مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

این پست از همه‌ی نوشته‌هایم بهتر منظورم را در این‌باره می‌رساند. من نه‌تنها هیچ‌وقت نادیده‌گرفتندگان را نخواهم بخشید؛ بلکه همیشه مورد نفرین و لعنِ من هستند. همیشه در معرض خشم و کینه‌ی من قرار دارند. همین‌هایی که پتانسیل‌های فوق‌العاده‌ای را به‌هدر دادند و یک نسل را از بین بردند. باقی ماندنِ لفظی ناشناخته، و تجربه نشدنِ زندگی‌ای ساده، جبرانی ندارد. هیچ‌وقت. 

  • موافقین ۶
  • ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۷
  • Mr. Moradi

چقدر سخته حالت از یکی بهم بخوره ولی «بلد» نباشی یا «عادت» نداشته باشی که باهاش بد حرف بزنی. چقده سخته... یک‌سری اتفاقات که افتاد و یک‌سری دست‌ها که رو شد، مطمئن بودم مادربزرگِ مادری رو ببینم، رفتار خوبی نخواهم داشت و نمی‌تونم که رفتار خوبی داشته باشم. ولی راستش اصن عادت نداشتم. و نتونستم بی‌محلی کنم حتی. :| الان زنگ زد. هیچکی جز من نبود برای جواب دادن. جواب دادم. اصلا نتونستم بی‌محلی کنم :| سخته دیگه. سخته. 

+ خیلی حرف داشتم و دارم. ولی الان، استرس بیش‌تر دارم تا حرف. من تحلیل میخوام حیدر! تحلیل! ولی به‌شدت تحلیلش سخته. 

  • موافقین ۹
  • ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۲
  • Mr. Moradi

پدربزرگِ مادری‌ـم هم به رحمت خدا رفت.

الفاتحة مع الصلوات. 

  • موافقین ۲۱
  • ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۴
  • Mr. Moradi

1. تظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را بهتر نمی‌کند. این را سال قبل به یکی از بلاگرها گفته بودم. در ادامه‌اش هم گفته بودم که باید برای خودش حال خوب درست کند و این‌طور نمی‌شود که دست روی دست بگذارد و منتظر حال خوبِ رویاها بنشیند. 

اما حقیقت همین است: که صرفاً تظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. دو راه ایجاد می‌کند. یا همه‌چیز معمولی می‌ماند و یا اینکه گندش در می‌آید و حال بدِ غریبی به آدمیزاد دست می‌دهد. فکر نمی‌کنم تظاهر به هیچ حالتی، جز این دو را داشته باشد! سر کلاس‌هایی که صرفاً تظاهر به حال خوب و مساعد برای درس داشته‌‌ام، هردویِ این راه‌ها را تجربه کرده‌ام. کلاس‌هایی بوده - مخصوصاً ریاضی‌ها - که از فرطِ حالِ بدِ غریب و بغضی عجیب، نمی‌دانستم چجور شروع شد و چجور تمام. این روزها مثال‌های مدرسه‌ای زیاد به‌ذهنم می‌آید. لعنت به شهریور و عطر ماه مدرسه!

من هنوز همه‌ی تلاشم را نکرده‌ام. ولی مقداری برای حال خوب، برای بیرون آمدن از این نقابِ زشت، تلاش کرده‌ام و حقیقتش نتیجه‌اش را هم گرفته‌ام. چقدرِ «منِ واقعی‌ام» دوست‌داشتنی‌تر است! جداً چند لحظه‌ای، بعد از سال‌ها، خودم را دوست داشتم. 

2. شنبه، برای اولین‌بار با دوچرخه تصادف کردم. تصادف صحنه‌ی خوبی نیست. اولین تصادفم با دیوار بود؛ با پرایدِ خودمان در پارکینگ. که فقط یک لحظه حواسم از کلاچ پرت شد. ترمز زدم بدونِ کلاچ. و بدتر پرید. و بوم! سپر شکست و چراغ ترک برداشت. این ماجرای یکسالِ پیش است. بهتر بگویم یکسال و یک ماهِ قبل. البته زیاد مهم نیست. اثراتش مشهود نیست آنچنان. ولی این‌بار یک‌مقدار متفاوت است. هرچند دردسری نشد. ولی مدتی‌ست که راحت‌طلب شده‌ام و با ترمزهای خراب نمی‌سازم. ترمزم یک‌مقدار دیر می‌گیرد. قبلاً خیلی خوب با این حالت‌های معمولِ هر دوچرخه‌ای کنار می‌آمدم. ولی حالا نمی‌شود گاهی. سمت راست را نگاه می‌کردم که، بوم! انصافاً بد ترمز کرد. اولش نگاهم روی چراغش قفل شده بود. دقیقاً یک شکستگیِ مشهود که با بدنه‌ی آهنی دوچرخه موازی بود و ذهنم اینطور برداشت می‌کرد که من شکسته‌ام. همانطور که در حال تخمین قیمت بودم؛ رفت جلوتر و زد کنار. بعد جالبش این‌جاست یک کلمه هم با من حرفی نزد. نگاه هم نکرد :| اصلاً انگار هیچ‌کس کاملاً متعجب، نگاهشان نمی‌کند. داشت سپرِ ماشین و گلگیر را چِک می‌کرد :| آخر مرد حسابی! من با لاستیک دوچرخه با نهایت توان هم بکوبم به آن سپر، چه می‌شود؟! بعد هم سوار شد و رفت! اصلا کلمه‌ای هم نگفت. عجیب بود. من ولی پنج دقیقه تمام همانجا ماندم. انصافاً رانندگی‌ام خوب است ها! ولی لامصب هم بد ترمز کرد و هم من ترمزم اشکال داشت. هرچند زمان برخورد، کار از ترمز گذشته بود. اصل بر تظاهر به حال خوب بود. اصل بر حواس‌پرتی بود :دی

  • Mr. Moradi

شما جامعه‌شناسی خوانده‌اید، درس داده‌اید و مطالعات جامعه‌شناسی داشته‌اید. ولی می‌دانید که انسان موجود عجیبی است. یک چیزهایی را همیشه ناگفته باقی می‌گذارد. یعنی اصلاً یک مسائلی ناگفتنی هستند. مثلا شما هرقدر تاریه بنویسید نمی‌توانید خیلی چیزها را، یعنی آن نگاه‌ها و... را منتقل کنید. تاریخ زندگی شما چه چیزی بوده که شما می‌خواهید بگویید، ولی نمی‌توانید بیان کنید؟ چه ناگفته‌هایی وجود دارد که به زندگی شما معنا داد ولی قابل توضیح نیست و در کلمات نمی‌گنجند؟

  • من چون عادت به گفتن و نوشتن داشته و دارم، چیزی وجود ندارد که از نظر من مهم بوده باشد که نگفته باشم. ولی علی‌الاصول من می‌توانم چند نکته را برای شما خلاصه کنم. یکی اینکه من علمی را که از غرب آموختم، در مملکت خودم برای بهتر شناختن محیط خود و کشورمان به‌کار بردم، و این نوآوری مهمی بود. دوم اینکه هرچند در جوانی به مغرب‌زمین رفته بودم، به‌هیچ‌وجه مانند اکثر تحصیلکرده‌های ایرانی شیفته غرب نشدم. همیشه متوجه بودم که ما هم یک ارزش‌های والایی داریم که نباید آن‌ها را از دست بدهیم. از غرب یک اموری را می‌توانیم اخذ بکنیم اما خودمان را از دست ندهیم و فراموش نکنیم و با تمام وجودمان غربی نشویم. 

آن چیست که ما می‌باید آن را از دست ندهیم؟ آن چیست که ما را از دیگران متمایز می‌کند؟

  • از همه بیش‌تر روابط انسانی ماست. ما در روابط انسانی حالتی داریم که ترکیبی است از عرفان، عشق و دیگران؛ همه با هم. وقتی که ما با شخصی دوستی می‌کنیم، دوستیمان یک حالت نیمه مذهبی دارد. این خصوصیت را فرنگی‌ها ندارند. اروپایی‌ها این معنا را از دوستی نمی‌شناسند ولی ما آن را به‌خوبی می‌شناسیم. یعنی مثلاً ممکن است که دوست پدرتان آنقدر به شما نزدیک باشد که شما بیش از عمو با او احساس نزدیکی کنید. این خصوصیت تنها خاص ما شرقی‌ها و به‌خصوص ایرانیان است. این روحیه را اروپایی‌ها ندارند و از این کمبود هم الان خیلی خوشحال نیستند، برای اینکه می‌بینند که زندگی به آن‌ها همه‌چیز بخشیده است به‌جز دوستی! دوستی، جوانمردی، بزرگ‌منشی، اخلاقیات و قابلیت اغماض ما، همه در خور تحسین است...

اقبال ناممکن | احسان نراقی

  • موافقین ۱۵
  • ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۸
  • Mr. Moradi

ناظر همون کلاس بودم. همون مدرس. همون بچه‌ها. 

این‌بار از بچه‌ها خواست که یه تیکه کاغذ بردارن و مشکلی که هیچ‌جوری و هیچ‌جا نمی‌تونن بگن رو بنویسن. گفت مشکلی رو بنویسن که نمیشه و نباید بلند خوندش. اسم هم نزنن. اسمشون هم لو نمیره. 

همه نوشتن.

می‌خواست نوشته‌ها رو بخونه - بدونِ اینکه مشخص باشه برای کی هست و کی نیست - و درباره‌ش یکی دوجمله بگه. و هم اینکه بچه‌ها ببینن مشکلاتشون فقط برای خودشون نیست و دیگرانی هم مشکل‌دار هستن. من که ناظر بودم و حق ضبط نداشتم و اصلا دستگاه ضبطی نبود :دی به یکی از رفیق‌هام رسوندم که گوشی‌ت رو بذار رو ضبط. و ضبط کرد. برخلاف اکثر جلسه‌ها، کلاس فوق‌العاده بود. نتیجه فوق‌العاده‌تر. حیف و حیف که جنبه ندارید :دی وگرنه این صوت رو می‌ذاشتم براتون. پر بود از مشکلاتی که من می‌دونم هست، مدرس می‌دونه هست، حتی خودِ بچه‌ها هم می‌دونن که وجود داره و شاید شما هم بدونی که وجود داره؛ ولی هنوز درکِ دقیقی ازش نیست. به‌نظرم ارائه آمار و اطلاعات باید کاملاً مشهود و عینی باشه. اینکه من بیام بگم که: «بله عاغا! سال 93، دوهزار مورد مراجعه درباره‌ی مسائل جنسی و جنسیتی - نمی‌خوام بگم دقیقش رو! نوشتم ولی ویرایشش کردم. شاید درست نباشه گفتنش - در تهران بوده.» و هزاری هم پرونده‌هاش رو بالا بگیرم و اینجوری عدد و رقم بخونم، اون فایده‌ای که باید رو نداره. اون آماری تأثیر داره که عینی باشه. که من همین الان ببینم از چهل نفر، سی‌وهفت نفر مبتلان!‌ این تأثیر داره. این قشنگ نشون میده به کدوم جهنمی داریم میریم! 

و خوند برگه‌ها رو. و عجب مشکلاتی داشتن این بچه‌های اسکل! :))

از عشق و عاشقی - که حالا شاید زیاد اهمیتی نداره - نوشته بودن. از خودارضایی به‌جز چندنفر، همشون نوشته بودن. از خانواده نوشته بودن. از سخت‌گیری‌های بی‌مورد نوشته بودن. از اینکه حاشیه‌ها - از جمله حاشیه‌های جنسی - نمی‌ذاره درس بخونن نوشته بودن. از اینکه نمی‌تونن درست بخوابن و از درگیری‌های شدید ذهنی نوشته بودن. از بی‌علاقگی نوشته بودن. از احساس پوچی نوشته بودن. از بی‌خاصیتی و احساس اضافه‌بودن نوشته بودن. از سرخوردگی و اعتیاد و مواد و وابستگی به نت و امثالهم هم زیاد نوشته بودن...

قبل از اینکه بچه‌ها بنویسن، برای مثال یه برگه از کلاس‌های قبلیش - که از قضا برای تهران بود - برداشت که بخونه. نمی‌دونم بگم یا نه. خیلی موردِ بدی بود. یعنی فاجعه بود. من تا حالا همچین‌چیزی رو نشنیده بودم جداً. تقصیرِ خانواده هم بود شدیداً! به‌شدت تقصیر خانواده. یعنی من اون مادرش رو می‌دیدم، در محل ده‌تا فحش یکسره و یک‌نفس و دوتا سیلیِ آبدار هم بهش می‌زدم. سیلی‌ای که یکی از من بخوره و دوتا از زمین. واقعاً مستحقِ همچین چیزی هست. واقعاً ها! خب دیگه نمی‌گم چی بود :))

+ صوت رو نمی‌ذارم. صدا هم آنچنان واضح و دل‌بخواهِ من ضبط نشده. حوصله‌ی ویرایشش هم ندارم :دی ولی خب، وضع خوب نیست. اینکه آدم، عیناً می‌بینه، واقعاً خیلی متفاوته با اینکه فقط از این و اون بشنوه یا از اینجا و اونجا بخونه. یه‌جوری باید درست بشه این وضعیت. 

  • Mr. Moradi

+ ساده‌ست. ولی دوستش دارم. :)

  • Mr. Moradi
up