مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

امروز همه‌چیز به آخرش رسیده بود، لبالب بود و هرلحظه می‌خواست که خودش را خالی کند. آسمان آنقدر پر بود، که هرازگاهی نم نمی از خود بروز می‌داد. درخت‌ها آنقدر آشفته بودند، که گاهی سعی می‌کردند جابجا شوند، و من نمی‌دانم چرا تلاشِ آن‌ها را بقیه نمی‌بینند. برگ‌های سبز، که لابلای آسفالت مدرسه رشد کرده بود، از بین رفته بود و دیگر آن منظره‌ی سرزنده وجود نداشت. من هم دیگر جا نداشتم. واقعا تحملش سخت است. تظاهر. تظاهر به حال خوب. جلوی هم‌کلاسی‌ها. جلوی معاونی که حتی نگاهش هم متوقع است از تو! جلوی دبیرهایی که با تو می‌گویند و می‌خندند و ته نگاهشان انگار می‌دانند حالت خوش نیست و کاری به کارت ندارند. تحملش سخت است. نبودن. تحمل نبودن‌ها سخت است. گاهی بیش‌تر و گاهی کمتر. در قسمت‌هایی از حیاط، که مرداد 95 قدم زده بودم، راه می‌رفتم. آن روزها را در تصورم می‌چرخاندم. آن احساسِ حسادت را. شاید هم حسرت. خدای من. یک‌سال گذشت. تقریبا یک‌سال گذشت. بدون کوچک‌ترین تغییری در نبودنش. با بدتر شدنِ من. با بدتر شدنِ من. این خوب نیست. خیر نیست. هرچند خیر را فقط خودش تشخیص می‌دهد. ولی با خودم می‌گفتم که چرا؟ چطور؟ چگونه؟ آخ که چقدر مغزهای ما کوچک است. چقدر محدود. محدود. نمی‌توانیم ببینیم. می‌بینیم، باور نمی‌کنیم. نمی‌دانم این سیستم انسان چرا اینقدر خودمختار است. به یقینِ جبری هم راضی‌ام. به یقینِ جبری‌ای که به من ثابت کند «نه»‌ی نفی خیر بودنش را. تحملش سخت است. گذشتن زمان. تحملش سخت است. نمی‌توان دید و حسرت نخورد. نمی‌توان جلو نرفت. نمی‌توان همان‌جا ایستاد. نمی‌شود جلویش را گرفت. نمی‌شود به او دستور داد برگرد لعنتی. برگرد به همان چهار مهر. برگرد به نه مهر. برگرد به همان روزها. شاید آدم شوم. نمی‌شوم. می‌دانم که نمی‌شوم. برگشتن، بهانه است. ولی تحملش سخت است. دیدنش. خدایا، این حرفم را باور کن. دیدنش سخت است. دیدنِ بودنش سخت است. واقعا سخت است بدانی هست و نیست. بدیهی هست و نیست. طبیعی هست و نیست. توانایی‌اش هست و نیست. واقعا تحملش سخت است. می‌دانید؟ از خرخوان شماره‌ی یک ممنونم که گفت بیا از این طرف برویم! حداقلش، به‌اندازه‌ی چند لحظه، صحنه‌ی کمتری از دیدنش در ذهنم ثبت شد. هرچند که تصور همیشه نواقص را می‌پوشاند. تحمل این تصور، سخت است.

+ نمونه‌ی پست‌های طولانی‌ام را که دیده‌اید؟ نمی‌دانید نوشتنِ آن‌ها چه حسی دارد. هم همه‌ی حالم را می‌گیرند و موقع نوشتنِ آن‌ها، خسته‌ترین آدمم، و هم بعد از نوشتنش انگار که بخشی از سنگینی «حسرت» و «حسادت»ام می‌شکست و خرد می‌شد و خرده‌هایش بینِ حروف، جا می‌ماندند... من الان دلم کیبورد می‌خواهد. آن خماریِ کوبیدن‌های روی کیبورد و خالی کردن ذهن روی دکمه‌های واقعی. روی صفحات ورد که پشتِ هم پر شوند. نمی‌شود. با این کوچولو نمی‌شود! وگرنه این پست، باید یکی از همان روایت‌های بلندی می‌شد که امروز را انگشت‌نمای وبلاگ کند! چونان گاو پیشانی‌سفید! امروزی که باید می‌بارید و نبارید.

  • Mr. Moradi

امیدوارم به طُرُق مختلف از مسابقه‌ی دکتر میم خبر داشته باشید، چون قبل از امروز حوصله‌ی معرفی و توصیه به شرکت‌کردن نداشتم :دی

به هر حال شرکت کردم. همون اول‌ها که مسابقه رو گذاشتن یعنی هیجدهم، با خودم گفتم کو تا بیست و چهار! بیست و چهارم هم رسید و هیچی نشد که نشد! این یعنی خرداد از رگ گردن به دانش‌آموزها نزدیکتره! بعله :دی 

چون لپ‌تاپ نیست و نمی‌تونم حجمِ تصاویر رو کم کنم، بارگذاری‌شون نمی‌کنم و صرفاً  لینک میدم :) 

تصویر اول : پارسال، تقریباً همین‌روزها بود، دبیر هنر گفته بود عکس بگیرید و منم در به در دنبال سوژه :دی از زمین و آسمون عکس می‌گرفتم و اتفاقا عکس‌های بدی هم نشدن. و همین کنجکاوی‌ها توی عکس گرفتن، خیلی چیزا رو دستم آورد. یکی اینکه عکس گرفتن با تبلت هفت‌اینچی به هیچ عنوان عاقلانه نیست :))) اون روزها شهرداری تازه این ستون‌های نوری! رو نصب کرده بود [اسمشون چیه آخه :|] و منم یک‌ثانیه مونده بود به ساعت هشت شبِ روز ششم اردیبهشت 95، این عکس رو ثبت کردم :دی ضمناً این عکس رو دبیر هنر هیچ‌وقت ندید :دی وقت نشد :)) 

تصویر دوم : عکس گرفتن از آسمون، قشنگی‌های خودش رو داره. آسمون‌های ابری و تیره، اونایی که هرلحظه دلشون می‌خواد ببارن، یه‌جورِ دیگه باید ازشون عکس گرفت. یه‌چیزی باید باشه پس‌زمینه‌ش. مثل این درخت نخل. یا فواره‌ی آب‌، که متاسفانه شلوغیِ جمعیت و ضعف دوربین مانع شد از اینکه به این ایده‌ام فکر کنم :دی قشنگ‌تر هم می‌شد اونجوری؛ سخت بود هرچند! پس‌زمینه شدنِ آب و اینا قشنگی خاصی دارن ولی. شما امتحان کنین ;) 

تصویر سوم : همون پارسال همین موقع‌ها، به‌گفته‌ی دبیر هنر، رفتم دنبال سوژه. از کنارش رد شدم. وایسادم و بالا رو نگاه کردم. اومدم عقب‌تر از زاویه‌ی تصویر نگاه کردم. با حسرت گفتم عجب عکسی می‌شد اگه دوربینش بود هاااا! تبلتِ گنده رو به سختی گرفتم و لرزش دستم رو کمتر کردم و دکمه رو زدم. کج بود مقداری. سمت چپش رو هم بریدم و میزانش کردم. بردم سر کلاس. از همه بیش‌تر روی همین عکس موند. گفت صد و هشتاد درجه بچرخه قشنگ‌تر میشه. و این عکسی که می‌بینید برعکسِ عکسی هست که من گرفتم. حقیقت اونجوری یه‌جوریه و این‌جوری هم یه‌جوری!! نمی‌تونم بفهمم اونطوری بهتر بود یا اینطوری! 

+ ما سفر نمیریم! و به طبع تصویری از طبیعتی مکانی جایی ندارم. عکس‌برداری از شهر هم سخته. من نمی‌تونم ازش تصویر بدرد بخور در بیارم آنچنان. برای همین از اونجایی که آسمون همه‌جا یه‌رنگه، ترجیح دادم تصاویری که انتخاب می‌کنم به آسمون ربط پیدا کنن :) امیدوارم خوب بوده باشن :) 

  • Mr. Moradi

آخ که چه روندِ عجیبی داشت این چند ماه. این چند ماه یعنی از اول مهر. حسرت‌های مشترک، تصمیم‌های اشتباه، افکار اشتباه، اعمال اشتباه، و اشتباهاتِ دیگه... راستش زیاد یادم نمیاد. توی سالنامه هم واضح‌تر چیزی ننوشتم. خودِ مهر بد نبود. نهم مهر نشونه‌ی خوبی بود. خواب چهارم مهر، معجزه بود. نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم چه دلیلی داشت این اشتباهات من. چه‌چیزی باعثش شد؟ نمیشه تشخیص داد. بررسی جزء به جزء اثری نداره. ولی وقتی از بالا بهش نگاه می‌کنم. همه‌ی این اشتباهات و نشونه‌ها رو با هم، به یه‌چیزایی می‌رسم. ببینید. مثل این می‌مونه شما هی وقتتون رو تلف کنید و هی بخواید از فردا جبرانش کنید، ولی همین چندین ماه طول بکشه. البته قضیه‌ی من وقت نیست و این مثال بود. ولی شباهتِ خوبی دارن به هم. هردوتا تقریبا بی‌جبران هستن. 

مهم هست. نباید اینطور می‌شد. ولی حکمتش چی بود؟ نمی‌دونم گفتم تا حالا، یا اینکه نمی‌دونم چندبار گفتم تا حالا. ولی تابستون 95 یه خواب دیده بودم که یکسال بیشتر زنده نیستم. چقدر اون موقع امیددهنده بود! با خودم می‌گفتم خوبه دیگه! این یه سال هم بگذره و تموم! باور می‌کنید هیچ باورم نمی‌شد و نمی‌شه که توی یکسال بشه اینقدر گند زد توی زندگی؟ یعنی خدا می‌خواست بهم ثابت کنه، چه صدسال زنده باشی چه یکماه، هرغلطی که باید رو، انجام میدی!؟ و خب، خدا بهترینِ ثابت‌کنندگانه. اینو یقیناً میگم‌هااا. هیچ‌وقت از خدا نخواید که براتون ثابت کنه که چرا نه. میزنه له‌ـتون می‌کنه، بعد میگه دیدی؟ دیدی خوشگلم؟ دیدی چرا نه؟ حالا گمشو سر درس و مشقت... 

راستش خدا. الان خیلی چیزها رو بهتر می‌فهمم. مثلا اون کلیپِ آقامیری که کمترین مقاومت رو در برابرش داشتم، الان بهتر می‌فهممش. یعنی باورش دارم. هرچند شرط داره. و من نداشتم اون شرط رو حتی! مثلا الان بهتر می‌فهمم بعضی حکم‌هات رو. هرچند هنوز رعایتشون نمی‌کنم! الان بهتر می‌فهمم چرا منع می‌کنی ما رو. و واقعا سعی می‌کنم رعایت کنم. ولی... ولی واقعا هنوز نفهمیدم چرا نه؟ به خودت قسم هنوز نفهمیدم چرا نه؟ اون لعنتی چرا نه؟ این که دیگه قطره از اقیانوس هم نیست! به‌خدا نیست. البته توروخدا دیگه برام اثبات نکنی‌ها. مرسی. ولی واقعا نفهمیدم هنوز! من زیادی خنگم یا حکمت و علت این اشتباهات ربطی به اون نداشت؟ 

  • Mr. Moradi
دیشب نمی‌دونم چجوری خوابیدم. صبح هم یه لقمه بیش‌تر نتونستم بخورم. دیدم برم مدرسه، ممکنه بدتر بشم و خب نرفتم. تا ساعت به هشت و هشت و نیم برسه، فشارم پایین اومده بود و هم سرم سنگین شده بود و هم حالم از همه‌چی بهم می‌خورد. رفتیم دکتر و واسه امروز گواهی نوشت ولی باید واسه فردا هم می‌نوشت :| من که فردا هم نمیرم! هنوز حالم خوش نیست. یادش بخیر، وقتی هشتم بودم، یه‌بار حالم خوب نبود و رفتم مدرسه، خدا نصیبِ هیچ‌کس نکنه :)) هوا سرد بود و منم تب‌ـم شدید شده بود و فقط میلرزیدم. از شانس، عربی هم همون روز ازم پرسید و با نهایت افتخار از ده، نه و نیم شدم و واقعاً راضی بودم از خودم :دی 
دکتر فشارم رو که گرفت، گفت کمتر از ده هستش، مینیمم هم روی شیش‌ـه :)) یادمه اول ابتدایی که بودم، یه‌بار فشارم اومد روی هشت و تقریبا دیگه بی‌هوش و بی‌حس بودم و دکتر واسه اینکه من رو راضی کنه سرم بزنم، گفت یا سرم یا سه تا آمپول :))) آخرش همون سرم رو هم نزدم :دی 
این‌بار ولی سرم زدم. هم دلم واسه سرم تنگ شده بود و هم اون اتاقِ تزریقات، همون اتاقی بود که اولین بار اونجا سرم یا آمپول زدم. چه خاطره‌انگیز :دی

از زورِ گرمای تب، همه‌ی سلول‌های عصبیم دچار دگرگونی شده بود :/ آب میزدم به صورتم، انگار دارم پارچه رو می‌ندازم روش! یا موهام شبیه این پارچه‌های خز دار لمس می‌شد! کلا به درکِ جدیدی از دنیای لامسه رسیدم :)) 
همین دیگه... تا درودی دیگر، بدرود!
  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچه‌ش داده بودیم :دی
    اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچه‌ش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو می‌برن :))) این‌بار هم گفت، ولی خیلی آروم‌تر... بچه‌ی خوبیه. هرچند از من  و همه فرار می‌کنه و یه‌جورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم می‌شینیم، اونم تقریبا سالی یه‌بار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش می‌کرد. آی‌فیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرنده‌دیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنج‌تا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکه‌ای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیق‌ترش میشه مرداد نود... داشت سریال می‌داد و می‌داد و می‌داد! سریال رو می‌شناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سه‌نصف شده بود. نصفش سرِ حرف‌ها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس می‌خورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریال‌ها بعضی‌وقت‌ها واقعا خوبن. می‌دونید؟ من رو یادِ چیزهایی می‌انداخت که نباید.

    اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت می‌کنه که من وقت نمی‌کنم دقت کنم. خوبه. حافظه‌ش هم خوبه. مثلا مامانش می‌گفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. این‌بار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش می‌گفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروک‌های دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
    حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چک‌هاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که می‌خواست از الکی مثلا عمو‌‌ـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخاله‌م می‌فهمه و با خودش میگه این‌ که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر می‌کنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یه‌بار هم که خدا می‌خواست بزنه پسِ کله‌ی عمو‌ـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت می‌کرد که عمو‌ـم یه‌ریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من می‌خندیدم و می‌گفتم ولش. ثابت کردن نمی‌خواد که... و با خودم فکر می‌کردم که این پول چیه واقعا؟ که این‌همه، همه‌چی رو عوض کرد؟ که همه‌چی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
    تلویزیون می‌خوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خاله‌م دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب می‌شد. و من توی دلم می‌گفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
    + بشنوید

    • Mr. Moradi
    امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافه‌ام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت علاقه‌ی بیش‌تری دارم :دی خیلی بدتر شدم. خیلی بدتر شدم. خیلی خیلی زیاد. متاسفانه. و هیچ‌کاری از دستم بر نمیاد برای جبران. فقط امیدوارم بتونم واقعا اختیار داشته باشم و انسان بشم :|
    امروز دبیر جغرافی می‌گفت که آدم وقتی بخواد بره یکی رو بزنه، چهارنفر میان جلوش وایمیستن و به هرحال جلوش رو می‌گیرن، ولی وقتی آدم می‌خواد خودشو بزنه کسی دیگه جلوش نمی‌مونه و جلوش رو نمی‌گیره. می‌بینین چقدر خوب میگه؟ می‌بینید هربار دقیقاً طبقِ حال و احوال من حرف میزنه؟ اینا معجزه‌ست واقعا. خیلی برام جالبه این هم‌زمانی. به‌هرحال باید بگم که من خودم رو زدم و کسی جلوم رو نگرفت و وقتی به نفس‌های آخر میرسم دست نگه میدارم و باز روز از نو و روزی از ... باید خودم، خودمو بگیرم تا خودم رو نکشتم! 
    فردا که مدرسه تموم بشه ان‌شاالله، میرم یه سالنامه‌ای چیزی میگیرم. ترکیدم اینقدر رمزی چیزی ننوشتم و یادداشت برنداشتم از روزهایی که گذشت :دی 
    نه زیست رو خوندم واسه فردا و نه فیزیک رو! فیزیک رو که نمیفهمم:/ زیست هم نمیپرسه:/ ولی واسه زبان از هردوتا درسی که گفتم‌، بیش‌تر استرس دارم:/ خیلی الکی البته! نتیجه‌گیری : مثل آدم معلم باشید و مثل آدم معلمی کنید! باتچکر! 
    • Mr. Moradi
    up