مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ 

الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر می‌کردم، به شب‌های برفی که پتو رو میخ می‌زدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون می‌کردیم تا سرما نیاد، به شب‌هایی که می‌رفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شب‌هایی که برای صداهایی که می‌شنیدم، تصور می‌ساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر می‌کردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی می‌کشه :)) تصور خنده‌داری نبودااا، کلی با همین تصور می‌ترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع می‌تونست همه‌چی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شب‌ها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پس‌گردنی‌ای که بخاطر توی کلاس‌موندن خوردم [خودم از سرما و برف نمی‌ترسیدم! مامانم اینقدددددرررر ترس داشت، که حتی اومد به مدیر هم گفت که من توی کلاس بمونم! ولی اون روز اون انتظاماتِ ابلهِ کلاس پنجمی :دی کشوندم بیرون و نمیدونم مدیر چرا فیوز پرونده بود و بین اون همه آدمِ مستحق :دی ، شَتَرَق! خوابوند پس گردن من :))) آخه لامصب همین امروز صبح مامانم بهت گفت که :/ بقیه‌شو دیگه نمیگم :)))] یاد ریختنِ برف از پشت بوم، یاد بستنی‌های زمستونی، یاد با چکمه راه رفتن توی برف، یاد برفِ یک متری و جاموندنِ کفش توی چاله‌های فرو رفته... یاد کلاه‌های بدترکیب :/ و یاد خیلی چیزایی که توی این مسیر برفیِ کوتاه! به‌جا مونده ... یاد روزهای سردی که شاید امید من گرم‌تر از الان بود و به یاد همه‌ی اون لحظه‌هایی که الان "یادش بخیر" شدن! :) 

نظرات شما ( ۱۶ ) ۵ موافق

امروز که بخاطر تعمیرات تعطیلم :دی ولی اینم میتونه یه دلیل جدا باشه : عکس

اینقدر هوا سرد بود و اینقدر بارون اومد که بالاخره آسمونِ خدا، برفش رو هم نشونمون داد :)) دقیقا هم همین امروز که رسماً و علناً تعطیلیم باید برف بیاد؟! :/ آخه مگه چندبار رنگ برف رو می‌بینیم که دقیقا امروز برف میاد؟! :)) حالا یه روز میومد که جداگونه تعطیل می‌شدیم :دی والا :دی

خداروشکر :) پارسال فقط یه بار رنگ برف رو دیدیم، دوسال پیش هم همینطور ... امیدوارم امسال با این سرمایی که از پاییز شروع شده، دفعات بیش‌تری شاهد برف باشیم، اونم یه برفِ تعطیل کننده :دی

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۰:۴۳
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۵۹
نظرات شما ( ۲۱ ) ۱۱ موافق
شاید همه‌ی تغییرهای یهویی قشنگ نباشن، اما تغییراتِ یهوییِ قشنگی برام اتفاق افتاده! در حدی که هنوز هم بعد از این همه مدت، منتظر یه تغییر یهویی هستم که شاید بیاید، شاید! 
امروز امتحان جغرافی داشتیم و زنگ دوم بی‌کار! دیروز هیچی نخوندم :/ اصلا نفهمیدم چرا اینقدر اشتباه کردم و این ریسک رو قبول کردم و دیشب و دیروز هیچی از جغرافی نخوندم ... حالا خداروشکر جغرافی به‌خیر گذشت! ولی همش با خودم درگیر بودم فردا رو چیکار کنم! :| فردا هم فیزیک امتحانه و هم زبان می‌پرسه [چون تا حالا شفاهی از من نپرسیده، حتما از من می‌پرسید!] و هم زیست ممکنه بپرسه و هیچی ازش بلد نیستم و هم دینی عقب هستیم و باید سریع درس بده، هم من ذهنم مشغوله :| 
شوفاژها بخاطر تعمیرات و خرابی خاموشن و وضع مدیر و معاونا دیدنیه! با کلاه، دستکش، پالتو و دست های روی هم کشیده شده! اونا بیش‌تر از ما سردشونه! زنگ دوم معاون پرورشی اومد سر کلاس! گفت شما درستونو بخونین اومدم اینجا گرم بشم :)) باز اینجا دم و بازدم 36 نفر باعث میشه یه‌ذره اینجا گرم بشه! :)) 
زنگ آخر، می‌خواستیم بریم که همه رو برگردوند و معاون آموزشی خیلی خونسرد گفت فردا استثنائاً بخاطر تعمیرات و شوفاژ و اینا تعطیله ... بعد از جیغ و فریاد و خنده‌ی بچه‌ها :| تازه فهمیدم چه خبره و منم حوشحال شدم :دی جداً هیچی از فیزیک نخونده بودم! از مدرسه که دورتر شدم یاد زبان افتادم که اگه فردا می‌پرسید هیچ خوب نمی‌شدم، بیش‌تر خوشحال شدم، بعد‌ترش یاد زیست افتادم که هیچی ازش نخوندم، بیش‌تر تر خوشحال شدم :))) تنها چیزی که این وسط ضرر می‌کنه درس دینی هست! به صورت عجیبی دو ماه مهر و آبان به صورت کامل از دست رفت و توی این دوماه فقط دو درس داده! یعنی بیش‌تر جلسه‌ها هر وقت می‌اومد سر کلاس یا یکی دیگه میومد و وقت کلاس رو می‌گرفت یا روحانی میاوردن واسه سخنرانی یا تعطیلی رسمی بود!! چهارشنبه‌ی فردا که تعطیله، چهارشنبه‌ی بعدی هم که تعطیلی رسمی هست :| به‌واقع یکی از پرحجم‌ترین درس‌های ترم، همین دینی خواهد بود :|
یعنی تعطیلی فردا خیلی بهم چسبید! همه [اکثر اوقات تهران] بخاطر آلودگی هوا تعطیل میشن ما هم برای تعمیرات :))
:::
امروز هوا خیلی سرد بود، خیلی! تا حالا هوا رو اینقدر سرد ندیده بودم، یا خیلی وقت بود که اینقدر هوا رو سرد ندیده بودم ... :) 
  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۵
نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق
دنبال کلمه می‌گشتم برای شلوغی ذهنم! به هم ریخته؟ خسته؟ شلوغ؟ مشغول؟  نه! قاراشمیش از همشون بهتره! از همه بهتر توصیف می‌کنه! 
در حدی بهم ریخته هستم که یه ساعت با خودم میگم الکی ناراحتم و چیزی برای ناراحتی وجود نداره! راست هم میگم! چرا باید ناراحت باشم؟! وقتی آدم هیچ غلطی نمی‌تونه انجام بده چرا باید ناراحت باشه؟! من که دلیلی نمی‌بینم! دو ساعت بعدش خسته از همه‌چی میشم! یعنی خودم نمیدونم چرا نباید ناراحت باشم؟! من که وضعیتم قاراشمیشه!! من که نمی‌خوام اینجا باشم و هیچ راهی و هیچی هم ندارم برای اینجا نبودن! من که همش خیالم و خیلی وقته توی واقعیت حرفی نزدم که حرف دلم باشه! خود درگیری دارم! :/
نمیدونم چیکار کنم! و این خیلی بده! من چرا باید این سنگینی رو تحمل کنم! چرا؟! یه دیالوگی توی میکائیل هست که میگه :"کینه داره سمتی می‌برتم که ازم یه دیو بسازه. که دستم بره رو اسلحه‌م و برم ... " یکی هم نیست که بهش بگه لامصب چه نشستی! برو دیگه :))) 
::::
امروز تو یه ساعت سه بار رفتم دفتر ... یه بار رفتم لب تاپ رو ببرم واسه کلاس ، که دیدم مدیر و معاونا جمیعاً نشستن دارن صبحونه میخورن! مدیر که با کلاه و دستکش :))) خیلی باحال بود قیافه‌اش! لازم به ذکره تمامی شوفاژها خاموشه و مشکل از موتورخونه‌ست! بردم و دیدم که تاچ پدش کار نمی‌کنه، همینجوری با کیبورد سی‌دی رو بالا آوردم و صداهای انگلیسی رو گذاشتم، دبیر انگلیسی که خیلی ابهت داره، با اون همه ابهت متعجب بود که چجوری با کیبورد کار میکنم :))) کاری نداره که اونطوری زل زدی به دستام! :دی :) ... یه بارم رفتم بذارمش سر جاش که خب اتفاق خاصی نیفتاد! بار سوم برای سی‌دی‌ای که جا گذاشته بودم توی لب تاپ رفتم دفتر، معاون پرورشی نشسته بود و داشت کارش رو می‌کرد که یهو گفت :"وبلاگ، وبلاگ داری؟! " :))) کلا شوکه شدم! مطمئن بودم که آدرسمو پیدا نکرده و حرف این‌چیزا نیست! ... گفتم:" نه خب! " لب تاپ رو برداشتم و منتظر بودم ویندوزش بالا بیاد و اومد و سی‌دی رو برداشتم، سریع گذاشتم سر جاش و رفتم دنبالش و بهش گفتم قضیه این وبلاگ و اینا چی بود؟ گفت که هیچی، میخواستم ببینم وبلاگ داری؟ گفتم نه خب! ولی میدونم چیه و تجربه دارم، حالا چی بود؟ که گفت هیچی، برای مسابقه وبلاگ‌نویسی خبرت میکنم :| خب از اول میگفتی! :/ مسابقه چیه آخه! فکر کردم کار مدرسه‌ای چیزیه! نه مسابقه! 
::: 
زنگ آخر هنر داشتیم، همین معاون پرورشی برای هنر میاد، گفته آهنگ ببریم و که بردم! این همه آهنگ باکلام و بی‌کلام بردم، همش دوتا رو اونم ناقص شنید! از طرفی بخاطر بی‌جنبگیِ بچه‌ها، خوشحالم بیش‌تر پخش نکرد و از طرفی اون همه من دست‌چین کردم که دوتا پخش بشه؟! البته برای همه همینطور بودش :دی 
:::
یکی از معضلاتی که همیشه موقع خرید مجله مد نظرم بوده، حتی از اولین شماره‌ای که گرفتم، محل نگهداریش بود! کتابخونه داریم‌ لیکن پر شده با یه‌سری کتابای مزخرف و بدرد نخور و تخصصی یه رشته‌ی مسخره و نامربوط به ما از برای یه آدم مسخره‌تر! از طرفی هم دوست‌ ندارم این مجله‌ها توی چشم باشه!! خب هفت تومن واسه هرکدومشون هزینه کردم، عادیه که هم نگران سلامتیشون باشم :دی و هم بخوام این چرخه‌ی خوندن، تداوم داشته باشه :)) کجا میشه گذاشت اینارو؟ :/ جا هست ولی کم است! کم نیستا، درست استفاده نمیشه! هدر میره! همیشه دوست داشتم یه اتاق مخفی می‌داشتم! از همون اتاق‌های مخفی که ماکسی‌میلیانوس داشت! 
  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۳۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۲
نظرات شما ( ۱۱ ) ۶ موافق
خیلی خوبه که یه‌خورده هم آدم باشم! هیچ‌وقت یادم نیست از وقت و زمانم استفاده‌ی درست کرده باشم! هیچ‌وقت یادم نیست برای خودم وقت گذاشته باشم! هیچ یادم نیست که آدم بوده باشم! من هرکاری خواستم رو انجام دادم! به هرچیزی خواستم فکر کردم! هر حرفی رو که خواستم زدم[البته در این یک مورد، هنوز خیلی از حرف‌ها هست که باید بزنم :|  ‌]، هر وقت خواستم خوابیدم، هروقت خواستم وقتم رو پای اینجا و اونجا تلف کردم! من هروقت چیزی رو می‌خواستم، می‌خواستم!! دقت کردید یه‌جاهایی یه چیزایی رو نباید خواست؟! یا حتی برعکس؟ من حتی یه‌جاهایی که یه چیزایی رو باید خواست، چیزی نخواستم و هنوزم بابتش عذاب می‌کشم که آیا تقصیر من بود که نخواستم؟! من اینقدر زندگی رو غیراصولی کردم که دیگه پیش رفتنِ این زندگی رو نمی‌بینم! من اینقدر بیکار بودم که دیگه درس‌خوندن هم سختم شده! من اینقدر به طرز احمقانه‌ای آرامش رو توی بیکاری و بی‌خیالی دیدم، که کم کم، همه‌ی آرامشم از دستم رفت! وقتی یاد شیش هفت سال پیشم میفتم، می‌بینم اون موقع نسبت به الان بیش‌تر کار می‌کردم و خب کارِ یه بچه‌مدرسه‌ایِ ابتدایی درس خوندنه! و من می‌خوندم! هرچند هیچ‌چیزیش یادم نیست و بدردم نمی‌خوره! ولی اون موقع یه حس خوبی بود که الان نیست!  ... من اونقدر خودم رو خواستم، که نسبت به بقیه بی‌تفاوت شدم! [در این مورد، البته حق دارم! بعضی‌ها واقعا اهمیتی ندارن!] من اونقدر به خودم دروغ گفتم و حرف‌های خودم رو باور کردم و اونقدر گولِ خودم رو خوردم، که از کاه، کوه میسازم! در حالی که اندازه‌ی سر سوزنی بیش، نیستم! 
واقعا وقتش نیست یه‌خورده هم آدم بشم؟! البته واضح و مبرهن است که نه تنها زمانش رسیده، حتی دیر هم شده! زندگیِ بدونِ تغییر، بدونِ رشد می‌مونه و زندگیِ بدونِ رشد، بدونِ انگیزه میشه و تُهی از آرامش! پس بهتره یه‌خورده آدم بشم، یه‌خورده تغییر ایجاد کنم... اولین چیزی هم که باید تغییر کنه، استفاده‌ام از زمان و وقت هست ... بعدش می‌رسم به رفتارم! به حرفام و نگاهم و توجه‌ام و نوشتنم و ترسم و درس‌خوندنم و نظمم و محیطم و حتی خشونتم! این خشونت رو لازم دارم :دی باید یه‌جوری خودم رو بالاتر ببرم ،طوری‌که خشونتم فقط خیالی نباشه، باید دست همه بیاد که با کسی شوخی ندارم، اینو همه باید بفهمن که اجازه نمیدم از خط قرمزم رد بشن! و اینو کسی نمی‌فهمه مگر اینکه، اونی که از خط قرمزم رد شده، سزای عملش رو ببینه، خوب هم ببینه. یه‌روز وقتش می‌رسه! 
همه‌ی اینا باید درست بشه ... همه‌ی اینا باید اصلاح بشه ... باید اساسی اصلاح بشه! واضح و مبرهنه که باید اصلاح بشه!
شما چه چیزهایی رو دوست دارین که تغییر بدین؟ و یا اصلاح کنین؟ یا به‌نظرتون چه چیزهایی توی زندگیتون هست که قابل اصلاح و اصولی شدنه؟ چه چیزهایی هست که قابل تغییر دادن و درست شدن نیست؟ 
  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۸:۳۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۰۴
نظرات شما ( ۱۰ ) ۲ موافق

چهل روزی که ... گذشت، گذشت! 


بشنوید

+ ای آقا ... 

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۲:۰۴
  • دین نوشت
  • نمایش : ۵۴
۵ موافق

نمی‌دانم گفته‌ام یا نه! هم از آنجایی که حس می‌کنم اگر تعریف کنم بی‌تاثیر می‌شود دوست ندارم بگویم و هم از آنجایی که اگر نگویم شاید دیگر وقت نشود بگویم، دقیقا نمیدانم باید گفت؟ نباید گفت؟ خوب است؟ بد است؟ یا که چه؟ 

گمانم مرداد بود، شاید هم تیر! گمان کرده بودم که امتحانات تمام شوند، راحت می‌شوم اما خبر نداشتم که چه انتظارم را می‌کشد! خب می‌دانید، کنترل خود و صبر در اینجور مواقع خیلی سخت است، الان که فکرش را می‌کنم با خودم می‌گویم ای‌کاش صبرم لبریز شده بود!

در این دوره زمانه، خیلی طبیعی نیست کسی از این دنیا بی‌زار شده باشد، شاید هم برای بقای نسل، نباید هم طبیعی باشد! ولی من خیلی وقت است که دیگر از این دنیا بی‌زار شده‌ام! روایت‌ها و سخن‌هایی هست که می‌گویند جوری زندگی کن که انگار فردا خواهی مُرد! من هیچ‌وقت با شنیدن این حدیث متحول نمی‌شدم! هنوز هم نمی‌شوم، بیش‌تر خوشحال می‌شدم و می‌گفتم واقعا روزی می‌رسد که فردایش دیگر نباشم در این خاکدانِ استرس؟! 

شبی از همین روزهای به اصطلاحِ تابستانی بود، با خودم که نه! با خدایم می‌گفتم می‌شود واقعا الان بخوابم و فردا بیدار نشوم؟ یعنی طور دیگری بیدار شوم؟ بعد که استرس و نگرانیِ اطرافیانم را از بیرون این کالبد می‌بینم قهقهه! بزنم؟ واقعا می‌شود؟! هنوز هم گاهی آرزوی قشنگی‌ست! اینکه آدمیزاد بمیرد و ناراحتی اطرافیانش، که در زندگی‌اش جز استرس برایش ارمغان نیاورده بودند، ببیند [اغراق است البته] :| یادم می‌آید چه خواب دیده‌ام اما شاید هم درست یادم نیست که چه خواب دیده‌ام! چون آن روز صبح که تعبیر خواب را نگاه کردم، دیدم که در تعبیرش نوشته : ببیننده‌ی خواب، عمرش به سال نمی‌رسد [نقل به مضمون] ... اولش تعجب کرده بودم! ولی بعدش خوش‌حال شدم! با همه‌ی کارهای نکرده و کارهای اضافه و غلط انجام داده‌ام، خوش‌حال شدم که تا یکسال بعدش یا طبیعتاً نیستم و یا دست به تجربه‌ای متفاوت خواهم زد! خوب است دیگر! چه از این بهتر؟ همین الان هم خوش‌حالم که این خوب یا بد، نصیب‌ـم شده که اگر واقعی باشد، به سال نرسم و لا اله الا الله ... 

ولی فردا اربعین است ... اربعین روزی‌ست چهل روز بعد از عاشورا! اربعین روزی‌ست که به راحتی می‌شد یک پیاده‌روی طولانی را تجربه کرد، یک پیاده‌روی، یک زیارت، و یک دیدارِ تنهایی... می‌شد اما بدون توفیق نه! نیست! این توفیق نیست که مدرسه و هزار و یک‌جور مزخرفات نمی‌گذارد! دارم فکر می‌کنم که سال بعد نباشم، واقعا بزرگترین حسرتم چه خواهد بود؟ نداشته‌ی همیشگی‌ام؟! خواسته‌ی همیشگی‌ام؟! نه! یک پیاده‌رویِ تنهایی، یک پیاده‌رویِ بی‌برگشت، بزرگترین حسرتم خواهد بود ... اگر نباشم! خدا کند که نباشم، ولی این حسرت با من باقی خواهد ماند ... هرچند اگر واقعی باشد، از نبودنِ خود راضی خواهم بود! من هیچ‌وقت نتوانستم، این دنیا را دوست‌داشته باشم! خداراشکر! من هیچ‌وقت نمی‌توانم مرگ را پلِ راحتی، ندانم ... اما حسرت است دیگر! می‌ماند در روح و هیچ‌جور نمی‌شود جبرانش کرد! 

بشنوید

۱۱ موافق
up