مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

خیالبافی رو همه‌مون داریم ... مثلا من همیشه آینده‌ای رو طبق شرایط فعلی برای خودم تجسم می‌کنم! البته یه‌سری تجسمات بیهوده‌ست ولاغیر! چون اولا محاله و دوماً عمراً همچین نخواهد شد! اونم به دو دلیل، یکی همون که محاله و دومی چون من بهش فکر کردم :| :)) 

ایده‌آل‌ترین راهی که الانِ زندگی من می‌تونه طبقش جلو بره، همچنان پر از نفرته! یعنی توی رویایی‌ترین تصویر، هم باید قدرت برتر! رو بدست آورد، هم باید یکی رو جدی از بین بُرد! رویایی‌ترین تصویر هم خشونت داره! نمی‌دونم چرا هیچ چیز مسالمت آمیزی پیدا نمی‌کنم که بتونه یهویی "همین الان" رو به حالت ایده‌آلش برسونه! یعنی واقعا هیچ‌راهِ ساده‌تر و در عین‌ حال راحت‌تری نیست؟ حتما باید توی این ماجراها یکی زندگیش از دست بره و یا یکی تصادف کنه بره تو کُما و یا یکی فرار کنه و یا حتی یکی کشته بشه؟! یعنی راه قشنگ‌تری نیست؟ :/ حداقل قبلاً از راه‌های بهتری می‌شد همه‌چی رو یهویی، اونم صرفاً توی خیال، درست کرد ولی الان همون صرفاً توی خیالات هم نمیشه هیچی رو ساده عوض کرد! عجیبه! 

الان، یعنی دقیقا الان نه حتی ده دقیقه‌ی بعد، ایده‌آل‌ترین روش و راهی که توی خیالاتم دارم، مواد لازمش شامل صد میلیون پول نقد[نصفش هزینه ماشین میشه برای جابجایی :دی] ، یک اسلحه گرم ترجیحاً کُلت کمری :دی و یک عمل انجام شده از قبل[که خب توضیحش نمیدم:/]  و یک مدرکِ شغلی هست :))) نه ارزونه و نه مسالمت‌آمیز :))) ولی خیلی ایده‌آله‌هااا! خیلی باحاله و خیلی دوست‌داشتنیه! یعنی شرایط حاضر از این بهتر نمی‌تونه بشه :دی که البته نمیشه و کلاً همه‌چیز رو به زوال هست انگار :|

از این بدتر هم هست توی تصوراتم ولی خب خشونتش بیش‌تره :)) :|

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۳۷
  • روز نوشت
  • نمایش : ۸۷
نظرات شما ( ۷ ) ۴ موافق
امروز دوتا کار از قبل برنامه‌ریزی شده داشتم، یکی آزمون بود و یکی هم امتحان عربی! هشت صبح رفتم مدرسه دیدم نه آزمون خبری هست و نه از عربی! البته قرار هم نبود هشت صبح از عربی خبری باشه! عربی ساعت یازده امتحان بود :دی
ساعت یازده دوباره رفتم و آزمون رو دادم ... بهش نمیخورد دوساعت و ربع طول بکشه! ولی دوساعت و ربع طول کشید! ساعت یک و ربع رفتم برای عربی، از در حیاط که میخواستم برم، در بسته بود و از داخل یکی بلند گفت از اون یکی در بیا، همونطور که دستم به دستگیره‌ی در بود داشتم فکر میکردم اون یکی در کدومه و کجاست:)) و هم اینکه داشتم فکر میکردم این صدای کی بود دقیقا؟ :)) بالاخره یادم اومد و از در داخلی رفتم و دبیرم رو دیدم ... هرچند وقت نشد ببینم دقیقا چه لباسی پوشیده، ولی ترکیب رنگی‌شون فوق العاده بود :)) رفتم نزدیک‌تر و داشتم سعی می‌کردم خودکارم رو از ته جیبم پیدا کنم که دوتا ورقه بهم داد و با خنده گفت اینا رو ببر خونه بنویس و بیار ... خندیدم و داشتم می‌نشستم که ادامه داد برو خونه قبولت دارم ... خنده‌ام خشک شد و با تعجب گفتم واقعا؟ یعنی برم خونه امتحانو بنویسم؟! که گفت آره، الان دیگه وقت نمیشه، دارم ورقه‌ها رو جمع می‌کنم :)) یه باشه گفتم و اومدم عقب‌تر که دیدم به یکی دیگه هم اشاره کرد که تو هم برو خونه بنویس، پسره رو قبلا دیده بودم، از تهران اومده بود ولی لهجه‌ی ترکی داشت، رشته ریاضی هم بود ... شروع کرد به فلسفه چیدن که عاااغاااا خوبیت ندااااره! بچه‌ها میگن تقلب کرده، درست نیست :| آخه خدایی آدم جواب اعتماد یه نفر رو با فلسفه‌ی خوبی چیست و بدی چیست، میده؟ من همینجوری می‌خندیدم و به این فکر می‌کردم که اونقدر که دبیرا توی یک ماه و نیم به من اعتماد کردن، خودم و اطرافیام طی این همه سال نصف این اعتماد رو هم ندارن :))) برگشتم دیدم مدیر هم وایستاده داره می‌خنده :/ اومدیم و رفتیم خونه‌هامون! :)) هنوز امتحان رو ننوشتم، یکی دوتا سوالش رو نگاه کردم، نسبتاً سخته! 37 تا سواله و همش چهارگزینه‌ایه و نمره نمیده و درصد میگیره ... اگه بالای هشتاد و پنج درصد بزنم از خودم راضی‌ام :دی
این آزمونِ کلّی هم که خدا رحمتم کنه :| شیمی و فیزیک و ریاضی رو از همه افتضاح‌تر دادم، زیست هم نسبتاً افتضاح بود، ... ولی فارسیش رو خوب دادم :دی
بعدازظهر هم رفتیم خونه فک و فامیل! و خب نمی‌دونم چرا مثلا به‌جای عمه، می‌گفتم خاله :))) نه‌اینکه خاله‌هام رو بیشتر دیده باشم‌هاا، نه! فقط قاطی کردم، همین :))) پنجاه تومن هم کاسب شدم هرچند من اصلا و ابداً این رفتارای مسخره‌ی فک و فامیل رو نمی‌فهمم ولی امروز به علت همون قاطی کردن و چون نمی‌خواستم سوتی بدم مانع نشدم :دی
روز شلوغی بود نسبتاً ، ولی خوب بود :)) 
  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۸:۲۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۵۲
نظرات شما ( ۱۵ ) ۸ موافق

این روزا هوا ابریه، یا بارونی و ابریه ... کاملا ابری... تاریک؛ ترسناکه! من از این هوا می‌ترسم ... من از این هوا توی صبح می‌ترسم ... غروب می‌ترسم ... من از این گرفتگی می‌ترسم... هوا که اینطوری میشه، نمی‌تونم فکر نکنم ... به گذشته‌ای که نیست، به هرچیزی که نیست  ... به آرامشی که نیست ... به آدمی که نیست ... به نوری که نیست... به هوایی که نیست ... فکرم خسته‌ست ... من ذهنم وقفِ یه موضوعی شده و هیچ‌جوری خلاص نمیشه ... می‌تونه خوب باشه ولی نیست، می‌تونست وقفِ چیزی باشه که بتونه کمکم کنه ولی نیست! وقفِ گرفتگیِ هواست،به همون تاریکی و دلسردی، به همون ناامیدی، به همون خستگی ... من دیگه اونی نیستم که باید باشم ... من توی فکر و خیالم همش توی فکر جنگ و خشونتم!! چرا؟ من چرا باید اینطوری کینه داشته باشم؟ چرا باید اینطور دلگیر بشم از زندگی؟ چرا باید خسته بشم از دقیقا همه‌چی؟ الان که وقت خستگی نیست! چرا اینطوری جلو میره؟ چرا هیچی رو نمیشه عوض کرد؟ چرا راه‌ها محدود میشن به دوتا راه که یکی درسته و اون یکی غلط؟! هعی :|

سر صف به خودم می‌گفتم ای‌کاش حداقل یه جایی بود مثل یه خونه، که هرچقدر آدم بیرون خسته میشه، هرچقدر بیرون دلش می‌گیره، هرچقدر از هوا و دلگیری و تاریکی‌ش می‌ترسه، اونجا آرامش داشته باشه .. اونجا یه گرمایی باشه، یه فکری باشه، یه روشنایی‌ای باشه که جبران کنه بدی‌های دلگرفتگیِ بیرون رو ... یه حال و هوایی که فرق کنه با بیرون از اونجا ... ای‌کاش یه‌جایی بود مثل خونه، که آدم بتونه خستگی‌هاش رو بیرون از اونجا جا بذاره و با خیال راحت اونجا باشه ... ای‌کاش یه‌جایی بود به قشنگیِ خونه‌ی قدیمی و به قشنگیِ سادگیش... ای‌کاش یه جایی بود مثل خونه، که آرامش می‌داشت ...

خوبه! زندگی خوبه ... ... هرچقدر سعی کردم دوتا دلیل و جمله‌ی قشنگ برای خوب بودن زندگی بنویسم، نشد! یعنی هرچی نوشتم چرت و پرت بود :)) فقط بدونید با همه‌ی مزخرفی، این زندگی می‌تونه خوب باشه ... :)) 

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۱:۴۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۹
نظرات شما ( ۱۲ ) ۷ موافق

هیچی نشده در واقع ... هیچی هم ندارم بگم! امروزم رو تشریح کنم بهتره :/


صبح هوا خیلی گرفته بود، ابری و تاریک و گرفته! نمیدونم توی عمرم چه خاطره‌ای با همچین هوایی داشتم که اینقدر دلم گرفته بود صبح؛ نمیدونم دقیقا دلم برای اون صبح‌های گرفته‌ی ابتدایی گرفته بود، یا برای صبح‌های ابریِ قبل از سن مدرسه؟ یا حتی شاید برای یه‌روز صبح ابریِ تاریکِ گرفته که فقط دلم می‌خواست یه اتفاق خوب بیفته!! هوا خیلی گرفته بود! هوا خیلی تاریک بود ... خیلی ترسناک بود ... 

زنگ اول بچه‌ها، یه مستندی از جنگ جهانی‌ها گذاشتن و خب زیرنویسش توی Km player درست بالا نمی‌اومد و اونا عقلشون نمی‌رسید یه پخش کننده درست و حسابی بیارن نصب کنن :/ بار بعد خودم میبرم نصب می‌کنم :| خب مستند رو گذاشتن و خودشون توضیح دادن و جدی هیتلر [بازیگر هیتلر] چقدر شبیه یکی از دبیرامون بود :)) 

زنگ بعد زیست بود، دبیر اومد و حرف زد که چجوری بخونید کتاب رو و نگران کنکور نباشید و این حرفا ... بعد بچه‌ها هی میگفتن سخته عاغااااا و اینا که گفت مثلا ببینید مرادی رو .. مثلا مرادی رو گفتماااا، مثلا ببینین میخونه و 20 هم میشه، پس اگه بخونید میتونید نمره خوبی بگیرید :| چند دقیقه بعد هم اومد و بهم گفت زیستو چجوری میخونی؟ مثلا الان درس میدیم میری خونه میشینی میخونی و مرور می‌کنی یا مثلا چیکار می‌کنی؟ بگو خوبه بچه‌ها بدونن  .... خب منم همینجور پوکر فیس‌طورانه بهش زل زدم و گفتم والا هروقت یادش بیفتم می‌خونمش :))) خیلی هم سریع خودش بحث رو عوض کرد و رفت سر درس :دی بنده خدا خبر نداره من واسه امتحانش فقط روز قبلش زیست رو خوندم :))) 

زنگ بعدی جغرافی داشتیم، درباره‌ی دبیر جغرافیمون چیزی نگفتم تا حالا، چون هنوز دقیقا نتونستم کاملا بفهممش ... خیلی اصولی و خیلی منطقی و خیلی مهربون و خیلی شیک و خیلی منظم و خیلی خوش‌حرفه :)) کلا از هر چیزی یه "خیلی" داره که ان‌شاالله در خوش‌نمره‌ای بودن هم خیلی خوش‌نمره باشه :))) امتحانش آسون بود، خوب میشم :) 

:::

بعد از ظهر رفتم بیرون، دو سه‌تا خیابونو متر کردم ولی به یه چیزی رسیدم که خیلی بدیهی هست احتمالا : حالا که هیچی اونطور نیست که میخوای نذار اونطور که نمیخوای همه‌چی تموم بشه ، حداقل پایانش رو خودت بساز  ... واسه این ساختن هم خیلی چیزا لازمه که هیچ‌راهی جز همین راهِ درسی نداره ... پیر میشم تا بتونم پایانم رو بسازم :))) 

:::

همچنان خسته‌ام از دقیقا همه‌چی :/ نمیدونم چرا کل بلاگستان خسته‌ست، غمگینه، از دست رفته‌ست! نمیدونم چرا، و نمیدونم چه بلایی قرار سر این ملت بیاد با این احوال خرابشون و چی به سر ما بیاد با این احوال خرابمون! :/ به‌قولی ثبت احوال همه‌چیزی رو ثبت کرد جز احوالم رو :دی

خیلی گیج شدم ... یعنی روند پیش‌روندگیِ زندگی همینقدر آرومه؟ این درجا زدن نیست؟ :/ 

:::

خیلی بده که هیچی نیست آرومم کنه ولی کوچکترین چیزی می‌تونه عصبی و مضطربم کنه، مثل خوندن یه درس، فکر امتحان، شنیدن صدای تلفن و حتی صدای پیامک  ... حتی خواب‌هام هم داره نگرانم می‌کنه! بعد از بیدار شدن با اینکه یادم نمیاد دقیقا چی خواب دیدم و اگه یادمم بیاد نکته‌ای توش پیدا نمی‌کنم ولی قلبم می‌خواد از جا کنده شه انگار :/ اینقدر تند می‌زنه که نمیدونم دقیقا خوابم یا بیدار، یعنی یه‌جورایی انگار همیشه به‌جای بیدار شدن، از خواب میپرم! در اون حد استرس میگیرم :| 

+ برای امروز، کافیه! زیاد هم هست :)) 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۰۴
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۹
نظرات شما ( ۱۵ ) ۵ موافق

486

تا حالا دوبار توی این شماره، پست گذاشته شده و پاک شده ... خیلی بده که هیچی نمیشه گفت ... تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که به این فکر کنم یا دیگه هیچ‌جای این دنیا نخواهم بود و اگه فرص رو به بودن بذارم، فقط به این فکر کنم که ده سال دیگه همه‌چی حله :| دیوونه‌ام دیگه! 

یه بخشی توی اینساید اوت (inside out) بودش که شخصیت اصلی یهو شادی و غم و خاطرات اصلیش از دست میرن و یهو هیچی یادش نمیاد و یهو همه‌چی توی ذهنش ساکت میشه، کسی یادشه؟ من الان دقیقا همونجوریم! هیچیِ هیچی نیست که بتونه آرومم کنه :| هیچیِ هیچی ... تُهیِ تُهی! خالیِ خالی ... داغونِ داغون ... 

+ این نیز بگذرد :|

بعدا نوشت : به "اینجا" برید و به میزهای مورد علاقه‌تون، با لایک کردنشون رأی بدید :) 

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۴۵
نظرات شما ( ۱۶ ) ۴ موافق

یادمه خیلی خیلی وقت پیش، میز تحریری داشتیم سیاه رنگ و چوبی ... خیلی راحت آدم میتونست بغلش بگیره و روی اون بنویسه و بخونه و لذت ببره ... اون که نمیدونم دقیقا به چه شکلی، ولی به هرشکلی که بود به فنا رفت! الان یه میز سفیدرنگی داریم که کاربرد تخته وایت برد هم داره و میشه با ماژیک نوشت هرچند ما هیچ وقت ننوشتیم:)) ولی خب مثل همون میز سیاه قدیمیه ... همون مدلیه ... با یه چندتا تفاوت :) 

به اون میز بزرگ هم میگیم میز کامپیوتر! خیلی وقته که کامپیوتر خونگی‌مون از دست رفته ولی از این میز استفاده‌ی خوانداری و نوشتاری نمیشه و کلا تعداد دفعاتی که به قصد نوشتن و خوندن، صندلی گذاشتم و پشت میز کامپیوتر نشستم، به پنج‌بار نمی‌رسه :) 

حتی همین میز سفیدِ زمینی هم نمایشیه و اکثر مواقع، موقع درس خوندن و داستان خوندن، به سمت چپ این میز، یعنی به سمت دوربین متمایل میشم و کلا این میز هم نقش نگهداری از کتاب‌ها و دفترها رو به عهده داره! هرچند تنوعی‌طور هم گاهی مثل آدم! ازش استفاده می‌کنم :))) 

+ درسته که قرار بود که همونطور که بود عکس بگیریم و تغییری ایجاد نکنیم! منم شلوغی و بهم‌ریختگیِ کاغذهارو تغییر ندادم ولی نمیشد کتابا رو جمع نکنم :)) کلا هیچی دید نداشت خب :) 

++ عنوان، "میز استرس" هم می‌تونست باشه :) 

+++ این پست هم، برای شرکت توی این بازی بود :) 

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۴:۱۲
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۲۶۱
نظرات شما ( ۳۰ ) ۱۰ موافق

این روزا دوتا سریال بودن که اونقدری برام دوست‌داشتنی بودن که خب می‌دیدمشون! یکیشون کیمیاست که هرچقدر از بازیِ بازیگرا ایراد بگیرن، از بازی پورشیرازی نمی‌تونن ایراد بگیرن :))) ضمن اینکه پارسال همه‌ی شب‌های مدرسه و ‌شب‌های امتحان رو با این سریال گذروندم و خب، خاطره‌ست :)) سریال دوم میکائیل هست که شبکه استانیمون میذاره و منم که نمیتونم واقعا نبینمش! اصن دیرباز اینجا خیلی خوبه :)) اصن نمیشه باور کرد که این همون اسد پنبه‌ی نابرده رنج‌ـه :))) 

و امروز دیدم که رنگ شک هم داره :| یعنی من فیلمی رو که بخاطر نوع فیلمبرداری و کیفیت فیلمبرداریش همش فکر می‌کنم واسه دهه هفتاده و همش دلهره می‌گیرم با دیدنش رو نبینم؟ هرچند این یکی تعداد قسمت‌هاش کمتره و تا دو سه روز دیگه تموم میشه :))

:::

فیزیک از فصل دو اندازه مورچه گفته! یعنی من نمیدونم این همه مطلب رو گفته، پس چرا من نمی‌تونم دوتا مثال ساده‌ی خودِ کتاب رو حل کنم؟ :| یک‌شنبه هم میخواد امتحان بگیره :| تازه یه مبحث جدید هم امروز توی تقویتی گفته و قراره از بقیه بگیرم و بخونم! والا همینایی که سر کلاسش بودم رو نمی‌فهمم چه برسه به اونی که از روی چهارتا نوشته بخوام بفهمم :/ چرا دبیرا سعی می‌کنن وجهه‌ی خودشونو خراب کنن؟ بذار من هنوزم همونجوری با پیژامه تصورت کنم که چایی توی دستته و داری میگی : امشب ساعت ده بارون شروع میشه تا پنج روز هم ادامه داره ... :))) والا :| 

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۵
نظرات شما ( ۱۸ ) ۶ موافق
up