو داره. همینطور که الکی دنبالِ پول توی ته جیبم وقت رو کِش می‌دادم گفتم سه تومن نمیدی؟ خندید گفت نه دیگه. از ده آوردم پنج. توی دلم گفتم برو خودتو سیاه کن! به خودش گفتم این چاپ هشتادودو هستش هاااا. کجاش ده تومنه؟! آخرش سرِ چهارتومن توافق کردیم. کتاب رو گرفتم دستم و اومدم سمت پارک. با خودم گفتم جهنم و ضرر! یه ساعت هم اینجا می‌شینم می‌خونم تمومش می‌کنم. رفتم توی پارک. نشستم. یه دقیقه ننشسته بودم که یه خانمی اومد نشست کنارم. البته مهم نیستا. کتاب رو بستم. زل زدم به روبه‌رو. و بلند شدم رفتم. یه نیمکت خالی پیدا کردم. نشستم. شروع کردم به خوندن. سه چهار صفحه جلو رفتم. توصیف‌ها و تعریف‌های خوب و دقیقی داشت. یه آقایی روبه‌روی من ، منتهی متمایل به سمت راست، داشت تلفنی حرف می‌زد. خیلی ناخودآگاه نظرم رو جلب کرد. اولش گفتم خدایا، خداوندگارا، چرا اینقده لحنش و صحبت‌کردنش و قربون‌صدقه‌رفتنش و حتی فحش دادنش شبیه به باباست؟! یه مقدارِ خیلی کم و گنگ فهمیدم ماجرا چیه. یه‌جاهایی دلم می‌خواست بترکه. بیچاره بچه(ها)ش. با این باباشون. با اون مامانشون. بیچاره همه‌ی بچه‌هایی که بینِ بازی‌های مسخره‌ی فک‌وفامیل و خانواده گیر افتادن. کتاب رو گرفتم دستم و اومدم بیرون. الان قیمتش رو سرچ کردم. نسخه جیبی با دویست‌وچهل صفحه رو زده یازده‌وپونصد. حسِ خریدارهایی رو دارم که فاتحانه معامله کردن. با این تفاوت که من نصفِ تمامِ سرمایه‌‌ی جاری‌ـم رو دادم :دی

        + کشور آخرین‌ها؛ نوشته‌ی پل استر. اگه کسی خونده، خوشحال میشم از خوندن نظراتشون.

        • Mr. Moradi

        1. ماجرای نیمروز : داستان عجیب یا خاص و منحصربه‌فردی نداشت. بیشتر به‌نظر می‌اومد که میخواد چندتا حادثه و اتفاق رو با پیش‌زمینه‌ی یه سری مسائلِ اوایل انقلاب نشون بده و از این نظر به نظر من موفق بوده. جای شهید و جلاد رو هم، درست نشون داده؛ نه مثل بعضی تصویرگرهای امروزی!

        2. سیانور : داستان نسبتاً بهتری داشت. دوستش داشتم. اینم بگم که وقتی یکی نتونه بفهمه مبارزه چیه، باید هم وقتی اونو به هرجای دین گره بزنه از صدجای دیگه بزنه بیرون! - اشاره به یک دیالوگ - بد فهمیدن یه بحثه؛ ولی برعکس فهمیدن یه بحثِ جداست. بعضی چیزا وقتی برعکس فهمیده بشن، عاقبتشون میشه خودکشی. خودزنی. فروپاشی حتی. 

        + اگر کسی یکیشون رو دیده و نظر کامل‌تر و بهتری داره، خوشحال میشم بخونم.

        • Mr. Moradi

        زندگی را شلوغ کنید. اجازه بدهید همه‌چیز در هم بپیچد. بگذارید یادتان نیاید همین ثانیه‌ی پیش، شناسنامه‌ی در دست‌تان را کجا گذاشته‌اید. بگذارید از خستگی و دربه‌دری گوشه‌ای بایستید و فقط به آسمان نگاه کنید. اجازه بدهید حسرتِ همه‌ی بعضی‌ها را بخورید. خودتان را وادار به بدبختی کنید. چرا که فقط اینگونه می‌شود خوشبختی را چشید. چون می‌دانید همه‌‌ی بدبختی‌ها درست می‌شوند. - البته به جز همان حسرت! بقیه‌ش درست‌شدنی‌اند. -

        + الکی مثلاً شلوغی‌های ساختگی یا غیرساختگی، جواب می‌دهند و فراموشی می‌آورند! ولی دریغ که ... که اینگونه نیست. 

        • موافقین ۲۵
        • ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
        • Mr. Moradi
        up