مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

برام جالبه! مطمئنم در هیچ‌جای دیگه‌ای این حجم از بی‌عقلی رو نخواهم دید و حتی شما هم نخواهید دید! خب خیلی خیلی بی‌فکریه این‌کارها!! خیلی بی‌فکریه! من اینجا واقعا روم نمیشه و راحت نیستم وگرنه می‌گفتم دور هم بخندیم :|

الان از اینکه فِلانی به فُلانی گفته یا حتی فرد دیگه‌ای به فُلانی گفته چیزی دستگیرم نمیشه و فایده‌ای نداره! اما اینکه فُلانی فهمیده و بجای موردِ دمِ دستِ خودش ، موردِ دیگه‌ای رو پیشنهاد داده دوتا دلیل می‌تونه داشته باشه : یک اینکه فِلانی از فُلانی خواسته باشه که به مورد‌های دمِ دستِ خودش فکر نکنه و به عبارتی دنبال یه موردِ دیگه بگرده و دوم اینکه فُلانی خودش دیگه حاضر نیست موردِ دمِ دستِ خودش رو پیشنهاد بده ... احتمالات روی اولی در صورتی بیش‌تر خواهد بود که فُلانی از موضوع اصلی خبر نداشته باشه ؛ اما اگه فُلانی از موضوع اصلی خبر پیدا کرده ، احتمالِ دلیل دوم بسیار بیش‌تر خواهد بود که این‌صورت و این‌ترتیب بیش‌تر در معرض پسند و تأیید من واقع میشه! درسته که ما انسان‌ها و من ، اکثر مواقع منفعت‌طلب هستیم و الان درصورتی که دلیل دوم بوده باشه ، به نفع من هست و منم بدم نمیاد که پس از سال‌ها مقداری توجه از روی"یکی" برداشته بشه :دی اما به‌نظرم بهتر بود که فُلانی اصلاً خبر پیدا نکنه ، هرچند این‌گونه آنچنان به سود من نمی‌شد :دی 

+ قرار نیست که از این پست چیزِ خاصی فهمیده بشه :))) خدا کنه خودم بعداً یادم بیاد فِلانی و فُلانی چه‌کسانی هستند و موضوع اصلی چی هست و "یکی" کی هست :| :دی

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۹:۳۹
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۵۹
نظرات شما ( ۸ ) ۳ موافق

داشتم قدم میزدم ؛ فکر می‌کردم و باورم نمی‌شد ؛ من چجوری اون رو غلط نوشتم؟! اصلاً اون چجوری غلط شد؟! من که اصلاً به اون سوال شک نداشتم! چی شد آخه؟! الکی یه نمره‌ام از دست رفت! زبان رو از 15 ، 14 شدم ... خیلی راحت می‌تونستم نمره کامل رو بگیرم اگه معنی یه کلمه‌ی لعنتی رو اشتباه نمی‌فهمیدم :|

:::

سر راه رفتم سمت آب‌سردکن ... گفتم حالا که اجباراً بخاطر درس عقب مونده‌ی زیست تقویتی رو باید بمونیم ، یه جرعه آب هم بخورم! فوقش پنج دقیقه دیر بشه! رفتم سر کلاس ... دیدم برگه‌های شیمی رو پخش کردن ... هنوز وارد کلاس نشدم که یهو خرخونِ شماره یک :دی[منم خرخونِ شماره‌ی دو اصلاً :دی] بهم گفت آفرین بیست شدی ... برق از سرم پرید ... گفتم برگه‌ام کو؟ رفتم برگه رو گرفتم و نگاه می‌کردم ... بغل‌دستی ندارم ولی اون زنگ یکی اومده بود کنار دستم نشسته بود که 5 شده بود ... یه نفر میخواست واسه‌ی نمره‌ی 19 خودش اعتراض کنه که مثلا 19/5 بشه ، بغل‌دستیم گفت اینو باش ، من پونزده نمره کم دارم ، این واسه نیم نمره داره حرص میخوره :)) هیچی نگفتم و بازم ورقه‌ام رو نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که سر امتحان چقدر سریع به ورقه نگاه کرده بودم که 63/5 رو 63/59 دیده بودم ... به یادم میارم که روز قبل رفتم به دبیر گفتم همچین چیزی رو چقدر کم میکنه؟ و گفت اشکال نداره و مهم نیست ... وقتی الکی دوباره پرسیدم گفت مهم نیست ... اشکال نداره ، زمزمه‌طور گفت بیستی دیگه ...

و امروز که هرکی میومد ورقه‌اش رو نشون بده و نمره‌اش رو بیش‌تر کنه ، وقتی حوصله‌اش سر می‌رفت می‌گفت به مرادی نشون بده اگه درست بود بیا نمره بدم ... :)) آخر زنگ هم برگه سفید آورد که هرکی پیشنهادی داره واسه روش تدریس و امتحان و اینا ، بنویسه ... منم نوشتم : "روندِ کاریِ موجود کافی و مناسب است. شخصاً مشکلی با شیوه‌ی ترم اول ندارم." و زیرش رو امضا زدم :دی

:::

دینی قاعدتاً باید تا آخر درس شیش درس می‌داد ولی تا امروز درس 3 بودیم و امروز نهایتاً تونست درس پنجم رو تموم کنه. قرار بود زنگ سوم و چهارم رو با هم بیاد که فقط تونست زنگ چهارم رو بیاد ، فلذا زنگ سوم بی‌کار بودیم که من سعی کردم بجای فکر و خیال توی این هوایِ فوق‌العاده ، سرم رو با دیدنِ فیلم‌های زبانِ اصلیِ کم کیفیتِ یکی از بچه‌های کلاس گرم کنم :دی 

:::

هوا عالیه! البته تا وقتی عالی بود که سرما نداشت! از تقریباً ظهر که سرد شد دیگه آنچنان دوست‌داشتنی نبود برام! ترسناکه! هوایِ سردِ بادی ترسناکه برام ... ولی قبلش عالی بود! بادهای تندِ بهاریِ خنک عالی بود! عالی! مثل دیروز پریروز که نشستم روی پله‌های بی‌استفاده‌ی یک در ورودی و با خودم می‌گفتم دل که شکستنش صدا نداره! مثل حالا که میگم دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ...

+ هیچ معلوم نیست فیزیک رو چند میشم! این‌بار مطمئناً افتضاحه! فقط امیدوارم خیلی افتضاح نباشه :|

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۵۹
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۳
نظرات شما ( ۱۲ ) ۵ موافق

یه‌وقتایی ، فارغ از اینکه تقصیر کی بود و چرا اینطور شد و چرا اونطور نشد و مضرات و معایبش چی بود و اینجور حرفها ؛ فکر می‌کنم به اینکه چه تغییر خوبی می‌تونست باشه! چه تعبیر خوبی می‌تونست باشه. چه آرزوی قشنگی داشتم و شاید هنوز هم دارم! چقدر آدم خوبی بودم یه دورانی :دی و چقدر این احساس دوست داشتنیه ، نه فقط برای من ، بلکه برای همه ... ولی خب آدمیزاد همیشه این احتمال رو باید بده که اگه تعبیر وارونه‌ی رویایِ خودش براش پیش بیاد چی؟ اگه هیچ‌وقت نرسه چی؟ هیچی! واقعا هیچی! هیچی نصیبش نمیشه ؛ نه اون احساس و نه اون حال خوب ؛ تا هیچ‌وقت نصیبش نمیشه! نمیگم از آینده خبر دارم! نه ؛ هیچ‌کس آینده رو نمی‌دونه ، ولی وقتی همه‌ی تعبیر و تغییر زندگیت رو به یک مورد/موضوع بند می‌کنی و وابسته‌اش می‌کنی ، هیچ‌وقت نمی‌تونی بهش برسی و همیشه یه تعبیر وارونه ازش رو به‌دنبال خودت تا به ابد می‌کِشی و هیچ نمی‌دونی که چرا! که چرا تو نمی‌تونی اما بقیه می‌تونن. که چرا تو همیشه خواستی و نرسیدی و بقیه خواسته یا نخواسته ، رسیدن و یا حتی نرسیدن! می‌دونم مفهوم حرف‌ـم نمیرسه ولی خب :) ای‌کاش می‌شد از تصویرهایی که توی ذهن ثبت می‌شن یه اسکرین‌شات گرفت و آپلود کرد و روی اونا رمز گذاشت تا ده سال دیگه یادمون نره به چی فکر می‌کردیم که اینو نوشتیم مثلاً :)

+ می‌دونم نود درصدِ این آهنگ هیچ‌ربطی به حرفای من نداره! ولی :

بشنوید

نظرات شما ( ۱۰ ) ۸ موافق

این پست یادتونه؟

الان همون متن رو در نظر بگیرید با این تفاوت که من الان لب‌تاپ پیشم هست و الان یادم اومده که توی همین چند روز به اندازه‌ی چندین مگ آلوده‌ شده و من حوصله پاکسازی ندارم!! {منظورم از آلوده ، مدارک و مستنداتِ مربوط به وبلاگ هست :دی} خسته شدم هِی هیستوری رو پاک کردم و هِی درایوها رو گشتم تا موردی ، اسکرین شاتی ، متنی ، چیزی جا نمونده باشه :| پسره‌ی لندهور! کجا میای آخه؟! :|

+ با توجه به محتوایِ کاملاً بی‌فایده‌ی بخش بالاییِ این پست ، جا داره به این موضوع اشاره کنم که "یک مترسک" الان دقیقاً یک ماه و چند ساعت هست که وبلاگش رو بروز نکرده :| 

بیست و دوم فوریه هم که با ناراحتی اینجا رو ترک کرد!

نفر سوم که خواهد بود؟ آیا ممکن است اینجا تعطیل شود؟ آیا مستر مرادی قصدی دارد؟ 

پاسخ به این سوالات ، امشب در گفتگوی خبری شبکه‌ی دو 22:45 :|

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۲۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۴۵
نظرات شما ( ۱۵ ) ۵ موافق

حجت الاسلام و المسلمین حسن روحانی ؛ بر رسمِ سالانه‌ای که اطلاع ندارم از چه زمانی آغاز شد ، در شروع ماه مهر ، سوالاتی را در عنوان پرسش مهر مطرح نمود که خوب یادم هست که تا تاریخ بیستم آبان‌ماه فرصت داده بودند تا برای آن ، متن و طرح ببریم و کاملا داوطلبانه!! به‌تازگی رسمِ جدیدِ دیگری را نیز پایه گذاشتند با شعار هر خانواده ایرانی ، یک پاسخ! و احیاناً هرکس پاسخگو نباشد ایرانی نیست! شاید هم خانواده نیست! :

هرچند که تا به امروز برگه‌ام را به دلیلِ موجهِ کمبودِ جا برای نوشتن تحویل نداده‌ام و احتمالاً تحویل نخواهم داد!

در بالای برگه مشاهده می‌کنید که نوشته شده "سوال رئیس جمهور محبوب جناب آقای حسن روحانی" ؛ شمارش و جمع و مفرد را در پایه‌های قبل‌تر خوانده‌ام و متعجب شدم وقتی دیدم بجای "سوالات" یا "سوال‌های"‌ از کلمه‌ی مفردِ "سوال" استفاده کردند!! آخر ماشاءالله ایشان یکی دو پرسش هم نداشته‌اند! پنج پرسش است! کجای "پنج" مفرد به حساب می‌آید؟

:::

خشونت از کجا نشأت گرفته است؟ 

در خصوص سوال اول می‌توان گفت خشونت از حسِ خوبی که به صورت آنی در آن نهفته شده است ، نشأت گرفته. آخر نمی‌دانید که! خشونت حس خوبی دارد! قدرت و تملک حس خوبی دارد! برتری حسِ بسیار خوبی دارد ؛ و همه‌ی این‌ها با خشونت قابل دسترسی‌ست. نه اینکه با اخلاق نیکو قابل دسترسی نباشد و یا اینکه خوبی، حس خوبی نداشته باشد؛ ولی همانطور که مستحضر هستید خویِ بشریت به سمت و سویِ بدی سوق پیدا کرده و در این زمانه خشونت سریع‌تر به پاسخ می‌رسد! البته بماند خشونت‌های مثبت ، که نیازِ هر جامعه و جهانی‌ست و برخی از خشونت‌ها برای از بین بردنِ خشونتِ بزرگ‌تری اجتناب ناپذیر است.

چگونه عده‌ای خشونت را می‌آموزند؟

از برای سوال دومِ حضرتِ نسبتاً منوَّرتان باید گفت که هرکس جامعه‌ای را دیده و هر فردی ذاتاً به سمت قدرت تمایل دارد ؛ این شخص در جامعه‌ای که زندگی می‌کند ، دیده‌ است  که هرکسی که به برتری رسیده و قدرتی یافته و دار و دسته‌ای به‌هم رسانیده ، از رویِ سرِ کسانِ پایین‌تری رد شده و به طُرُق متنوع خشونت را به کار بسته است! حال شما بگوئید که این فرد خشونت را چگونه می‌آموزد؟

چگونه باید در برابر خشونت ایستادگی کنیم؟

سوال سومِ کدخدای ایران ، جوابِ واضحی ندارد! یعنی پاسخ داد ؛ ولی آنچنان نقطه نظرات متفاوت است که نمی‌شود همه را ذکر کرد! آخر نمی‌دانم چرا در مرتبه‌ای حتی تسلیم شدن در برابر ظالم را ایستادگی می‌دانند و عمرِ یک کشور را به هدر می‌دهند! در نظر دین مبین اسلام که شما حجت آن هستید ، کوتاه آمدن در برابر ظالم و ستمگر را گناهی نابخشودنی می‌داند و هرگز تن به ذلّت ظالم و زورگو نمی‌دهد! هیهات من الذله!

چگونه می‌توانیم کشور و جامعه‌ای دارای رحمت اسلامی و نبوی داشته باشیم؟

در جوابِ سوال چهارمِ مهرورزانه‌ی‌تان باید بگویم که لطفاً خشن نباشید! وقتی منتخبان یک ملت ، مسئولین یک کشور ، خدمتگذارانِ مردم ، اصول اسلام و رحمت نبوی را رعایت نمی‌کنند ، وقتی خودشان نمی‌توانند خوشان را کنترل کنند ، وقتی دروغ را دستمایه‌ی قدرتِ خویش می‌کنند ، وقتی در برابر شیطان بزرگ کوتاه می‌آیند و کوچک‌های دنیا برای مملکت بزرگ اسلامی ایران بزرگتر می‌شوند و اجازه‌ی توهین به خود می‌دهند و مسئولین بجای برخورد متناسب ، رحمتِ اضافه از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشند ، مردم چگونه رحمت الهی را سرلوحه‌ی خویش قرار دهند وقتی در مراتب بالاتر ، این مهم رعایت نمی‌شود؟

و چگونه می‌توانیم جامعه، منطقه و جهانمان را از خشونت برهانیم؟

آخرین سوال را هم این‌گونه پاسخ بگویم که هرطوری غیر از طریقه‌ی الانِ کشور می‌تواند مشکل‌گشای معضل خشونت باشد!خشونت را نمی‌توان با مذاکره و پوزخند جمع کرد یا قائله را ختم نمود! مطمئن باشید خشونتی که اکنون در جامعه‌ی اسلامی ایران ، منطقه‌ی خاورمیانه و جهانِ سلطه‌طلب می‌بینیم امکان ندارد خود به خود رفع شود! کسی که بنای کشورش با خشونت نهادینه شده امکان ندارد از خشونت دست بردارد.

در برابر جامعه ؛ امنیت در قوای نظامی و انتظامی‌ست که اگر مهره‌های فاسد و خودفروخته از آن دور شوند ، نیروی قدرتمند و مقتدری جلوه‌گر خواهد بود!!

در برابر منطقه ؛ باید دخالت کرد! دیگر در اینجا نباید مرز را مانع دانست! ما در این روزها مدافعین حرم را می‌بینیم. بنده با اطلاعات خیلی خیلی قلیل خود ، احساس می‌کنم دو احتمال بیش‌تر نیست! یا گروهِ پست داعش و دیگر گروه‌های تروریستی به خوبی حمایت می‌شوند [که در اینجا باز سوال پیش می‌آید که پس چرا با حامیانِ تروریست ارتباط می‌گیرید؟!] و یا نیروهای عزیز سپاه اسلام تحت حمایت واقع نمی‌شوند و اینگونه مظلومانه جان خود را فدای خاک پاک حرم مطهر حضرت زینب سلام الله علیها می‌کنند. پس در زمینه‌ی منطقه ما نیازمند حمایت و پشتیبانیِ همه جانبه از طرف دولت‌های واقعاً اسلامی هستیم! و نه حکومت‌های به اسم اسلامی همانند آل سعود!

در زمینه‌ی جهانی ، تنها می‌شود این مورد را مورد نظر قرار داد که هرکس باید از خودش شروع کند! اگر ایران توانست خشونتِ منفی را در خودش به صفر برساند ، این مهم خودش موفقیتی جهانی‌ست! اگر ایران بتواند با حمایت و مداخله در امورِ فاجعه‌ی منطقه ، اوضاع را تثبیت و آرام کند ، این مهم نیز موفقیتی جهانی‌ست! و همچنین نمی‌توان توقع داشت که با مذاکره با حامیان تروریست بشود تروریست‌ها را ریشه‌کن کرد!

و من الله توفیق!

نظرات شما ( ۱۵ ) ۴ موافق

از دیشب حس کردم که دوباره داره سرماخوردگی طرفم میاد و اشتباه فکر نکرده بودم! امروز امتحان شیمی داشتم ؛ هرچند درسته یه پنج‌شنبه و جمعه‌ی کامل وقت داشتم ، اما این دلیل نمیشه که وسط امتحان دقت‌ـم لنگ نزنه و 63/5 رو 63/59 نبینم و 9 صدم اضافه‌تر حساب نکنم و جوابم غلط نیاد!!! به همین شیرینی کوفتم شد!! حس می‌کنم بازم از این غلط‌های الکی و مسخره داشته باشم! :| 

دبیر شیمی خیلی خوبه ... دوست‌داشتنیه ... شاید برای بقیه مسخره باشه ، ولی توی همه‌ی جلسه‌ها یه غمی توی چشماش می‌بینم ، یه بغضی که شاید اصلاً وجود نداشته باشه! ولی نگاهش ناراحته! ولی در عینِ حال بیش‌تر از بقیه‌ی دبیرا شوخی می‌کنه و آدمِ خشک و گرفته‌ای نیست ولی فکر می‌کنم یه‌چیزی رو توی گذشته‌ها جا گذاشته :) من توی خیلی از سال‌های تحصیلی‌ـم می‌خواستم دو سه نفر رو بشناسم ؛ دقیق‌تر و کامل‌تر ... امسال دو سه تا دبیر هستن که میخوام تا آخر سال بیش‌تر ازشون بفهمم! هرچند که میدونم امسال و سال‌های دیگه میگذرن و چیزی نمی‌فهمم! ولی دنیای واقعی حتی از وبلاگ هم کمتر اطلاعات داره!! من با خوندن آرشیو یه وبلاگ خیلی خوب میتونم اطلاعاتی رو ازش بفهمم که شاید رفیقش هم ندونه! ولی توی واقعیت هرچقدر هم نوع حرف زدن ، راه رفتن ، برنامه‌ی کاری ، بررسی سوابق و خیلی چیزای دیگه رو هم چک کنم بازم نمیتونم به اندازه‌ی نصف اون اطلاعات رو بفهمم!! سخت شده فهمیدنِ آدم‌ها ؛ سخت شده :)

تا همین الان درگیرِ کسالت و اشتباهِ مسخره‌ی امتحان امروز بودم و از امتحان عربی و فیزیک فردا هیچی نخوندم و واقعا خسته‌ام!! فیزیک چندین جلسه پشتِ سر هم بخاطر تعطیلی‌های رسمی و غیره ، امتحانش عقب افتاده و درس‌های دیگه رو هم عقب هستیم و در واقع نمی‌دونم دقیقاً چیکار میشه کرد با این همه درسی که حال و حوصله‌ای واسه خوندنشون ندارم. 

+ باید اعتراف کنم! بعد از پست دیشب که نه جوگیر شدم نه مغرورم و نه هیچ چیزِ دیگه، ولی حتی نماز مغرب و عشاء! هم قضا شد و نمی‌دونم دقیقاً دارم به کجا میرم :| 

++ اونقدری بلاگستان داره خلوت میشه و روز به روز از اینجا میرن که  آدم هوس می‌کنه وبلاگشو این شکلی کنه : 

نرید دیگه :| اونایی هم که رفتن برگردن :|

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۹:۳۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۶
نظرات شما ( ۱۲ ) ۷ موافق

راستش آقا ، یادم رفته بود که زنده‌اید ؛ یادم رفته بود که ائمه زنده‌اند ؛ یادم رفته بود که جایی هستید در بین آدم‌های این دنیا ، آدم‌هایی که خوب نیستند گاهی ... که خیلی بد می‌شوند ، که یادشان می‌رود انسان هستند نه حیوان! انسان‌هایی که دیگر انسان نیستند. یادم رفته بود که هستید ، راستش نگاهِ خدا را که اکثرمان در هنگام غفلت نمی‌بینیم، اما اگر کسی کنارمان باشد و یادآور ، حتماً کمتر دروغ می‌گوئیم ، کمتر گناه می‌کنیم ، یادم رفته بود که هستید ، که می‌بینید ؛ و از همه مهم‌تر یادم رفته بود که ناراحت می‌شوید. راستش یادم هم رفته بود که باید دوستتان داشته باشم!! اصلاً دلیلِ دوست‌داشتنی بودنتان هم یادم رفته بود. راستش من شما را گم نکرده‌ام. من خودم را گم کرده‌ام آقا. ما انسان‌ها خودمان را فراموش کرده‌ایم. ما اصلاً یادمان رفته که یک موجود بدبختِ حیوانیِ از بین رفتنی نیستیم!! ما پاک فراموش کرده‌ایم که هرکاری کنیم ، ثبت و ضبط دارد ، پیگرد قانونی دارد ؛ ما اصلاً فراموش کرده‌ایم که از کجا آمده‌ایم ، و از آن مهم‌تر به کجا خواهیم رفت.

شما هستید ، می‌بینید ، می‌شنوید و پاسخ می‌دهید. از یادآوریِ دیده‌هایتان دلگیر می‌شوم، از خودم.

یادم است همین خردادی که گذشت ، تولدتان را جشن گرفتیم ، اما چقدر زود از یادم رفت! همه‌ی همه‌اش پنج ماه گذشته بود! من خیلی بد شده‌ام! می‌دانم. اما این‌که چیزی از خوبیِ شما کم نمی‌کند! نه مثل آقای ایکس سقفِ امیدم در آسمانِ هفتم است و نه آنقدر از سرنوشت‌ـم ناامید شده‌ام که خود را در دورترین نقطه از شما بدانم. شما همیشه هوایِ ما را دارید دیگر! مگر نه؟ ما که همیشه مدیونِ شما هستیم :)

+ بشنوید

نظرات شما ( ۵ ) ۶ موافق
up