مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : برابری یعنی برابری!
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

چند روزی بود که خبر زنده به گور کردن 1700 تن یا به عبارتی 000'700'1 کیلوگرم سیب زمینی بی گناه رو شنیده بودم ... هرچقدر سعی میکردم باور کنم که شایعه است، سایت های معتبر خبری اجازه نمیدادن ... یعنی اصن یه وضی بود .... 

لعنت به اون آدم بی دین و ابلهی که اجازه همچین کار فجیعی رو داد ... واقعا لعنت بهش ... 

اون وقت ایران چه فرقی با امریکا داره؟؟؟؟ امریکایی که فلان قدر گندم و ذرت رو سالیانه به دریا میریزه؟؟؟؟

امروز که خبر فریاد های کوچک زاده و استعفاش رو دیدم دیگه ناچار شدم که باور کنم این فاجعه رو ... هرچند که این کارِ کوچک زاده بیشتر تبلیغاتی برای انتخابات به نظر میاد ولی خب ار کارش خیلی خوشم اومد ... احسنت بهش ...

کوچک زاده خطاب به لاریجانی:‌ این اسلام نیست! [لاریجانی خداوکیلی خیلی بد شده :(]

متن استعفای کوچک زاده

+اللهم عجل لولیک الفرج

++ واقعا به اصطلاح خودشون ثبات بازار!‌ به اینکار می ارزید؟ خودشون رو گیر آوردن :((

  • Mr. Moradi

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

....................................................................

من با این آهنگ که توسط علیرضا عصار خونده شد خاطره ای به قدمت دو سال دارم ... دوسالی که هم خوب و هم بد و خوش و ناخوش گذشته ....

ما یه دبیری داشتیم که دبیر اجتماعی بود ... فوق العاده آسون میگرفت ... یعنی بیشتر میخواست کلاسش با نشاط باشه .... نمیخواست خشک باشه گرچه بعضی اوقات مجبور میشد ... خیلی آهنگ پخش میکرد که همشونم قشنگ بودن و تنها آهنگی رو که تونستم پیدا کنم همین یکی بود ... البته بوی عیدی رو هم خیلی میذاشت که همتون میشناسیدش ... 

زیر باران توسط علیرضا عصار ... کلیک کنید

+و چه میکند خاطرات با آدم ...

++:)

+++تصویر رو هم از وبلاگ خانم بق بقو برداشتم ... با اجازه البته...:) 

  • Mr. Moradi

آذر جان ؛ رسیدنت بارانی ... زندگی ات کولاکی ... رفتنت برفی ...

آذر جان ؛ شاید آن زمان که حتی نیامده بودی؛ شاید هم وقتی نفس های آخرت را میکشیدی ؛ شاید هم وقتی میخواستی من را به بازی بگیری ؛ شاید هم ... کسی چه میداند؟ اما در لابلای همین شاید ها بود ، که یکدفعه آن روی سکه را به من نشان دادی ... خوب هم نشان دادی ... شاید اگر هرکسی بود بی رودروایسی یک سیلی محکم در گوشت میزد تا دیگر هوسِ اینکار ها به سرت نزند ... کسی چه میداند؟ شاید هم اگر من حوصله ی بیشتر به خرج میدادم مینشتم پای استدلال هایت[!]؛ شاید به حرفت گوش میدادم؛ شاید اینقدر سریع از کوره ی همسایه پشتی در نمیرفتم ... 

اما چرا؟ چرا سکوت کرده بودی؟ اگر من هم آن همه سریع در نمیرفتم احتمالش بود که سکوت سردت که نه! یخبندانت را بشکنی؟ اگر هم میشکستی واقعا میتوانستی در چشمم نگاه کنی؟ هنوز هم بزرگی گناهت را نمیدانی؟ یأس و ناامیدی کم گناهیست که تو نه تنها خودت که بقیه را هم ناامید میکنی؟؟؟

کسی چه میداند؟

شاید روزی برسد که بشود در گوش فصلی نجوا کرد: آذر را حذف کن ... یه تشرّی به آذر بزن ... خیلی نترس و سرکش شده ...

اما مگر میرسد؟؟؟ نه! هرگز ... 

کسی چه میداند؟ اما تو خوب میدانی ... تو خوب میدانی که چه کردی ... نمیدانی؟؟؟ مطمئنم که خوب حواست بود ... نبود؟؟؟ میتوانستی یأسش را کمتر کنی ... میتوانستی امید را برگردانی ... میتوانستی ... مطمئنم .. تو از جانب خدا اختیار تام داشتی ..... ... حاشا کن ... کار تو این است ... آذر؛ کــــــــار تـــــــــو ایـــــــــــن استـــــــــــــ

میدانم ... شنیده ام ... دیده ام ... چشیده ام ... طعمِ دردِ ســــَردِ یـــَأسِ تو را درک کرده ام ... و میدانم که نادانم ...

آذر جان ... حواست باشد ... اگر خواستی بزنی ... اگر نتوانستی صبر کنی ... بزن ... امّا ... فقط حواست باشد ... آرامتر بزنی ... طوری که برگی از شاخه ای جدا نشود ... که شد ... که آن برگ، خشک هم شد ... 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

+ این پست یه مقدار متفاوت بود ؛ تنها علتش هم متلاطم بودن آذر در مقایسه دیگر  ماه ها بود...حداقل برای خودم...

++آذر؛ برای خیلی ها ماه خوب و شادی هستش ... نمیگم برای من نبوده ... بوده ... امّا خب دیگه ... یه چیزایی صورت مسئله رو عوض میکنه ... 

+++آذر ماه شما کم تلاطم و پر از خیر و برکت و نیکی .... 

  • Mr. Moradi

در طی تشخیص نادرستی که برخی از دوستان با وجود این همه نشونه اعم از نوع حرف زدن .... نوع نوشتار ... تعریف از درس و مدرسه و... باز هم نتوانستند به آقا یا خانم! بودنِ بنده پی ببرند؛  تصمیم بر آن شد که باری این ابهامات آزاردهنده برای همیشه رفع گردد ...

در طی این تصمیم، ابتدا بخشی به نام "درباره من" در منوی اصلی وبلاگ ایجاد شد ... دومین موردی که در راستای ابهام زدایی انجام شد تغییر نام نویسنده(خودم) از "M.Moradi" به "Mr.Moradi" بوده که M مخفف اسم کوچکم به .Mr که نشانه "آقا" در دستور زبان انگلیسی میباشد انجام شد ...

اول از همه باید بگم که حسِّ تشخیص (حس ششم) برخی دوستان کمی دارای ضعف بوده که میتوانند با خوردن صبحانه کامل! آن را رفع کنند :)

آخر از همه هم باید بگم که .... خب چی باید بگم که نگفتم؟؟؟

+یاعلی

  • Mr. Moradi

گاهی وقتا شده که یه جایی بری که شاید خیلی قدیم تر ها موقع بچگیت زیاد اونجا رفته باشی؟ تا حالا شده اون حس رو باز هم تجربه کرده باشی؟

یا اصلاً عطر و بو و حسی رو که در بچگی احساس کردی رو دوباره احساس کنی؟؟؟ 

من ایمان دارم که هرچیزی و هرجایی و هر انسانی حسّ و عطر و نشونه ی[اثر] خاصِّ خودش رو داره ... هرچقدر بیشتر یه جایی باشی بیشتر اون حس و عطرش رو درک میکنی ... هرچقدر بیشتر با یه چیزی [وسیله ای] باشی بیشتر این حسِّ عجیب رو درک میکنی و یا حتی حس و حال خودت رو بهش منتقل میکنی... انسان هم همینطور ...

یه چیزایی هست و که خودت میدونی و خدات ... یه حسّایی هم هست که فقط خودتی که میتونی درکشون کنی ولاغیر ...

فقط و فقط یه عطر و حس خدایی میتونه آرامش بده ... [ الا بذکر الله تطمئن القلوب ]

ما یه مادربزرگ داریم که اصلا عجیب یه حسّ و حالی داره .. نه تنها خودش بلکه وسایلش هم حسّ و حال دارن ... اصلاً غیرقابله وصفه  ... 

مطمئنم هرکسی میتونه یه همچین حس هایی رو دور و برش پیدا کنه ...

من یه تسبیح از خونه والده محترمه پدرم برداشتم که هنوز هم عطرش محفوظه ... عطری که ارمغانی به بزرگی آرامش رو به همراه خودش داره ...

تسبیحی هستش که از مکّه آورده بود و یه نسخه هم ما داشتیم منتها دیگه مجهول الهویه شده و ناپدید ... 

تسبیح مذکور

+واقعا درک این حسّ و حال ها خیلی خوب و زیباست :)

++زندگیتون پر از حسِّ آرامش ...

  • Mr. Moradi

یکی از امکاناتی که من به شدت منتظر بودم و از بس که پیگیری کرده بودم مسئولین دیگه جوابم رو نمیدادن! امکان نمایش فهرست دنبال کنندگان بود! :)

تعداد دنبال کننده های وبلاگم [37] یه مقدار به نظرم زیاد بود و کلاً دوست داشتم بدونم چه کسایی خوانندگان و دنبال کنندگان خاموش وبلاگم هستن! (37 تا دنبال کننده و به طور میانگین 10 نظر واسه هر مطلب؟؟!) بالاخره امشب ساعت 8:30 به طور رسمی از این امکان فوق العاده پرده برداری کردن ...

باورم نمیشد! بعضیا دنبالم میکردن که من فقط یه بار به وبلاگشون رفته بودم! یعنی اینقدرررر با معرفت؟؟؟؟ 

از این 37 نفر تا 10 نفرشون مخفی بودن! یعنی من هم نمیتونم متوجه بشم چه کسانی هستن O_o 

ولی به هر حال خیلی وقت بود که منتظر بودم این امکان فعال بشه که خوشبختانه فعال شد :)) چقدرم پیگیری کرده بودم! این اواخر دیگه جواب هم نمیدادن :دی

+جعبه دنبال کنندگان رو اولش به دلیل اینکه یه مقدار زیبا نبود و جاگیر بود نمیخواستم بزارم  امّا فعلا میزارم و ان شاالله در جای مناسب تری قرار خواهم  داد ...

++صد البته من برای دل خودم و آرامشم دست به قلم[کیبورد] میبرم و دوستان عزیز هم به بنده تا امروز خیلی لطف داشتن که ازشون تشکر میکنم ... 

+++پیشنهاد میکنم حتما یه سر به این بخش از طریق منوی "ارتباط" از منوی اصلی مرکز مدیریتتون بزنید 

++++شب شیک .... :)

  • Mr. Moradi

یه شعری رو دیدم که شاعرش قافیه ها رو خیلی خوب تونسته بود تنظیم کنه ... کلاً ریتم و معنی شعر خیلی قشنگه به نظرم ... احتمالاً هم یه چند بیتی از اون رو خونده باشید ... 

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که ستاره هم پیر می شود

گاهی که برگ از درخت سیر می شود

انسان چه زود اسیر تقدیر می شود

 ****

گاهی چه زود دیده درگیر می شود

گاهی دلی نمک نخورده نمک گیر می شود

گاهی هوای دنیا چه دل گیر می شود

گاهی چه زود غصه فراگیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

 ****

گاهی که انتظار تقصیر می شود

کاهی که از خیانت تقدیر می شود

گاهی چه زود سیل اشک سرازیر می شود

گاهی که دل از دست دیده دلگیر می شود

گاهی چه زود پرنده اسیر می شود

گاهی که طعمه نصیب شیر می شود

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که دل زنجیر می شود

گاهی که عشق تفسیر می شود

گاهی چه زود شعله خاموش می شود

گاهی چه زود قصه فراموش می شود

گاهی که خورشید رنگ سیب می شود

گاهی که گرگ زمانه نجیب می شود

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که سکوت تدبیر می شود

گاهی که نیاز تقصیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که خدا نزدیک می شود

گاهی که لطف عجیب میشود

****


+گاهی چه زود؛ دیر میشود ...

++هر چقدر گشتم شاعر مشخصی پیدا نکردم ... شاید جناب قیصر امین پور باشه شاید هم ایشون نباشه ... 

+++یه مقدار مطابق زندگی خودمونه :(:

++++برگرفته از: دختر مهتاب

  • Mr. Moradi
up