مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

دیدم برای مادربزرگ مادری نوشته‌ام، برای پدری‌اش ننویسم، بی‌انصافی می‌شود! حال اینکه زمانی بیش‌تر دوستش داشته‌ام! 

دعا کنید. وقتی عمه‌ام زنگ زد که خبر دهد، غذا در گلویم یخ زد، یخ. اصلا دلم نمی‌خواهد تصور کنم کسی که دو روز پیش حالش نسبتاً مناسب و خوب بوده و من نتوانسته‌ام بخاطر درس و غیره ببینمش، حالا طوری بشود. دعا کنید. 

  • موافقین ۲۰
  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
  • Mr. Moradi

سال قبل، شب‌قدر را خوب نگذرانده بودم. خوب نبودم. انسان‌ها، هرچه که باشند، تمامِ تلاششان را می‌کنند که یک شب را خوب باشند. حداقلش بد نباشند. من تلاش می‌کردم و نتوانستم. یادم نمی‌آید درگیریِ کدام لشکر در ذهنِ دل‌خسته‌ام پویاتر بوده، کفر یا ایمان؟ ولی مغلوب بودم. سال قبل، به خود هشدار داده بودم که این بد گذراندن، عواقب دارد، عاقبت ندارد، این‌که همه‌ی ادعیه را بخوانید اهمیت دارد، اما نه در برابر فکر و ذهن. وقتی من فکر و ذکرم جای دیگری بود، خواندن جوشن و عاشورا تأثیر ندارد. خداوند می‌فرماید برو خودت را مسخره کن! راستش من با قصد و برنامه‌ی قبلی، غافل نشده‌ام، ولی بدجور خودم را به ریشخند گرفتم. تأثیر آن‌گونه گذراندن ماه رمضان و شب‌های قدر را حالا، بعد از گذشت یک‌سال، به‌خوبی درک می‌کنم. اما باور، نه! هرگز گمان نمی‌کردم که این‌قدر سخت باشد. این‌قدر عمیق باشد. این‌قدر گمراهی باشد. ‌این‌قدر تاریک باشد. این‌قدر زشت باشد. یک‌سال گذشت و حالا، تأثیراتی که با اختیار و انتخابِ خود، متحمل شده‌ام را می‌بینم. باورم نمی‌شود. ضربه، مهلک‌تر از آن بود که بتوانم توصیفش کنم. من خودم را از دست داده‌ام. چه‌چیزی، چه عذابی از این سخت‌تر؟ چطور باید جبران کرد؟ حال، با گذشتنِ یک‌سال، با دانستن همه‌ی این‌ها، نوزده روز از ماه رمضان امسال گذشت. من نه‌تنها به راه نیامده‌ام، که حتی از قبل بدتر شده‌ام. شما نمی‌دانید. من می‌دانم. بد بودم. هنوز هم بد مانده‌ام. این شب‌قدر هم آنطور که باید می‌بود، نبود. همه‌ی ماه‌رمضان امسال را تباه کرده‌ام. فرصت‌ها را از بین برده‌ام. نمی‌دانم. چه کسی فکر می‌کرد کسی بتواند در یکسال اینقدر بد شود؟ من باورم نمی‌شود. ای‌کاش سال آینده، درست شوم. به اجبار. به زور. ای‌کاش سال بعد نیایم بنویسم که چه‌کسی فکر می‌کرد بشود در یک‌سال اینقدر بد شد؟ خدا نکند. خدا نکند. 

+ عنوان به این مسئله اشاره دارد که من، با آگاهی، خود را نابود کرده‌ام. در مسیر نابودی بودن، اگر با غفلت باشد جای حرف دارد، اما با آگاهی فقط هلاکت در انتظار است. 

  • موافقین ۱۹
  • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۰
  • Mr. Moradi

دل که آرام نگیرد، حال خوش نمی‌شود، آسوده نمی‌شود، ذهن اذیت می‌کند. امروز با دیگر امتحانات فرقی داشت. نمی‌دانم چه بود. نمی‌دانم. تا سحر بیدار مانده بودم که وجدانم درد نگیرد که چرا در حد کافی نخوانده‌ای! دیروز روز بسیار بدی بود. من انسان بودن خودم را هم نادیده گرفته‌ام و گاهی یادم نمی‌آید آخرین تاریخی را که زندگی می‌کرده‌ام. نمی‌دانم چه می‌شود کرد و چه نمی‌شود انجام داد. نمی‌دانم راه‌حل را چگونه باید اجرا کرد که از زیر دست و پا، در نرود! نمی‌دانم دیگر چه‌کار می‌توانم انجام بدهم که از شر خود راحت شوم. جغرافیا دوست داشتنی نبود. هیچ‌چیز بدتر از این نبود که انسان، خودش هم دوست داشتنی نباشد برای خودش. توضیح ندارد. همین هست که هست. تغییرش دست من نیست. نه اراده‌ای برای تغییر هست و نه انگیزه‌ای. انگیزه پیدا کردن را یاد گرفته‌ام. یک‌جوری از زیر بار نبودنِ لعنتی‌اش خلاص می‌شوم. اراده جبران ندارد. اراده، صرفاً نبودِ تنبلی نیست. وقتِ مشغول می‌خواهم. سرِ پر درد. مشغله می‌خواهم. و این تنها راهی‌ست که شاید بتواند مرا نجات دهد. یعنی امیدی هست؟ به این تابستان؟ من که چشمم آب نمی‌خورد. اما اگر نشود، خوب نمی‌شود. بد می‌شود. برای من. آینده‌ام. زندگی‌ام. وجدانم. تفکرم. و خودم. 

+ گرسنه‌ام. راه که می‌روم سرم گیج می‌رود. چشمم سیاهی می‌بیند. باورم نمی‌شود تا این حد ضعف داشته باشم و هنوز هفت ساعت باقی مانده باشد! چه می‌کِشند آن‌هایی که دوازده ماهِ سال را در این وضعیت‌اند؟ 

  • موافقین ۱۳
  • ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۹
  • Mr. Moradi

از دیروز اینقدر از عشق و می و نی و لعل و معشوق و دلبر خوندیم که دست بهمون بزنید، با شعر جوابتونو میدیم :| در این حد یعنی!! 

+ یکیتون داوطلبانه بیاد جای من جغرافی بخونه. بهش آبنبات جایزه میدم :|

++ ان‌شاءالله این تابستون به فنای عظما نره :| 

  • Mr. Moradi

1. دیروز، برای من روز خوبی نبود. به‌طور کلی، اصلا خوب نبود. از همون لحظه‌ی اولش. جوری شد که نشد روزه بگیرم. ولی جالب بود که از همون لحظه‌ی اول، ضعفِ شدیدی داشتم و تا بعد از اذان هم، رفع نشد. ضعفی که روزهای روزه هم نداشتم. حتی سر جلسه، استرس هم نتونست ضعف‌های لحظه‌ای رو بپوشونه. امتحان شیمی داشتم. از دبیر می‌پرسم فقط همینه جواب این سوال؟ سر تکون میده. با خنده میگم چرا اینقدر آسون؟ خیلی امتحانش از کتاب بود. دیگه خیلی آماتورانه امتحان گرفت! دمش گرم. هرچند بیست‌و‌پنج‌صدم غلط دارم. توی راه برگشت، از خودم متنفر بودم. دود اگزوز ماشین‌ها رو قورت می‌دادم، بدونِ نگرانی از ابطال روزه‌ی نداشته‌ام. دوچرخه هم خیلی خوب تا کرد. معمولاً ترمزش نمی‌گرفت جایی که باید بگیره! :|

2. خبرها رو هم که خوندم، ناراحت شدم. جا نخوردم هرچند. ولی خب، ناراحت کننده بود. البته تا اون لحظه هنوز خبر شهادت کسی رو نداده بودن. خوش‌باور بودم. فکر می‌کردم بالاخره وقتش رسیده که یکسری اهمیت امنیت و شوخی‌بردار نبودنِ امنیت ملی و قدرت دفاعی و موشکی رو می‌فهمن. اما خوش‌باوری بود فقط. کسی که نخواد نمی‌فهمه. حتی اگه اسلحه‌ی دشمن، روی شقیقه‌هاش باشه. چه هشتگ‌هایی که زده نشد. راستی گفتم هشتگ! خیلی برام مسخره و خنده‌دار و در عین حال قابل‌احترام بودن این هشتگ‌های همه باهمیم! چه می‌دونم. همین هشتگ‌هایی که متحدانه و در راستای اتحاد حداکثری زده شد. ای کاش ای کاش ای کاش اون قشری که بیش‌ترین استفاده رو از این هشتگ بردن، حداقل در طول ماه‌های آینده، به همین حرف‌های لطیف پایبند با‌شن. که باز خوش‌باوریه اگه فکر کنم که پایبند می‌مونن، به حرف خودشون! اتحاد، تضادی با حرف زدن و در عین حال پذیرفتن یک اشتباه و یا تضادی با رفع یک نقطه‌ی ضعف به اسم کوچیک شمردنِ امنیت ملی، نداره. اتحاد یعنی همه بفهمن، خودشونن و خودشون! مگه ایرانی‌ها غیر متحدن؟ بله. بله! من شخصاً با کسانی که به امنیت ملیِ کشورم، به سرمایه‌های نظامی و امنیتی و موشکی و دفاعی، توهین می‌کنند، تهمت می‌زنند، متحد نیستم. این‌ها، به آدم از پشت خنجر میزنن، برای حفظ منافع خودشون. 

3. دیشب، کم از شب انتخابات نداشت برای من. خوابم نمی‌برد. استرس داشتم. مخصوصاً اینکه در جریان سوءاستفاده‌های بسیار زیادِ گروه‌های ظاهراً داعشی بودم. این‌ها ایرانی‌اند. ولی مشکل اینجاست، ایرانی‌ها هم گاهی، داعشی میشن. مثل عوامل حادثه‌ی دیروز. انسان خیلی باید شرف و شعور و وجدانِ خودش رو سرکوب کرده باشه، که درباره‌ی کشور خودش، امنیت کشورش اینطور قلم بزنه و اینطور اذهانی رو مشوش کنه که آماده‌ی شک و ترس هستن و اینطور دشمنی رو امیدوار کنه که همه‌ی امیدش به کاشت ترس و وحشت در دل مردمه. این‌ها هم‌وطن نیستن؛ این‌ها بی‌وطن‌ترین انسان‌هایی هستن که من دیدم. 

4. دلم پره. دیگه امیدی نداشتم به ایران. ندارم هنوز. ولی چقدر برام خوشاینده. که رهبر مملکت، اینقدر سیاست‌مدار هست که بدونه چی مصلحت هست. اونقدر اولویت‌ها رو میشناسه که بدونه چی بگه. که اینقدر امیدوار هست به آینده. آینده‌ی کشور، خیلی مبهم و تاریکه. من از این ابهام و سردرگمی و نادانی و بدخواهیِ برخی، می‌ترسم.

5. واکنش زیبای آمریکا رو هم دیدیم. توئیت ترامپ رو حتما شنیدید تا الان. توئیت ظریف رو هم. دیروز فکر کنم ظریف در جواب به واکنش ترامپ نسبت به حملات تهران، گفته بود که نفرت‌انگیزه. پیش‌نویس تحریم‌های بیش‌تر، با رأی موافقِ حداکثری، در حد کمتر از 10 مخالف، مقبول واقع شد. بهانه‌شون؟ حمایت ایران از تروریست. حالا فکر می‌کنید اگه ایران، کلا و کلا خلع سلاح بشه، دیگه بهونه‌ای ندارن؟ چه باور کنید چه باور نکنید، اونا «آب خوردن در ساعات اداری» رو هم اگه لازم بشه بهونه قرار میدن تا فشار بیش‌تری علیه ایران اعمال کنن. این گوی و این میدان. امیدوارم وزارت امور خارجه، در این چهارسال، مثل خشم و عصبانیتی که در امروز و در کلمات توئیتش داشت و در بیان کلمه‌ی «نفرت‌انگیز»، شعور ملت ایران، و شأن و شخصیت خودشون و مملکتشون رو در نظر بگیرن. 

6. جنگیدن، مخصوصاً جنگیدن با ظالم، یک عقیده‌ی شخصی هست. کسی که معتقد نباشه، فرستاده نمیشه و خودش هم نمیره. من جدای از همه‌ و همه‌ی دلایلی که برای رفتن جوونای مملکتم، به سوریه هست و قبول دارم همه و همه‌ی دلایل اساسی و مهم رو؛ به‌نظرم صرفاً اگه همین خط بالا رو در نظر بگیرم، هیچ انسانی، هیچ حق تعرض و اهانتی به هیچ‌کس در این‌باره نداره، چرا که به قول خودشون، آزادی هست! خدایا شکرت که آزادی هست و این همه توهین شد به شهدای داوطلبی که کم از شهدای دفاع مقدس ندارن. خدایا شکرت که شعارِ «نه فلان نه بهمان جانم فدای ایران»  هست و عده‌ای باهاش به زندگیِ نباتی‌ـشون ادامه میدن. خدایا شکرت. 

  • Mr. Moradi

1. اومدم خونه. خبرها رو که دیدم خشکم زد. راستش برام بعید و دور از انتظار نبود که چند تا حمله‌ی تروریستی صورت بگیره. مخصوصاً با شدتی که توی کشورهای دیگه گرفته بود. مخصوصا با راه بازی که بخاطر انتخابات هموار شده بود. ولی واقعاً توقع نداشتم برن توی قلب خانه‌ی ملت! تیراندازی کنن. برن توی حرم امام خودشونو بترکونن. اینا دور از ذهن بود. مجلس کم‌چیزی هست توی کشور؟ که رئیس‌مجلس به این اقدام تروریستی، میگه اقدام بزدلانه؟ کجاش بزدلانه‌ست؟ درسته باید غرور و اقتدارمون رو حفظ کنیم! ولی قبل از حمله! نه اینکه دشمن وسط خونه‌ات نشسته، بهش بگی حرکتت بزدلانه‌ست!! حالا هر چقدر هم که تحت محاصره باشه! حرم امام هم که فکر نمی‌کردم اینقدر بی‌احتیاط باشه. اینا بازرسی‌های فوق‌العاده قوی باید داشته باشن و دارن! نمی‌دونم. چیزی جز وجود جاسوس می‌تونه باشه؟ :|

2. اصلا دوست ندارم درباره‌ی احتمال جنگ یا خدای‌ناکرده، تروریست‌زدگی، نظرم رو عمومی بگم. اما مطمئناً چیزی که می‌بینیم حاکی از اینه که سایه‌ی شوم تروریست اونقدرا هم از ما دور نیست. مجلس کم جایی نیست! کسی که می‌تونه بره توی حرم امام خودش رو بترکونه، شک نکنید که می‌تونه بیاد وسط بازار خودش رو بترکونه و کشته‌ی بیش‌تری بگیره. چه بسا بازار و مترو و امثالهم راحت‌تره. فارغ از اینکه از ترکیدن در حرم امام، منظور رسایی! داشته ولی میخوام بگم که از دوگانگی و تناقض دست بردارید. چشم‌های عزیزتون رو باز کنید و ببینید. الان وقت شعار نیست که اگه میتونی بیا و اینا! رجزخونی وقتی تأثیر داره که قبلش سران مملکتت همه‌چی رو به بازی نگرفته باشن، حتی قدرت دفاعی و موشکی رو! الان فقط باید خودمون باشیم. شاید ما بتونیم خودمون باشیم، رئیس‌جمهور رو چیکار کنیم؟ یکی به گوش روحانی برسونه که دوباره نره پشت تریبون لیچار بگه! هدف بعدی می‌تونه غیرمستقیم، خودش باشه.

+ از عنوان منظور خاصی نداشتم. تغییریافته‌ی آهنگ چاوشی بوده. 

++ توی متن گفتم خودمون باشیم. راستش فکر می‌کنم منظورم رو نرسونده. توضیحی واسش پیدا نمی‌کنم که بدم. امیدوارم که منظور کلی رسیده باشه. 

  • Mr. Moradi

همه و همه‌ی آن سه سالی که در قم زندگی کرده‌ام، اگر هیچ فایده‌ای برایم نمی‌داشت، اگر آستانه‌ی صبر و تحملم را بالاتر نمی‌برد، اگر خوب و بد را به من نشان نمی‌داد، اگر آن روی سکه‌ی زندگی را به من نمی‌فهماند، یک اصل را تمام‌قد و صریح در گوش و مقابلم فریاد زد. آن هم اینکه محیط زندگی، اعم از کوچه و محله و خیابان و شهر تا مدرسه و دبیرستان و کادر و دوستان و هم‌کلاسی‌ها، بسیار بسیار زیاد در فکر و تفکر و ذهن و روان آدم تأثیر دارد. هرچقدر سن کمتر، تأثیر بیش‌تر و هرچه سن بیش‌تر تأثیر عمیق‌تر! من هرچه‌ این را در گوش خانواده هم می‌گفتم که محیط تأثیر دارد، آن‌ها حرف خودشان می‌زدند که محیط چیست و تأثیر کجاست؟ برو خود را باش! 

حالا از تأثیر محیط، که هنوز معتقدم شدیداً در آینده‌ی نداشته‌ام تأثیرمند بوده و خواهد بود، هم بگذریم، به یقین می‌توانم بگویم در همه‌ و همه‌ی این شانزده هفده سالی که زندگی کرده‌ام، تنها مورد و موضوعی که راه به راه، مثل خار، در چشم‌هایم فرو می‌رفت این بود که محیط خانواده و سطح فکریِ آن و تعداد و نحوه‌ی برخورد با یکدیگر و در کل، فرهنگ حاکم بر آن‌ها، خودِ خودِ زندگیِ انسان را شکل و جهت می‌دهد. در اهمیت خانواده همین‌قدر بگویم که زندگی من را عوض می‌کند اگر زنده باشم. اگر بمانم چیزی جز بدتر شدن نصیبِ من و ذهنِ بیچاره‌ام نخواهد شد. یکی از دو دلیلی که گهگاه باعث می‌شود به حوزه فکر کنم این است که من و فکر و خیال و ذهنِ مرا از این محیطِ بی‌هوده دور می‌کند. دور می‌شوم. همین. 

+ حسِ آن لحظه‌ی علیخانی را دارم که مهمان برنامه به او گفت: «تو من رو نمی‌فهمی چون از جنس من نیستی.» و علیخانی به او گفت: «من خیلی شبیه تو بودم. خیلی خیلی. تو سیزده سال داشتی و من همون سیزده سال رو هم نداشتم» 

  • Mr. Moradi
up