مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

نمیدونم ... ولی فردا شب کیمیا خیلی غمگینه ؛ همیشه شب امتحان سریالا خیلی تلخن...همش از خودم میپرسم یعنی پس فردا شب که امتحان رو دادم بازم میتونم با خیال راحت ببینمش؟ میتونم با دل خوش نگاه کنم؟ ته دلم یه غمی سنگینی میکنه :(

+ این نیز بگذرد... باشد که تمامش کنی...

  • موافقین ۹
  • ۱۷ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۰
  • Mr. Moradi

تا حالا دیدید یه وقتایی اشتباهاً یه روز رو جابه جا میگیریم مثلا پنج شنبه است بعد فکر میکنیم جمعه اس! بعد که میفهمیم چه حالی میده .. اصلا انگار یه روح تازه وارد این جسمِ پژمرده و داغون و خسته میشه[فهمیدین چقدر خسته ام دیگه؟!] ... مثلا شده ساعت رو هم دوساعت اشتباه گرفتم ؛ بازم همون حس رو داره اما دوز و اثرش کمتره .....

از صبح تا الان هرکاری میکنم یادم نمیره که پنج شنبه است ؛ هرچقدر تلاش میکنم که فکر کنم امروز جمعه اس و بعد برم سراغ گوشی ببینم پنجشنبه هستش و از این راه یه مقدار روحیه بگیرم نمیشه که نمیشه ...

*مثل روزه گرفتن میمونه! هرچقدر سعی میکنی یادت بره که روزه ای و یه چیزی سهواً بخوری نمیشه که نمیشه :/

+ دیوانه کنندس وقتی به شنبه فکر میکنم که سرِ امتحان ریاضی بخاطر یه سوال نابود میشم ... حالا بدترش اینه که سرِ چند تا سوال مشکل داشته باشم :(

++اصلا قابل پیش بینی نیست ؛ مخصوصا پیدا کردن n اُم :( یا شایدم استدلال ها و اثبات هاش .. :/ 

  • Mr. Moradi

روزها خواهد گذشت؛ هیچ باقی نماند؛ هیچ باقی نخواهد ماند؛ و این تنها راه باقی ماندن است: نوشتن

نوشته ها پیر نمی شوند ، نوشته ها جنس شکستنی نیستند 

نوشته ها درک دارند؛ نوشته ها نمی توانند نفهم باشند

احساس نوشته ها در واژه ها مشهود است

 این هیچ حسی را تغییر نخواهد داد

فقط التیام بخشیدن راز خوب نوشتن است ...

این[نوشته] آخرین بازیچه ی دستِ تکنولوژیست؛ بازیچه ای مرگبار با طعم جهل ...

زندگی گذر همین ثانیه هاست؛ گاه امروز، گاه فردا ...؛

روزگار دستی بر سر هر شیء ای  خواهد کشید ؛ اما نوشته ها دست نیافتنی هستند ...

راز بقای نوشته ها ، احساسِ تجلّی نور و حسّی مبهم[دست نیافتنی] است ...

........

+ یه دفعه شروع کردم به نوشتن و حاصلش شد نوشته بالا :) (کلیک)

  • Mr. Moradi

واقعا چرا وسط امتحانات تصمیم به عوض کردن قالب گرفتم؟! چرا؟ 

ولی خب دیگه این تصمیم بالاخره گرفته شده :) و انجام شد ...

همیشه عاشق قالبای ساده بودم :) و خدا هم یکیش رو نصیب من کرد ...

خیلی هم عالی ...

یه مقدار تغییرات دادم نسخه اصلیش رو که الان بهتر شده :) 

یکی از تغییرات اساسی برداشتن منوی اصلی بود که از جای اصلی منتقلش کردم به اینجا:(کلیک)

تا چند روز دیگه هم همین منو رو یه مقدار عوض میکنم و صفحه انتقادات و پیشنهادات رو هم قرار میدم...

فکر کنم این هدر جدید هم ارتباط خاصی با کلمه "مُنَقَّش" برقرار کزده :))

گزینه لایک یا همون موافق که با فلش نشون داده میشد هم به این شکل تغییر کرده که با کلیک بر روی موافق میتونید موافقتتون رو با مطلب اعلام کنید و  همون کاربرد رو داره: (کلیک)

بخش "دردانه نوشت" هم به قوت خودش باقیه (کلیک)

یکی از خوبیهای این قالب هم اینه کسایی که با گوشی و تبلت وارد میشن خیلی راحت تر میتونن از مطالب استفاده کنن و بخونن :)

امروز هم امتحان املا رو دادم و خیلی هم عالی :)

+با تشکر از وبلاگ گاه نوشت های عرفان  که طرح اصلی قالب رو به صورت رایگان برای همه قابل استفاده قرار دادن ...

++باتشکر از آقای پلاک هفت بابت آموزش های مفیدی که در وبلاگشون قرار دادن و بنده هم استفاده کردم ....

+++ و در نهایت باتشکر از خودم که چندین ساعت وقتم رو گذاشتم و با همت و پشتکار؛ این کار رو انجام دادم :دی

  • Mr. Moradi

الحمدالله رب العالمین

امروزم امتحان عربی داشتیم :) از 15 نمره ...

خداروشکر و خوشبختانه همیشه عربی رو خوب میفهمیدم و خوب بلد بوودم :)) درس شیرینیه! نمیدونم چرا ولی امتحاناش هم شیرینه :))

مراقبمون دبیر ریاضیمون بود ... واقعا خوب بود :)) کلاً عربی خوبه :)

فردا املا؛ و شنبه هم امتحان ریاضیه! به معنای واقعی شنبه آخرین فرصت جبرانه ؛ جبرانِ مستمرّی که تقریبا خراب شد :(

.........

از ظهر تا الان داشتم روی یه قالبی که یکی از وبلاگنویسا گذاشته بودن برای استفاده عموم ؛ کار میکردم! آخه چقدر من خنگم! وسطه امتحانا و تمرین کدنویسی؟ :دی  این چه کاری بود آخه ؛ مگه قالب فعلیم چِشِه؟! :/ به شدت وقت گیر .... آخرش هم این شکلی شد : (کلیک)

........

و باز هم خداروشکر :)

  • Mr. Moradi

یکی از اون خصوصیت های بارِزَم اینه که هر کتابِ درسی که دستم میگیرم بخونم حتما یه خودکار دارم و فقط خدا میدونه که چقدر با اون خودکار سرِ کتاب بلا میارم! اگه ترم دوم باشه که کلاً دیگه نمیشه بهش گفت کتاب! 

اما تو ترم اول با احتساب اینکه یه ترم مونده یه مقدار مهربانی و رأفت اسلامی! بیشتری به خرج میدم و زیاد سر به سرِ این اوراق بهادار درون جلدی ؛ نمیزارم! [درون جلدی رو متوجه شدین؟ اوراق بهادار که همون کاغذ و برگ ها هستن ؛ درون جلدی هم منظورم داخل جلد کتاب بود! یه دفعه به ذهنم رسید]

بعضی وقتها هم جمله های هر چند کم معنی اما جالبی مینویسم:

ترجمه: "نابود شدم تقریبا؛ ولی نابودگرها منتظرند فرو پاشیده شوم و شدم! و متاسفم که سعی در نابودی ام خواهم داشت."

+دیروز قبل از امتحان قرآن :)

++ دیده شده که حتی شعرم گفتم در کناره های کتاب :دی

+++ التماس دعا

  • Mr. Moradi

همسایه طبقه بالایی ما گاهی از صبح می نشیند و تا ساعت 23 به صورت یکسره و مدام فلوت میزند!!! حتما گفتید خب که چه؟!

اما دقت کنید! بارها شده به صورت مداوم از ساعت 8 یا حداکثر 9 صبح شروع کرده و تا 10 و 11 شب ادامه میدهد! یعنی دوازده ساعت! 

تا الان کمتری زمانی را که توانستم برایش ثبت کنم سه ساعت بود! یعنی سه ساعت مداوم و بی وقـــفـــه و یـــک مــدل و یک نفس! 

قبلاً ها یک فلوت داشتیم! هرچقدر هم که بی معنی و الکی فوت میکردیم! بعد از سه دقیقه خسته میشدیم! چه انگیزه و محرّکی باعث شده که سه ساعت هِی فوت کند و بِدَمَد؟؟؟ تازه جوان هم نیست! سنّش کمتر از 60 باشد جای تعجب دارد ..!

والا ما بجای او خسته شدیم! حالا ما هیچ! خودش خسته نمیشود؟؟؟ هوس نمیکند چایی؛  آبی چیزی بنوشد؟! 

الان هم شروع کرده به دَمیدن! البته نه الان ؛ فکر کنم یک ساعتی باشد که شروع کرده ...

راستی! چه همسایه های سر به زیر!! و آرامی!! داریم!! نه به آهنگ های دکّان زیرِ ساختمان گیر میدهند و نه به نواختن های واحدِ کناری خود!!! فکر کنم خسته شده باشند! خسته از فریاد! و عربده و دعوا :دی 

+ هرچقدر هم که به صداش گوش میدم فقط فلوت به نظرم میرسه! شبیه چیزِ دیگه ای نیست ...

  • Mr. Moradi
up