مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

هفتصد، عددِ خوبیه. هرچیزی که «هفت» داره رو دوست دارم. یه مدت سعی کردم شبکه‌ی هفت - آموزش - رو دوست داشته باشم ولی نشد از بس که دوست‌نداشتنی بود :| میخوام هفتصدمین پست، خاطره‌دار بشه. هفتصدمین پست بشه خاطره‌ی خوبی که هر وقت بهش سر بزنم - و بزنید - بهم - و بهتون - یه حالِ خوشی دست بده. شاید به هشتصدمین نرسم. کی چی می‌دونه؟! میخوام حس خوبی داشته باشه پست‌های بعدی. میخوام حسِ خوبی داشته باشم زین پس.

 و اما چطوری؟!

از اونجایی که بلاگرجماعت خلاقیتِ خوبی دارن، می‌ذارم به عهده‌ی خودتون! هرطور که دلتون میخواد بهم یادگاری بدید و هرچی که دلتون میخواد از من یادگاری بخواید :دی البته حتماً هم باید یه یادگاری ازم بخواید ها. ببینم چه می‌کنید :دی

+ من همیشه برای قبول کردن مسئولیت و یا قول دادن واهمه داشتم :|‌ بدقولی هم نمی‌کنم‌ها. تمام تلاشم رو می‌کنم که چیزی که از من بخواید رو یادگارپیچ کنم و تحویل بدم :دی

++ پیوست :)

  • Mr. Moradi
گرمای هوا زننده است. نفس آدم را در دم خفه می‌کند. حال آدم را می‌گیرد. احساس خستگی مفرط می‌دهد. احساس بی‌حالی. 
به لحظه‌ی تحویل سال فکر می‌کنم. همان لحظه‌ی اولِ سال نودوشش. سخت است که شش ماه نه؛ پنج ماه گذشته باشد و هنوز هیچ تفاوتی با لحظه‌ی تحویل سال وجود نداشته باشد. نه‌تنها تفاوتی ندارد که حتی بدتر شده است. و این‌ها تقصیر من است.
تابستان سریع گذشت. دوماهِ اصلی، سریع گذشت. روزبه‌روزش قرار بود بهتر از چیزی باشد که گذشته است. قرار بود آدم باشم و خودم باشم و زندگی داشته باشم. اما نه. نه زندگی برقرار بود و نه آدمیت. و نه حتی همان دلخوشیِ کوچکی که در همه‌ی تابستان‌های عالم پراکنده است، ولی در تابستان‌های من، سال‌هاست که نیست. 
دلم گیر است. سرم درد می‌کند. پایم سست است و از یادآوری فردا حالم بد می‌شود. حوصله‌اش نیست. از همان اول تابستان به هر دری زدم که سرم شلوغ شود. هر کلاسی می‌شناختم برداشتم. بدترین ساعت‌هایش را. انجمن را حاضر شدم. هرکاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. اما این شلوغی‌های تصنعی هیچ‌چیز از این فکر لعنتی کم نمی‌کند. اصلا. اصلا. نمی‌دانم. در همه‌ی کارها جا زده‌ام. صدصفحه جزوه را باید تا هفته‌ی بعد بخوانم. چند کار باید تا همین فردا آماده کنم. اما هیچ‌کدامشان را نمی‌خواهم. از همه‌ی آن‌ها متنفرم. در لحظه‌‌لحظه‌ی همه‌ی این کلاس‌ها و وقت‌ها و جزوه‌ها و درس‌ها و مطالب و بحث‌ها، ذهنم جای دیگری بود. انگار که هیچ‌وقت خلاص نمی‌شوم. هیچ وقت.
  • موافقین ۶
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۲
  • Mr. Moradi

سخت است وقتی به سال قبل نگاه می‌کنی و می‌بینی، نه‌تنها دقیقاً در همان نقطه‌ی احساسی و عاطفی و ذهنی قرار داری، بلکه حتی چند پله‌ای از همان روزها، پایین‌تری...

  • موافقین ۱۵
  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi

داشتم دور ساختمون می‌چرخیدم. دنبال در خروجی بودم. محوطه ساختمون خیلی بزرگ بود و اشتباه اومده بودم. یه‌نفر داشت شیشه ماشینش رو تمیز می‌کرد. بهش گفتم این در خروجی کدوم طرفه؟ گفت این سمت فکر نمی‌کنم باز باشه. اون یکی در هم خیلی دوره. پیاده‌ای؟ گفتم آره. گفت بشین برسونمت :)) خشکم زد. حالا نه اینکه بترسم. نه. ولی غریبه بود. چهر‌ه‌ش هم خلاف :| - خدایا ببخشا! - گفتم نه دیگه. گفت بشین برسونمت. منم باید برم بیرون. یه نگاهی به داخل ماشینش کردم. هیشکی پشتش نبود. نشستم. سوییچی که دستم بود رو به حالت تهاجمی (!)‌ گرفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم. حرفِ ترس نیست. یهو دو نفر از پشت در می‌اومدن و تیزی میذاشتن بیخ گلو، انصافاً هیچ حرکتی نمی‌شد زد. و این رو هم می‌دونم که خییییلی توهمِ توطئه توی این فکر هست :)) ولی واقعا این بی‌اعتمادی نتیجه‌ی چیه؟ هیچی دیگه! فکر کنم بنده خدا هم فهمید یه مقدار بهش مشکوکم. :))) به هر صورت زنده رسیدم دم در. حالم از این فضایی که خودم برای خودم ساختم - جامعه کلیاتش رو ساخته و ما جزئیاتش رو! - بهم می‌‌خوره. خدا ببخشه دیگه -__-

+ میشه بی‌اعتماد نبود؟ :)) 

  • Mr. Moradi

اینکه «انتقام» برای آدم بشه انگیزه زندگی، خیلی وقیحانه‌ست؟ ولی لامصب بد انرژی‌ای میده به آدم :|

+ ماجرایی که داره بر ما میگذره، خیلی نامردانه‌ست. خیلی بی‌وجدانیه. خیلی خیلی! بله، آدم نباید نفس‌پروری کنه و بخاطر هوای نفس، انتقام بگیره یا عمل کنه؛ ولی دقیقاً در همین راستا، نفسِ مؤمن و حتی نفسِ انسان، شرافت داره، عزت داره، نباید بذاری خوار و خفیفش کنن. باید دفاع کنی. حالا اسمش رو بذارن انتقام یا هرچی. عزت و شرفِ نفس انسان وقتی در معرض خدشه‌دار شدن باشه، انسان مجاز به دفاع و مقابله‌به‌مثل - به شکل درست البته - میشه. من اینو نادیده نمی‌گیرم. یعنی نمی‌تونم این همه نامردی و خیانت و دورویی و نفاق و بی‌وجدانی رو نادیده بگیرم! نمی‌تونم واقعاً. 

  • Mr. Moradi

از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمی‌توانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم می‌خورد. می‌شود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ می‌شود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ می‌شود؟ خدایا؟ کم آورده‌ام. خیلی وقت است که کم آورده‌ام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست داده‌ام. غرق شده‌ام. بس نیست؟ تا به کِی باید اینطور جلو بروم؟ هلاکت جز این است؟

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
  • Mr. Moradi

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! 

دوسال پیش، وقتی همسایه‌ی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانش‌آموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر می‌رفتم هیچ اشکالی در نظام درسی‌ام رخ نمی‌داد که هیچ! بلکه دبیر هنر نیز گرفتاری‌ام در ورقه را نمی‌دید! 

حالا دیروز، ما را از برنامه‌ای مطلع کرده بودند که هم بسیج‌مان فعال می‌شد - برای سربازی کاربرد فراوان دارد! - و هم در اولویت کارت سبز قرار می‌گرفتیم - مربوط به بسیج - و از این دو مهم‌تر، به ما ناهار هم می‌دادند! اما در آن ساعتی که آن‌ها گفتند من کلاسی داشتم که بابتش هزینه‌ای باید بدهم و دلم نمی‌آمد که یک‌جلسه‌اش را غیبت کنم! راستش همان اول صبح، یعنی حدود هشت‌ونیم که مسیر طاقت‌فرسایی را رکاب می‌زدم، در دلم تشکیکی آمد که دور بزن! اما دور نزدم. و از قضا، استادِ دوره نیز نیامد و دست از پا درازتر برگشتم خانه؛ بی‌آنکه به مقصدی رسیده باشم. جدای از فعال شدنِ بسیج و برگ سبز گرفتنی که از دستشان دادم، از دست دادن ناهار را چگونه هضم کنم؟! :دی

  • Mr. Moradi
up