مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : مدال فیلدز
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

الان و همیشه، آدم در یک وضعیتی هست که نیاز به دل‌مشغولیِ درست داره. 

صدبار نوشتم و پاک کردم! خلاصه‌ی کلام اینکه الان بدترین وضعیتی که میشه برای سنِ یک دانش‌آموز ساخت، اینه که بی‌عار و بی‌کار ولش کرد و درس رو مثل یک اصلِ بی‌تغییر و ثابت بهش نشون بدیم. و چه بسیار دانش‌آموزهایی که گند میزنن توی زندگیشون و جز بی‌عاری چیزی عایدشون نمیشه و مطمئن باشید نیمی از تقصیراتشون به گردن طرز تفکر غلط جامعه‌ست. چه دانش‌آموزایی هم که هرچقدر تلاش می‌کنن، چیزی جز خستگیِ روحی و استرس و اضطراب نصیبشون نمیشه! اون بی‌عارها و بی‌استرس‌ها هم که هیچ! 

من به عنوان یک عدد مدرسه‌دیده! و خرخوانِ نسبی! این حرف رو می‌زنم و حاضرم واضح‌تر از این هم بگم! ولی همین من تضمین میدم که هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه که چه فاجعه‌ای داره توی زندگیِ دانش‌آموزی رخ میده. هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ‌کس هم برای حلِ این مشکل تلاشی نمی‌کنه. 

+ آموزشی که بدون پرورش باشه، پشیزی نمی‌ارزه! پرورش هم در این مدارسی که من می‌بینم، عملاً وجود نداره و حتی بعضی از دبیران خودشون علاوه‌ بر آموزش، به پرورش‌های تکمیلی هم نیازمندن! 

  • Mr. Moradi

امروز دل من پُر بود خدای من. پر شده بود از ناراحتی. از غم. از مشکلی که خودم پدیدآورنده‌اش بوده‌ام. از نبودنی که شاید تقصیر خودم باشد. امروز دلم پر بود خدای من. شاید امروز بیش‌تر از هر روزِ دیگری دلم پر بود و تابِ تحمل زندگی را نداشتم. شاید امروز بیش‌تر از هر روزی، از زندگی و خودم متنفر شده بودم. شاید امروز، بیش‌تر از هرروز، دلم دیگر نمی‌خواست بتپد. ولی چه کنم که مجبورم. مجبور به ماندنم. برای جبران آنچه کرده‌ام. برای لکه‌برداری از پاک‌نشدنی‌ترین اشتباهات. امروز دلم پر بود خدای من. مگس‌ها هنوز با خیال راحت روی صندلی‌ها می‌نشستند که رسیدم. به‌راستی که این مگس‌ها هم از من بهتر بوده‌اند! خلوت بود. اما بروشورِ نصب شده در پس‌زمینه‌ دیده می‌شد. تصویرش مرا یاد سال‌های قبل می‌انداخت. چه خوب است این مراسم‌های سالیانه. که گذرِ یک‌سال را به خوبی، به آدم نشان می‌دهند. به یادم می‌آمد وقتی بچه بودم و این تصویر را می‌دیدم. وقتی بچه بودم و اینجا می‌آمدم. که حسادت می‌کردم به فلانی و بهمانی. به یادم می‌آمد وقتی پارسال این تصویر را می‌دیدم. پارسال. من چقدر بدتر شده‌ام. پارسال دلم پر بود خدای من. دلم پر بوده که از خیرِ خواندن امتحان علوم گذشته بودم و پیاده آمده بودم که خودم را به مراسم برسانم. دلم پر بود خدای من. با خودم تکرار می‌کردم که می‌شود. خدا می‌خواهد و می‌شود. همراه مداح در دلم زمزمه می‌کردم : «به دلم برات شده آقام میاد آقام میاد». هرچند خواسته‌ام ظهور نبود. دروغ چرا! نبود دیگر. ولی می‌دانستم که ظهور او، فرجِ کارهای ما هم هست. اما امسال، نفسم بند آمده بود. دیگر راهی برای فرار نداشتم. دیگر توانِ خواستن نبود. تبدیل شده بودم به یک گلایه‌مندِ مقصر. با خودم می‌گفتم نشد. پارسال تا به امسال نشد. نشدنش به کنار. بدتر شد. بدتر شدم. تقصیر از خودم بود. این بدتر شدن را کجای دلم بگذارم؟ 

خلاصه می‌شود اینکه : امروز من خسته بودم. از دست خودم. از دست روزگار. از دست نشدن‌هایی که همچنان حتماً به صلاح نیستند و از دست بشریت کاری بر نمی‌آید. همین است که هست. اصلا من به چه حقی با این همه تقصیر گلایه می‌کنم؟ آن هم گلایه برای چیزی که خودم می‌دانم دروغ می‌گویم. من یک گلایه‌مندِ دروغ‌گوی مقصرم. من یک انسانِ بی‌اختیار و بی‌اراده‌ام. که ای کاش نبودم. نبودم و این وضعیتِ اسفناکِ خودم را نمی‌دیدم.

+ نیمه‌شعبان هم گذشت و من هنوز همانم. 

  • Mr. Moradi

ای‌کاش مناظره‌ها ، به‌صورت دونفره و رو در رو، و بدون زمان‌بندیِ کی کمتر و کی بیش‌تر و زمان‌بندی با توافق کاندیداها، برگزار می‌شد. 

+ درباره‌ی مناظره، نظرتون؟ 

  • Mr. Moradi

چشم برندار ازم... پاشیده زندگیم... از بین رفتم... از پارسال تا به امروز : سقوط محض... بس هست برام... تا عمر دارم یادم نمیره... ینی این چندماه دیگه حواسم جمع میشه؛ باید جمع بشه... دیگه این چندماه، یادم نمیره. .. ولی، من تنهایی توانش رو ندارم... میشه نگام کنی؟ 

+ عیدتون مبارک... شاید نتونید تصور کنید من چقدر بد و مزخرف و نابودشده هستم. ولی اگر به ذهنتون رسید، خیلی خیلی دعام کنید. لبه‌ی پرتگاه بودن مزه‌ی تلخ و زهرماری داره. امیدوارم به حق صاحب الزمان هیچوقت لبه‌ی پرتگاه نباشید... 

  • Mr. Moradi

تا آن‌جا که من دیده‌ام و می‌دانم، در سطح ما، هرگونه اعتراضی به وضعیت زندگی‌هایمان، جز ناشکری نیست. مثل وضعیت خودِ من. مشکلش چیست؟ آخر مگر چشم ندارم که ببینم خیلی‌ها همین زندگی را هم ندارند؟ آخر مگر عقل ندارم که تشخیص بدهم که این زندگی، همه‌چیزش درست است؟ آخر پس چرا بدم می‌آید؟ چرا نمی‌توانم هیچ چیزی را به مثبت تغییر دهم؟ چرا نمی‌توانم هیچ‌چیز را درست کنم؟ چرا نمی‌توانم عادی بشوم؟ چرا سخت می‌شود حرف زد؟ چرا هیچ‌وقت نمی‌توانم حرفی بزنم؟ چرا معاونم باید بفهمد طوری‌ام شده و نزدیک‌ترها، نه؟ چرا با همه‌ی این‌ها، من ناشکری می‌کنم؟ چرا می‌دانم اعتراض وارد نیست و سالهاست که معترضم؟ چرا الان دلم می‌خواهد دیگر نباشم؟ 

  • موافقین ۸
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۶
  • Mr. Moradi

1. دلم تعطیلی می‌خواد. وسط امتحانات! جمعه نیمه شعبانه. بعدازظهرش هم مناظره‌ست. می‌خوام کلا تعطیلش کنم :) 

2. برنامه‌های قشنگی دارم. مثلا میگم یه ساعت فلان درس یه ساعت بهمان، دوساعت هم ریاضی. همه‌چی حله. ولی در مقام عمل بدین شکل میشه که ده دقیقه فلان و پنج دقیقه بهمان و صفر دقیقه ریاضی! هیچی هم حل نیست :|

3. ‌اینقدر هوا گرم شده که مپرس. ولی بعدازظهر عالیه! مثلا ساعت شیش به بعد. خنک و خنک و خنک. دوست‌داشتنی! چرا اردیبهشت و فروردین امتحان داریم آخه :/ 

4. دیروز یکی اومده بود از فلان سازمان مثلا. سازمان شناخته شده و درستکاریه تا جایی که خودم میشناسم. یه برگه داد برای فعالیت تابستانه و اینا. درسته سه‌تا رشته رو زدم، ولی فقط همون آخری! فقط همون یک رشته منظورم بوده. کدوم رشته؟ بماند! چرا اون رشته؟ این هم بماند :) 

5. اونقدر داغون شدم که دیگه یادم نمیاد آخرین بار کِی بوده. دلم تنگ شده. واسه خوابش! 

6. چقدر سخته وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی یکسال گذشته و تو توی آخرِ سالِ تحصیلی‌ای هستی که به‌شدت اشتباه کردی. ای‌کاش می‌شد اشتباهات رو پاک کرد. نمره به درک! حیف که نمیشه... 

  • Mr. Moradi

اصولا بعد از انقلاب، مردم و دولت‌ها عادت کردن که دوران حکومتِ هر ریاست‌جمهوری، هشت ساله‌ست. نمیگم هشت‌ساله شدنِ دولت خوبه یا بد. نسبت به دولتش می‌تونه خوب باشه، می‌تونه بد باشه! اما اینکه بگیم همه هشت سال موندن، خب پس روحانی چهارسال دیگه هم بمونه. یا اینکه گفته بشه با روحانی تا 1400، درست نیست. عقلانی نیست. منطقی نیست. دلیل پشتش نیست. یه‌حرفِ کاملاً احساسی و بدونِ تفکره. یه‌ طرفداری و لج‌بازیِ بچگانه! قرار نیست در دوره‌ی دوم هر دولتی، معجزه رخ بده. کما اینکه در چهارسالی که گذشت هم معجزه‌ای رخ نداد! 

یکی از بهترین فایده‌های تعویض دولت روحانی در انتهای دوره‌ی اولش، اینه که این عادت از بین بره. این اصل بشکنه. این فکر که به هشت‌ساله شدنِ دولت‌ها معتقده، حتی اگه اون دولت پر از اشتباه باشه، از بین بره. اینکه دولت‌های بعدی حواسشون رو جمع کنن که قرار نیست هشت‌سال حکومت کنن. که قرار نیست هر گندی زدن، باز هم رأی بیارن. که قرار نیست بتونن با زبون‌بازی و تخریب و تهمت و فریب رأی بیارن. که قرار نیست کارهای زشتِ خودشون رو با جمله‌هایی مثل  «دولت قبل بدتر بود» یا «دخترِ مظلومِ وزیر بیکار بوده دویست میلیون! قاچاق کرده» یا «اگه من نباشم جنگ میشه»، توجیه کنن و باز رأی بیارن! چهارساله شدنِ دولت روحانی، می‌تونه تبدیل بشه به یک تابلوی خطر، برای دولت‌های بعدی. می‌تونه تبدیل بشه به یک نماد، برای نشون دادنِ تواناییِ مردم برای اصلاحِ کشورِ خودشون! این تغییر، لازمه. 

  • Mr. Moradi
up