مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفاف‌سازی کرده بودم که این مسئله‌ی دست‌نوشته‌ها از هرکسی و هرجایی و هرطوری و به‌هرشکلی برام جالب هست، پس قرار بود که بازیِ جالبی رو شاهد باشم. نه قصدِ شرکت داشتم و نه قصدِ شرکت! همینطور در حینِ فکرت بودم که من که یه دست‌نوشته بیش‌تر ندارم و اینا؛ که دیدم «ملتِ یک‌دست‌نوشته‌دار» شروع کردن به پست گذاشتن و شرکتِ انتحاری در بازی. باز هم برام قانع کننده نبود و نمی‌تونستم تنها به تنها دست‌نوشته‌ای که داشتم اکتفا کنم. اما شخصِ هولدن در پاسخ به کامنت مذبور، علاوه بر دعوت و تبلیغِ بازی - :|‌ -، گفت که میخواسته نوشته از خودش برای خودش هم بذاره که جا نشده. - الکی میگه! جا قحطی نبود که! حالا یه عکس بیش‌تر :دی - به ذهنِ خلّاقِ من هم خطور کرد که خب یکی هم خودت برای خودت بنویس، میشه دوتا و دیگه در معذبیت هم قرار نمی‌گیری. والا خب. 

در تشریحِ تصویرِ سمت راست، باید عرض کنم که از قبل با حسین اخوان، آشنا شدید - اینجا - پارسال بعد از عید، یکهو هوس کرد که بهم یادگاری بده و ازم یادگاری خواست. اصلا دوست ندارم از هدیه ایراد بگیرما. ایرادی هم وارد نیست :دی ولی  همونطور که در تصویر می‌بینید جلد سومِ کتابی هست داستانی و چاپ 1384 :)) خب من دو جلدِ قبلی رو از کجا بیارم؟! :دی قابلِ ذکر هست که یادگاریِ من بهش، آشنا کردنش با بلاگستان بود که ناکام باقی موند متاسفانه و نشد که بشه و این اخوانمون هم بشه بلاگر. :دی

در تشریحِ سمتِ چپِ تصویر، منم یکهو هوس کردم که خودم برای خودم یادگاری بنویسم و داستان رو به خودم تقدیم کنم. بقیه‌ی خطم رو اگر خوندید که هیچی و اگر هم نه، اشکالی نداره ولی من ترجمه‌اش نمی‌کنم :دی

+ همتون دعوتید در کل؛ ولی حریربانو ، علی.ج ، فاطمه.ح ، هانیه شالباف و احمدرضا، از طرف من دعوتن به این بازی. توجه داشته باشید که به‌جز علی.ج، سایر اسامیِ مذکور، مختار و آزاد هستن که دعوت رو نپذیرن. که البته در این صورت تبعاتِ رد دعوت رو به‌صورتِ خودکار پذیرفتن :دی :))

  • Mr. Moradi

حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در به‌دنبالِ یادگاری‌هایی از او می‌گردم. تسبیح‌هایش. همان تسبیح‌هایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده‌ و چادرنمازش فعلا دسترسی ندارم، ان‌شاالله که بتوانم از عمه بگیرم آن‌ها را :| اما عکس‌ها. فکر می‌کنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمی‌ترین آرشیوها دستِ ماست.البته نمی‌شود گفت قدیمی‌ترین. که ای کاش یک دوربینِ بهتر می‌داشتیم. اما خب، آرشیوِ بدی هم نیست. می‌شود مامانی را حس کرد. به‌یاد آورد. راستش من دلم نمی‌خواهد به‌یاد بیاورم. بچگیِ مسخره‌ای داشتم. می‌توانم بگویم مسخره‌ترین بچه‌ی کلِ فامیل، من بودم :| اصلاً عکس‌ها را که دیدم حالم بدتر شد. جز چندتایی که خاطراتِ پیوست‌شده‌ای را به‌یادم آوردند. یکی از قابل‌ انتشارترینِ آن‌ها این بود : 

به این عکس اینقدر ساده نگاه نکنید. بسیار مفصل است. بسیار زیاد. حتی در حدِ اینکه وبلاگی برایش بسازم و صد تا دویست پستِ طولانی در شرح و تفصیلش بنویسم! مختصراً علاقه‌مند هستم که درباره‌اش بنویسم. 

اول از همه این عکس، مرا یادِ آپارتمانی می‌اندازد که بیش‌ترین خاطراتِ مشترکِ من و مامانی را در خود دارد و بیش‌ترین حضور او هم در همین آپارتمانِ هفتادوسه متری بوده. از قضای روزگار اینجا به نام عمه است، بسیار دوست داشتم که صد تا صدوپنجاه میلیون پول می‌داشتم تا هرطور که شده، این خانه را از او بگیرم. من این خانه را دوست دارم. شدیداً زیاد. حسِ جاری در خانه، فوق‌العاده آرام است. پنجره‌اش یادآورِ همه‌ی نمایی‌ست که از خیابان روبه‌رویش دیده‌ام. از طبقه‌ی سوم، فاصله‌ی نسبتاً زیادی دارد و حتی در یکی از خواب‌ها، از همین بالا خودم را پرت کردم پایین، نه به قصد خودکشی. بلکه کاملاً تخیلی بخاطر عجله‌ای که داشتم، پنجره را به پله‌ها ترجیح داده بودم :دی

آن راحتی‌ها - نیمچه مبل :| - که در کنار پنجره قرار گرفته، بهترین و راحت‌ترین نشیمنگاهی‌ست که تاریخ به خود دیده :| جدی جدی اگر هنوز وجود داشتند حاضر بودم که بالای هرکدام یک میلیون هم هزینه کنم. آنقدری که من روی آن‌ها، مخصوصاً سمتِ چپی، ایستاده‌ام و به بیرون زُل زده‌ام که جای بسی حرف دارد. برای مثال وقتی پراید خریدیم، من بالای همین مبل - راحتی - ، بودم و پدرم ماشین را نشانم می‌داد و من که نمی‌دانستم پراید چیست، پیکان‌ها را نشان می‌دادم و میگفتم اینو میگی؟ :))

کولری که مابینِ راحتی‌ها جاخوش کرده، سال‌هاست که استفاده‌ای نمادین دارد. راستش آن‌زمان‌ها مامانی با از خودگذشتگی، کولر را برای ما روشن می‌کرد ولی ما که می‌دانستیم بادِ سردِ کولر اذیتش می‌کند، از گرما به‌خود می‌پیچیدیم - البته آنچنان هم گرم نبود، همانطور که در آن زمان مامانی اغراق‌آمیز از گرما می‌گفت تا روشن بگذاریم، من هم اغراق آمیز نوشتم - و در نهایت هم خاموشش می‌کردیم. ضمنِ اینکه مدلش کمی با مال ما فرق داشت و در عالم بچگی با همین کولر، ماشین‌بازی کرده‌ام و شما چه می‌دانید که چگونه؟! :))

آن بخاری که در این تصویر است، فکر نمی‌کنم که هنوز هم باشد. اما قدیمی‌ترین بخاریِ این خانه‌ است. بی‌شک تصویرش در ذهنم حک شده ولی خاطره‌ی خاصی با شخصِ جناب بخاری ندارم. 

برگردیم به چپِ تصویر! مدت‌هاست که اُپن دیگر به این سبکِ زیبا نیست و ‌MDF شده. حتی با نهایتِ تعجب به تصویری برخوردم که نشان می‌داد وقتی مامانی هنوز حالش خوب بود و سرِ پا می‌ایستاد و حرف می‌زد و آشپزی می‌کرد و تنهایی زندگی می‌کرد، اُپن تعویض شده بود! اُپن قدیمی را زیاد به‌خاطر ندارم. ولی قفسه‌های داخلی‌اش را که با انواع ادویه‌جات و کبریت و شیشه‌های نعنا و پونه و گلپر پر شده بود، همیشه دلم را می‌برد. قفسه‌های خانه‌ی خودمان هیچ‌وقتِ خدا دلربا نبودند، حتی حالا که سوسک ندارند!

مفاتیح و یک کتابِ دیگری که در این تصویر رویِ اُپن قرار دارد فوق‌العاده خاطره‌انگیز است. مفاتیحش که حالا دستِ ماست. کتابِ بالایی هم شاید قرآن است ولی شاید هم نه، آخر مامانی یک قرآنِ درشت‌خطِ مخصوصِ صحافی‌شده دارد که حالا آن هم دستِ ماست. آن روزهایی که مامانی تنها بود، دستش به همین‌ها گرم بود و سرش با همین‌ها پر. عالی بود مامانی. 

دو قابِ تصویر روی دیوار هم یادم هست. یادش به‌خیر. ان‌شاالله که بتوانم این‌ها را حفظ کنم، با این فک‌وفامیلی که نوستالژی را متوجه نمی‌شوند، بعید می‌دانم البته. خب من علاقه‌ی عجیبی به وسایلی دارم که یادِ دیگرانِ قدیم و جدید می‌اندازند مرا. چرا نمی‌فهمند؟!

بگذارید بروم سرِ اصلِ مطلب و درشتِ تصویر. بله. همان صندلیِ آرامش در عکس که نمی‌دانم اسم خاصی دارد یا نه. راستش هیچ‌وقت دقیقاً نفهمیدم این صندلی از کجا به‌وجود آمد و یا چگونه ناپدید شد. در به‌وجود آمدنش یادم می‌آید که یک نان خریدیم و رفتیم خانه‌ی مامانی و اولین‌بار این صندلی را دیدم. و خب من خیلی برایم باحال! بود و خیلی با همین صندلی بازی کردم. ناپدید شدنش هم بعد از سکته‌ی اول مامانی بود. که خب نمی‌دانم چه شد و که بُرد، احتمالاً رفته است تهران! چه وقت‌هایی که مامانی، روی همین صندلی، قرآنِ سبزِ مخصوصِ خودش را می‌خواند و حالا که یادم می‌آید دلم غنج می‌رود برای آن لحظات. هرچند نمای کلیِ کودکی‌ام را «مزخرف» ارزیابی کنم. 

رادیوییِ که در پای صندلی می‌بینید، یارِ دیرینه‌ی مامانی‌ست. تا جایی که به‌خاطر دارم این رادیو بود و کار می‌کرد. البته زمانی که مامانی هنوز حالش خوب بود. هم نوار پخش می‌کرد. هم موج قرآن و معارفش تنظیم بود. آنتنش هم سالم بود. همه هم مراقب بودند که خراب نشود، مال مامانی بود دیگر :) علاقه‌مندم که اگر هیچ‌کدامِ وسایلِ مامانی را نتوانستم بگیرم - بخاطر خجالت و این‌ها! - حداقلش این رادیو را بگیرم. بعد از جانماز و چادرنماز، نمادین‌ترین یادواره‌ی مامانی همین رادیوست. همین صندلی. همین قابِ عکس‌ها. همین پنجره و همین خانه. 

+ این عکس یکجورهایی مساحت زیستِ مامانی حساب می‌شد. در روزهایی که حالش خوب بود.

++ خوشحالم که مامانی دیگر حالش خوب است. یک پسر و دو دختر آن‌طرف دارد. شوهرش هم هست. امیدوارم با هم باشند و خوش و خرم. ما این‌طرف باید در نوبت بمانیم!

  • Mr. Moradi

«زیر تابوت را که گرفتند با فاصله دنبالشان رفتم. می‌خواستم نزدیک‌تر باشم ولی هم سرعتِ آن‌ها بیش‌تر بود و هم من پاهایم سست. گذاشتند زمین برای نماز. صف دوم ماندم و نماز خوانده شد. قبل از اینکه ادامه‌ی راه را بروند، گره‌ی بالاییِ کفن را باز کردند. به سختی چند نفر را کنار زدم تا ببینم. هم دلم نمی‌خواست آخرین تصاویرم از مامانی تغییر کند و هم دلم می‌خواست که یک‌بار دیگر ببینمش. صورتش لاغرتر شده بود. لب و گونه‌هایش ناراحت بودند. دلم می‌خواست یک چهره‌ی معمولی از او ببینم. از همان لحظه هم چهره‌اش را برای خود، تحریف کردم : لبخندی بر لب و گونه‌ای که از رضایت باز شده. عامجان ــ عمه ــ پنبه‌ها را کنار زد و برای بار آخر، با آن سن و سالش مامانی را نگاه کرد. هم او باعث شد که من و بقیه چهره‌ را ببینیم. گره را بستند. تابوت را بالا بردند. سهیل هم رفت جلو و زیر تابوت را گرفت. من باز دنبالشان رفتم. فاصله‌ام را کمتر و کمتر کردم. زبانم به گفتنِ لااله‌الا‌الله نمی‌چرخید. نمی‌توانستم مامانی را نبینم. نه گریه‌مند بودم و نه ناراحت. فقط باورپذیر نبود. به سرِ قبرِ خالی که رسیدند، پدرم رفت داخل. مامانی را دادند دستش. چقدر صحنه و تصویر معکوسی بود. مادر در دستانِ فرزند. آرام گذاشت داخل. کمی چرخاند که به پهلوی راست متمایل شود. مردانِ نامحرم رفتند عقب‌تر و دایانا روی قبر چمپره زد تا جنازه را برای تلقین و دعا و بدرقه تکان دهد. مهران هم رفت و بالای قبر، روی دو زانو نشست و دستش را گذاشت روی جنازه. دعا خوانده شد. اشک‌ها ریخته شد. به کفنِ سفیدِ داخلِ قبرِ خالی نگاهی کردم. با اینکه صورت را دیده بودم، باز هم برایم آسان نبود تصورش. تصورِ اینکه، این مامانی است که آرام و بی‌صدا خوابیده و هیچ قصدِ بیداری ندارد. می‌دانم روحش همان اطراف بود. حال و حوصله‌ای برایم نمانده بود که دنبالش بروم. همان جسم‌اش را می‌دیدم و باور نمی‌کردم. همین کافی بود. سنگ‌های لحد را که گذاشتند، دیگر سفیدیِ کفن، دیده نشد. آمدند روی سنگ‌ها سیمان بریزند. دلم می‌خواست جلویشان را بگیرم. بگویم مامانی آنجاست. سیمان هوا را عبور نمی‌دهد. تاریک است. می‌ترسد پیرزن. اما اینطور نبود. برای همه عادی بود. سیمان را ریخت و صافش کرد. علی رفت جلو و با انگشت نشانه‌ای گذاشت. اسم مامانی را نوشته بود و تاریخ زده بود.»

به همین‌ها فکر می‌کردم که رسیده بودیم بالای قبر که حالا پارچه‌ای سیاه رویش بود و مقداری گلِ پلاسیده و غیر پلاسیده. نشستم روی لبه‌ی قبر بالایی. سعی کردم فاتحه‌ای بخوانم. به قبر نگاه می‌کردم و به همان روز دفن فکر می‌کردم. به آخرین تصویرِ مامانی. به همه‌ی بود و نبودش. به همه‌ی روزهایی که بود. بود و دیدیمش. بود و ندیدیمش. به‌نظر می‌آمد ما زودتر رسیده‌ایم. کم کم دیگران هم رسیدند. دیگران مهم نیستند. راستش اصلاً برایم مهم نیستند. بی‌توجه به آن‌ها رفتیم سرِ قبر عمو جلیل. جلیل برادرِ بزرگتر پدرم حساب می‌شود. بزرگترین پسر خانواده. چیزِ زیادی از او نمی‌دانم. جز خاطراتِ محوی که شنیده‌ام. سال 59 فوت شده. در سی و چند سالگی. سنگِ قبرِ اولیه‌اش یادم نیست. به‌نظرم سنگ قبر را نباید عوض کنند. سنگ قبر باید هم‌سنِ تاریخِ دفن، قدمت داشته باشد. کهنگی داشته باشد. باید همانقدر آفتاب خورده باشد. باید قدیمی بودنش را حس کرد. عوض کردنِ سنگِ قبر هم همانندِ تغییر ظاهرِ قدیمیِ شهرها، ظلمِ بسیار بزرگی‌ست. عمه‌ام از تعویض سنگ اظهار رضایت می‌کرد و می‌گفت دستِ سعید درد نکند! نمی‌دانم چرا به قدمت، نوستالژی، یا هر کوفتِ دیگری احترام نمی‌گذارند! متوجه شدم که کنارِ قبرِ جلیل، قبرِ یک بچه‌ی سه‌ساله‌ است. از سال 60 تا 63 زندگی را چشیده بود. سنگِ قبر کوچک، خاک گرفته و فوق‌العاده خلاصه‌ای داشت. حتی حالا یادم نمی‌آید که دختر بود یا پسر. مهم هم نیست. خدا رحمتش کند. حالا او یک عموی مهربان کنار خودش دارد. سعید رسیده بود. توقع داشتم برای پدرم بوقی بزند. بیاید جلو و سلام‌وعلیکی کند. حالا اینکه پدر من بی‌محلی کند چیزی از اشتباه او کم نمی‌کند. ولی انگار نه انگار. ماشینش را پارک کرد. ما هم راهمان را گرفتیم به سمت قبر آقاجون. آقاجون را ندیده‌ام. سال 76 فوت شد. اما یادم است چندین و چند سال پیش که آمده بودیم آ مِهد آقا ــ آقا مهدی آقا ــ سنگِ سفید رنگی داشت. این سنگ را هم عوض کرده بودند. نه حسِ قدیمی بودن به آدم می‌داد نه حسِ سنگ قبر بودن. فاتحه‌ای خواندم. آبِ‌ چهارلیتری را هم خالی کردیم روی سنگ قبر. رفتیم جلوتر. قبر نادرعمو، عموی پدرم. دوسال پیش فوت شد. فوتش را به مامانی نگفته بودند. در این چند سال آخر، فوتِ هیچ‌کس را به مامانی نمی‌گفتند. حتی فوت اقدس خال‌دختر ــ دخترخاله ــ را هم نگفتند. اقدس خانم حالا تقریباً همسایه‌ی مامانی شده. کمی بالاتر از او، در قبر خودش، بیدار است. از نادرعمو هم دست کشیدیم. رفتیم سمتِ قدیمی‌ترِ قبرستان. سرِ قبرِ کسی که یادم نیست چه کسی بود. فوت سال 48. بیست‌سال این دنیا را دید. آبی ریختیم و فاتحه‌ای خواندیم و برگشتیم. قبرها را نگاه می‌کردم. فوت سال 38. فوت سال 49. فوت سال 53. فوت سال 78. فوت سال 94. این آخری، شوهرِ همان دایانا است. رفتیم بالاسرِ قبرِ‌ مامانی. بعد هم رفتیم داخل مسجد. پدرم دمِ در ماند. ولی این‌بار حوصله نداشتم. رفتم داخل. گوشه‌ای نشستم. سهیل چایی را پخش کرد. خرما را پخش کرد. دو سه دقیقه‌ای کنارم نشست و من باورم نمی‌شد بعد از شیش‌ونیم سال، در حدِ سلام‌وعلیک هم حرفِ مشترکی نداشته باشیم. خواستیم برویم بیرون. سینا دمِ در بود. یادم می‌آمد که همان شش و نیم سال پیش، که او دو یا کمتر از دوسال داشت، چقدر خونگرم بود. اصلاً من مفهومِ «خونگرم» را با همین بچه فهمیدم. طبیعی بود که نه من را بشناسد و نه خانواده‌ی من را. گفتم خوبی؟ خندید و گفت ممنون. دستش را گرفتم و برگشتم. دستِ کوچکی داشت. یادش به‌خیر. وقتی کوچولو بود به شانه‌ام مُشت می‌زد و مادرم می‌ترسید با مُشتِ او استخوانم بشکند یا دردم بگیرد :دی کفش‌هایم را پوشیدم. رفتم سرِ قبر مامانی. کمی بالاتر ایستادم. روضه خواندند. پیرزنی آمد. پدرم نشناخت. وقتی فهمید که مادر مهرداد است شناخت. راستش من هنوز هم نشناخته بودم. تا به حال ندیده بودمش. پیرزن‌ها دوست‌داشتنی‌اند. می‌گفت: « ما فامیل بودیم ها. از آن فامیل‌های مهربان. مهربــان. حالا هم فامیل هست ولی مهربان نه.» راست می‌گفت. مهربان بود. ولی دوست داشتم بگویم مهربانی‌ات را که ندیده‌ایم آخر. ما که ندیده‌ایم اصلا. حالا باش. مهربان باش! پیرزنی بود ناتوان. توقعی از او نمی‌رفت البته. عمه هنوز بدجور گریه می‌کرد. نمی‌دانم ظاهر است یا باطن. مهم هم نیست. مهم این است که اثرش را گذاشته و او تعادلش را به سختی حفظ می‌کند. دایانا به من اشاره زد که به پدرم بگویم که او کارش دارد. الکی خنگ‌بازی در آوردم. رفتم نزدیکش که مثلا اشاره‌اش را نفهمیده‌ام. می‌دانستم چه می‌خواهد به پدرم بگوید. پدرم هم که گوش به حرفِ این‌ها نمی‌دهد. خب ندهد. آن علی و سعید هم نمی‌دهند، گوش به حرف پدرم :دی عمه‌ام همانجا نشسته بود و زار میزد. عام‌دختر و دایانا دست به دست هم داده بودند که آرامش کنند. کمی آرام‌تر که شد، رفتند سوار شدند و رفتند. سعید هم رفت. علی هم رفت. ما هم رفتیم. همین. همین هم تمام شد. مامانی ولی، همیشه هست.

+ در ادامه‌ی عنوان باید بگویم که محفلی هم نبود از اول! ولی نور و صفای مامانی منحصربه‌فرد بود. 

  • موافقین ۱۵
  • ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۰
  • Mr. Moradi

اینکه انسان در یک روز، یک ماه یا یک سال، اندازه‌ی چندین سال شکسته‌تر شود را این روزها فهمیده‌ام. چه کسی من را می‌فهمد؟ من از این تنها فهمیدن‌های خود، خسته‌ام. همه‌ی مردم دنیا خسته‌اند. فشارهای روانی‌ام چندین برابر شده. این همه وقت گذشت اما هیچ راهی برای حلش پیدا نکرده‌ام. خوب و بد را تمیز میدهم ولی تشخیص در عمل، نه. سخت است. به‌خدا سخت است. توانش را ندارم. شکستم. همین.

+ متوجه شدید که برای اولین بار قسم خورده‌ام؟ به یاد ندارم، حداقل از یکسال قبل تا به امروز، از ته دل نوشته باشم‌‌ «به خدا». دوست دارم مثل بچگی‌هایم بگویم:‌ «خدایا توروخدا.» و خدا آرزویم را برآورده کند. نگفته بودم که اینگونه حس می‌کرده‌ام که خدا حرفم را واضح‌تر می‌شنود؟ همینطور هم بود. من فقط یاد گرفته بودم بگویم: «خدایا توروخدا». اکتسابی‌ترین روشِ دعایم بود که می‌گفتم و منتظر می‌ماندم که حرفم به مقام برآورده شدن برسد. ولی حالا نه از خدا و شنیداری‌اش، که از خودم ناامیدم که شک ندارم به‌دست خود، به درجه‌ی نفرین‌شده‌ی «تحبس‌الدعا» رسیده‌ام. 

ترجمه‌ی عنوان : بیا که صدای من، تنهایی به جایی نمی‌رسد. :|

  • موافقین ۱۵
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۳
  • Mr. Moradi

1. دیروز ساعت ده صبح، با زنگ پستچی بیدار شدم. امروز ده صبح با خبرِ اینکه مامانی ...

2. مامانی رفت. دوران بچگی، شاید شیش هفت سالگی، با پسرخاله‌ام نشسته بودیم توی ایوونِ خونه‌ی مادربزرگِ مادری. مجید برگشت بهم گفت: «امروز صبح از خاله پرسیدم من رو بیش‌تر دوست داری یا محمد رو. اونم گفت من رو بیش‌تر از تو دوست داره.» با اینکه دوران بچگی بود و اقتضا می‌کرد که من ناراحت بشم، ولی خوب یادمه که هیچ احساس ناراحتی نمی‌کردم. فقط حس کردم باید جوابشو بدم. فقط همین. یه پوزخندی زدم و گفتم در عوض من دوتا مامان‌بزرگ دارم و تو یکی. اون مامان‌بزرگم من رو خیلی دوست داره. یه خنده‌ی تلخی هم توی دلم کردم. چون می‌دونستم اون مامان‌بزرگم هم منو خیلی دوست نداره. یعنی اون موقع که ... خلاصه مجید اشک تو چشماش حلقه زد. آخه مادربزرگِ پدریش تازگی‌ فوت شده بود؛ به روایاتِ همون موقع‌ها، هر روز مجید رو می‌برد پارک و براش خوراکی می‌خرید و مجید خیلی باهاش خاطره داشت. نمی‌دونم حرفِ من خیلی نامردی بود یا حرف اون. من هم عمدی نگفتم و صرفاً می‌خواستم یه جوابی بدم... مامانی من رو پارک نبرده بود. آنچنان هم خاطره‌سازی نشده بود. ولی من هنوز دلم تنگه واسه «قدِ قدِ قوربان» گفتنش. من هنوز امیدوارم بودم این سه چهار ماه، که بالاخره یه بار این تیکه‌اش یادش بیاد و بگه و از صداش بشنوم. مامانی کوه آرامش بود، اگه می‌خواست. که اون‌موقع که باید نخواست و این شد که شد. 

3. تا ما برسیم بیمارستان، یه لشکر، دقیقا با همین وصف! یه لشکر آدم رسیده بود. از پیرترین. تا میانسال و جوان. از دورترین فامیل تا نزدیک. از کسایی که حتی یک‌بار هم ندیده بودم تا اونایی که فقط یکبار دیده بودمشون. بعد با ده تا ماشین افتادیم دنبال یه آمبولانس. تا برسیم صومعه‌سرا، با خودم فکر می‌کردم که این لشکر، چجوری این همه پتانسیلِ خوب بودن، جمع بودن و انسان بودن رو نادیده گرفته؟ همشون هم که پول و مال و منال دارن لعنتی‌ها، چرا مثل کبک سرشون رو کردن زیر برف؟ چرا؟ اینا پیرِ فامیل هستن خیر سرشون. اعصابم از دست تک‌تکشون خرده و هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چرا.

4. از همه بیش‌تر صدای گریه‌ی عمه‌ام بود. یعنی تنها صدای گریه بود. بقیه آروم و بی‌صدا. حالا بر فرض که ساختگی باشه - که نیست -، واقعاً وقتِ این نشده بود که یه مقدار بیش‌تر از پیش‌ترها باشیم؟ نمی‌دونم.

5. یکی دوسال پیش شوخی شوخی، با خودم گفته بودم که آخرش این فک و فامیل رو باید سر ختم ببینیم. و همین شد!

6. دلم یه‌جا خیلی سوخت. عمه‌ی بابام خیلی پیر بود. وقتی بابا رو دید با یه حالتِ ناراحت‌کننده‌ی وحشتناکی گفت: «می آرزو بو تِرِه بیدینم حمید.»

7. برای سلام به اونایی که من رو میشناختن پیش‌قدم نشدم. متنفرم از این سلام‌وعلیکِ ده‌سال یکبار. حتی با سهیل هم گرم نگرفتم. با هیچکس. شاید من - ما - غریبه‌ترین آدم‌های اونجا بودیم! شاید هم نه. ولی نمی‌تونم این همه توانی که وجود داشت رو نادیده بگیرم. این همه آرامشی که می‌تونست باشه و نبود و نذاشتن باشه. 

8. مامانی. خیلی خسته بود، خیلی. سخته چندین سال روی مبل بشینی و تنها کاری که می‌تونی انجام بدی اینه که زل بزنی به فرش - تازه اگه بینایی کمک می‌کرد - و یا فوقش تا آشپزخونه قدم بزنی - که باز اگه پاها خسته نبود -. این زندگی خیلی سخته. پونزده روز توی سی‌سی‌یو - یا آی‌سی‌یو - بود. حالش خوب نبود. نمی‌دونم. راحت شد. خدا خودش می‌دونه که دیشب ازش می‌خواستم من رو راحت کنه. ولی نکرد. نمی‌دونم تا کِی دووم میارم با این همه ناآرامی. 

9. همش یادِ آخرین‌باری که رفتیم پیشش و هنوز خونه بود میفتم. سختمه تصور کنم که اون خونه دیگه مامانی رو نداره. حتی اگه همه‌ی عالم بگه اون خونه‌ی عمه‌ست، ولی برای من همیشه خونه‌ی مامانی بوده و هست. اگه روزی اون خونه رو خراب کنن، بزرگترین ظلم رو کردن، حتی اگه خودشون نفهمن که چه کردن. 

10. یه فاتحه‌ی کوچیک بخونید خواهشاً. نماز وحشت (؟) که بخونید عالی میشه.

  • موافقین ۳۳
  • ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۳
  • Mr. Moradi

خیلی از اوقاتی که باید بی‌کار و گاهاً بی‌عار، در خانه بنشینم، و در نهایت، مجله‌ای به‌دست بگیرم و ادای خواندن را در بیاورم، ترجیح می‌دهم که بروم بیرون. بروم بی‌کار و گاهاً بی‌عار خیابان‌هایی که از قبل مدنظر دارم را متر کنم و با خودم حرف بزنم. بلکه حرفِ خودم را، خودم متوجه شوم و روزی برسد که این مذاکرات هم به فرجامی برسد. نمی‌رسد ولی. حالا، در یک شبِ گرمِ تابستانی، که اگر پنجره را باز کنم، می‌توانم بگویم یک شب خنک تابستانی، باید بگویم که سال‌ها می‌شود که دیگر از گفت‌وگو با خود، به نتیجه‌ای نرسیده‌ام. روز به روز، سردرگُم‌تر از قبل، در پی حرف و حدیث و فکر و خیالی که نیست. امروز هم رفته بودم بیرون تا همین جلساتِ علنیِ حال‌خرابم را، با خودم تنها باشم. تنها بودم. به نتیجه‌ای نرسیدم. از خودم سر در نمی‌آورم. به خودم هم مشکوکم. من واقعی نیستم. من هیچ‌وقت نمی‌توانم متوجه‌ی خودم بشوم. راه‌حلی برای خودم نمی‌بینم. چاره‌ای وجود ندارد. اما بحث، دیگرِ سرِ این‌ها نیست. که چقدر بحثِ سرِ این‌ها، شیرین‌تر از چیزی‌ست که این‌روزها، این ماه‌ها، گریبانم را گرفته است و زهرمار از آن گواراتر است. تلخیِ خودم، جبران نمی‌شود. حالِ خودم را خراب کرده‌ام. دیگر دست از سرِ فکر و خیال و اندیشه‌ی بی‌راهِ‌حلم برداشته‌ام. دیگر بی‌خیالِ خیال‌مندی‌های خودم شده‌ام. دیگر برایم مهم نیست. چقدر سخت است این اعتراف. و چقدر دروغ و دور از واقعیت. دور از حقیقتِ روشنی که داد می‌زند هنوز برایم مهم است. هنوز همان‌قدر فکرم مشغول است و هنوز جا دارد که بگردم به‌دنبالِ راه‌حلی که نیست. اما دیگر نه زمانش وجود ندارد، نه صبر، و نه طاقتش. نه توانش. نه دلش. فقط تکه حرفی هست که گلوگیرِ سختی است برایم. همیشه‌ی خدا، حواسم پرت است و هرجا نشانه‌ای بیینم، گوش‌هایم تیز است برای پیدا کردنش. ولی نمی‌شود. اینطور که این چندین ماه، به خطا، رفته‌ام، نمی‌شود. این‌طور به خطا رفتن، نشان از اشتباهی بودنِ فکر و خیالم است. نشان از اشتباهی‌ بودنِ همه و همه‌ی آنچه که می‌خواهم! ولی نه. این هم دروغ است. اشتباه بودنِ خواستنِ چیزی که می‌توانست از ساده‌ترین مسائلِ مطرح باشد، کذب است. باور نمی‌شود. باورِ خودم که نمی‌شود همه‌ی این فکر و حس و حال، هوا و هوسی بوده باشد که این چندماه تجربه‌ام نشانم داده. نه ؛ همه‌اش نمی‌شود.

ششم تیرماه، هنوز آدم نشده‌ام. هنوز همانی هستم که دلم نمی‌خواهد باشد. و نه حتی همانی که نظری درباره‌اش ندارم. دقیقاً‌ همانی هستم که نکبت از سر و روحش می‌بارد :| ای کاش نبودم. ای کاش همین هم نبودم و راحت‌تر با وجدانِ خاموشم کنار می‌آمدم. امروز هم حالم را گرفته بودم. نه از چیزی که می‌خواستم می‌توانم عقب‌نشینی کنم - که عقل، عقب‌نشینی را می‌فهمد و نه دل! - و نه می‌توانم اشتباه بودنِ چندین ماه را جبران کنم. و متاسفانه اراده‌ام همچنان ضعیف است برای کنار کشیدن از دل، برای عقلانی‌تر شدنِ مسیری که باید درست شود. مسیری که خرابِ خراب امتداد دارد، در لبه‌ی پرتگاهی که در کنارِ مسیر چشمک می‌زند.

+ آیینِ تقوا، ما نیز دانیم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه. [کلیک]

  • Mr. Moradi

شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمن‌اسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمی‌برد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم می‌گفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم می‌خواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که می‌رفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرنده‌ها دور تا دور سبزه‌میدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم می‌گفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتری‌ها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بی‌آلایش. بی‌صدا. سکوت. سکوت. سکوت.

زودتر از زمانی که گمان می‌بردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله به‌خرج دادم. می‌شد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بی‌کار و بی‌خیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشم‌هایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشت‌سرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشت‌سرم می‌آمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش به‌خیر. اولین نماز جمعه‌ای که خواندم، تنها تعجبم از ایست‌بازرسی‌های دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آن‌موقع‌ها، دنیایم بی‌دشمن و بی‌تروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که می‌کشیدم عطر می‌آمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی می‌داند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشده‌ام! 

یک برگه دعای قنوت چاپ کرده‌اند، با غلطِ املایی و اعرابی :|

+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.

بعداً نوشت : از پشت‌صحنه اشاره می‌کنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)

  • Mr. Moradi
up