مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

میدونم اگه الان بیام از حسی که دنبالشم بگم ، میگید برو بابا! این‌چیزا رو فقط خدا میدونه! اما مگه چیزی هم هست که خدا ندونه؟! درسته! ولی فکرمیکنم باید یه راهی ، یه رازی یا معادله‌ای داشته باشه!!‌ شاید حتی چندسال دیگه بتونن براش اسم بذارن و حتی توصیفش کنن! حتی به عنوان رشته‌ی دانشگاهی تدریسش کنن‌:دی ولی هرچقدر که دور از انتظاره چیزی هست که من همیشه بهش فکر کردم! با دیدن صحنه به صحنه‌ی سریال‌ها  و فیلم‌ها از خیابون‌ها و آسمون و در و دیوار خونه‌ها ؛ با همه‌ی قدم‌زدن‌ها ؛ با دیدنِ نور خورشید روی دیوار یا فرش یا نفوذِ پراکنده پرتوهای خورشید به داخل اتاق! با شنیدن صدای پرنده‌ای که معلوم نیست از کلاغ‌های باغ مترسک الممالک هست یا گنجشکِ توی حیاط![اصن دوس داشتم به مترسک اشاره کرده باشم :دی مشکلیه؟!] با برخوردِ هرباره‌ی نسیم و باد و طوفان! روی صورتم! با دیدنِ هرباره‌ی آبیِ آسمون و یا ابرهای متراکمش! با دیدنِ هرچیزِ قدیمی و یا حتی مغازه‌های و مکان‌ها و دکور‌های قدیمی و دست نخورده و یا حتی دست‌خورده به شرطی که کامل تغییر نکرده باشه! یا حتی با دیدنِ خاک‌های نشسته روی سطوحِ هرچیزی که فکرش رو کنید ، هرچی قدیمی‌تر بهتر!! با شنیدن و یا دیدنِ هرباره‌ی رادیو و تلویزیون! با خوندنِ هر پست یا کامنت توی وبلاگ‌ها ، باز هم هرچی قدیمی‌تر بهتر و بیش‌تر فکرم رفته سمتش!! حتماً تا الان دیگه اینطور به‌نظر اومده که این پسره‌ی دیوونه منظورش چیه که با هرچیزی یا اکثرِ اتفاقات فکرش میره سمتش؟! اما خب اسم نداره! توصیف هم نداره! حتی مسخره هم هست! ولی میتونم اسمش رو بذارم پدیده همزمانی! همزمانیِ چی؟ کی؟ چی با چی؟ یا کی با کی؟ باید بگم هرچی و هرکی و هرچی با هرچی و هرکی با هرکی یا حتی هرچی با هرکی و هرکی با هرچی!!! میگم که توصیف نداره! ولی نزدیک و برجسته‌ست! خیلی قشنگه! خیلی میتونه جالب باشه! خیلی می‌تونه دلگیر باشه! خیلی میتونه کارکرد داشته باشه و خیلی میتونه بی‌فایده باشه! خیلی میتونه تلخ باشه! خیلی میتونه کمک کنه و همچنان خیلی میتونه بزرگ باشه! به همین مبهمی! فقط یه فکری ، حسی چیزی بهم میگه یه رازی برای فهمیدن یا معادله‌ای واسه حل شدن داره! همونطور که نقاط مشترکی مثل فاصله از مرکز زمین ، آسمون بالای سرمون و یا حتی تابشِ نور توسط خورشید یا حتی ماه در شب داره!! همین! فقط همین! :)

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۵ ، ۲۰:۱۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۲۰۷
نظرات شما ( ۲۵ ) ۷ موافق

زل زده بودم به تصویر ؛ به زیرنویس ؛ به سخنی که از جلوی چشمانم رژه می‌رفت! شوکه شده بودم! هنوز آینده‌ای که برایش متصوّر بودم را نمی‌توانستم نادیده بگیرم! مثلاً حمایتِ پر تکرار! از برخی کاندیدا ها و به هم‌ریختگیِ دوباره‌ی ملت و کشور! باور کردنی نبود! یعنی با خودم می‌گفتم نه، هنوز باید باشد! نه اینکه عاشقش باشم هاا! نه قطعا! مسئله‌ی خوبی و بدی هم نبود! از دست دادنِ یک شخصیت بود ؛ که تاثیرگذار بود ؛ اوایل تاثیراتش پُربارتر بود و اواخر شاید نه در آن جهت! ولی به قول رهبری "سالها زندان و تحمل شکنجه‌های ساواک و مقاومت در برابر این همه و آنگاه مسئولیتهای خطیر در دفاع مقدس و ریاست مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان و غیره، برگهای درخشان زندگی پرفراز و نشیب این مبارز قدیمی است." و اینکه همه‌ی اعمال همراهِ هم هستند! و هیچ‌کس در مقام و توانی نیست که بتواند خوب و بد را مشخص کند! بله ما برای خودمان میتوانیم مشخص کنیم که چه خوب فلان حرف‌هایش و چه بد بهمان حرف‌هایش! اما نمیتوانیم جمع‌بندی کنیم! هرچند آثار ماتأخری که می‌ماند و ادامه می‌یابد و اصول و شیوه‌ی فکریِ درست و یا غلطی که ریشه می‌دواند در ذهنِ تاریخ ، محاسبات جداگانه‌ای می‌طلبد و باز به قول رهبری "اکنون این مبارز کهنسال در محضر محاسبه‌ی الهی با پرونده‌ئی مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون قرار دارد، و این سرنوشت همه‌ی ما مسئولان جمهوری اسلامی است." 

روایتِ افرادی که در چشم بر هم زدنی ، مطالب و مواردی را تدارک دیدند که از نظر خودشان شاید طنز بود یا انتقاد یا شاید هم صراحتاً توهین، نیز روایتِ آشنایی است! روایتی که نقل از بی‌شعوری عده‌ای از هم‌وطنانمان در برهه‌ها و اتفاقات متفاوت دارد! که نمیدانم از کجای کشور طلوع کرد و این‌چنین گسترده شد که صرفاً برای مثال ، بیش از سی‌هزار کامنت در زیر صفحه‌ی بازیکنی می‌گذارند که اصلاً شاید اسمِ مرحومِ هاشمی رفسنجانی را نشنیده باشد :|

+ خدایش رحمت کند و باز هم نقل قول از رهبری "غفرالله لنا و له" ... آمرزش و مغفرت الهی بر ما و بر او باد.

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵ ، ۱۳:۳۶
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۰
نظرات شما ( ۹ ) ۹ موافق

1. دبیر خوبیه ؛ اما لحظه‌ای که بدونِ جواب دادن به سوالِ هیچکس ، رفت توی دفتر نشست، از ته دلم حس کردم پتانسیل مزخرف بودن رو داره :| دبیر زیست رو میگم. در حالی که با یک اشاره کوچیک می‌شد یک نمره رو درست‌تر بنویسم ، ولی با راهنماییِ ناقصِ معاون که آخرش گفت من دیگه جواب رو گفتم و من که خودم جواب رو نمیدونستم لبخند زدم و گفتم بعله! ممنون! و یه چیزایی رو با توجه به چیزی که شنیدم نوشتم ولی بیرون که اومدم بچه‌ها سوال رو به جوابی مرتبط می‌دونستن که اصلاً سر امتحان بهش فکر هم نکردم! واسه همین میگم با یه اشاره‌ی کوچیک حل میشد! در هر صورت نمی‌دونم چقدر نمره‌ش رو میده!؟ یا اینکه چندتا غلطِ دیگه دارم؟! اصلاً مشخص نیست! و احتمالاً باید غرغرهای احتمالی برای بدخط بودن رو هم تحمل کنم :| ولی اصلاً دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم! نمیشه واقعا صد درصد سوالایِ همچین امتحانایی رو درست نوشت! نمیشه واقعا :/

2. خیلی تلخ و بیهوده‌ست وقتی به این نتیجه میرسی که دیگه چیزی نمونده که حسِ خوبی داشته باشه! نمیدونم چرا دارم ازش زده میشم! میدونستم پایدار نیست حسِ خوبش! ولی نمیدونستم تا این حد ناپایدار هستش.

3. بودنِ توی این دنیا داره تصویر جدیدی برام پیدا می‌کنه! کم کم دارم به این فکر میفتم که باید بودنِ موثرتری رو برای خودم داشته باشم ؛ بودنی که دیدنی باشه نه فقط خیالی! ولی کو راهِ حلش؟! زهی خیالِ باطل باز!

4. دوشنبه امتحان عربی دارم و فکر نمیکنم خوندنش برام سخت باشه! :) 

5. میخوام برم مدرسه راهنمایی‌ـم [متوسطه اول :|]؛ بینِ اسامی‌ای که احتمالاً توی راه‌رو برای امتحانات و شماره صندلی و اینا زدن بگردم ، ببینم آشنا به چشمم میاد یا نه! میدونید؟ من دوسال پیش ، از الان هم احمق‌تر بودم! تنها فرقش این بود که اون موقع وجود خارجی داشت و الان نه! همین فقط! منشأ هردوتا یکیه! هردوتا حماقت از یک‌جا نشأت میگیره! 

نظرات شما ( ۸ ) ۷ موافق

مادربزرگم بیماره! یعنی اونقدر پیگیر نشدم که اطلاعاتم در همین حده ... 

الان بردنش آریا ... و به‌نظرم الان مشکلِ جدید هزینه خواهد بود! پول فدای سرِ سلامتی! ولی خب؛ کی اونقدر داره واقعا؟! الان بابابزرگم سه میلیون برداشته برده و من گفتم الان یه میلیون نیست شبی که! سه میلیون هم نیست. بیشتره ... مامانم گفت نه شبی یه میلیونه :| و الان که سرچ کردم دیدم بعله! سه میلیون هم نیست! کلاً تختِ پایینِ سه و دویست ندارن [به جز نوزادان و اورژانس] ... چندین سال پیش اون‌یکی مادربزرگم رو برده بودن اونجا! البته اول آمبولانس برد بیمارستان عمومی بعد همونجا دکترهای عمومی به همراه‌ها گفته بودن ببریدش از اینجا! اینجا هیچ‌کاری نمیشه کرد. بدتر میشه وضعش [نقل به مضمون] و زین بابت بردن آریا ؛ البته بیمه بود و اینا انگار.

من نمی‌فهمم واقعا! اگه بیمارستان عمومی بدرد نمیخوره ، پس چرا هست؟ و اگه بدرد میخوره چرا همچین مواقعی همه‌ی دکترا ارجاع میدن خصوصی و یا عمومی‌ها جا و دکتر ندارن؟ :| چه وضعشه آخه! گیرم طرف سی سی یو بستری بشه مثلا! از کجا بیاره شبی یازده تومن؟ بی‌انصاف‌ها :| 

دعا کنید :)

+ خدا همه‌ی بیمارها رو شفا بده ان شاالله ...

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ ، ۲۰:۴۱
  • روز نوشت
  • نمایش : ۷۷
۳۰ موافق

1. من استادِ از بین بردنِ زمان‌های اضافه‌ام!! البته هنوز از کلمه‌ی "اضافه" مطمئن نیستم و احتمالا اواخر پنج‌شنبه و در نقطه‌ی اوجِ خودش در پایانِ جمعه مطمئن میشم که این زمان‌ها "اضافه!" نبوده! بلکه کاملاً نیاز می‌بوده و باید استفاده می‌شده! داشتم می‌گفتم که من استادِ از بین بردن و هدر دادنِ وقت هستم! یعنی کافی هستش که شما ده به توان منفیِ یاده از یک ثانیه رو به من بدید و در عرضِ ده به توان منفیِ یازده ثانیه بعدش من بهتون سه چهار ساعت وقتِ تلف شده‌یِ خالص تحویل بدم :|

2. یه تصمیمی از خیلی زمان‌ها قبل من رو قلقلک می‌داد برای اجراش و البته خودم هم این تصمیم رو قبول دارم و یک‌روزی اجرایِ اون رو برای هرکسی که خسته‌ست از هرچیزی که اسمش خستگی‌ـه ، لازم میدونم. و اما اینکه چه تصمیمی هست ، باید روش فکر کنم تا بفهمم که چی هست! بله، دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی پست‌های مبهمی که نوشتم ، این تصمیم هم برام مبهم هست و نمیدونم که چیکار باید بکنم و تصمیمم چی هست! یه‌چیزی شبیه کناره‌گیری شاید ، یا حتی ... ولی هرچی که هست ربطی به وبلاگ نداره! ولی وبلاگ مسیرِ اجرایِ تصمیم رو در خودش ثبت می‌کنه حتماً! ثبت می‌کنه ، بدونِ ابهام و مِه‌گرفتگی! :)

3. این دوهفته‌ی باقی‌مونده امتحانات که تموم بشه ، فکرام رو روی هم میریزم ، هرطور شده خودم رو می‌کِشم بیرون! نه اینکه توی امتحانات بخوام درگیرش باشم! نه! ولی فرصتِ بیرون اومدن ندارم! بیرون اومدن از چی؟ از خیلی چیزها! از استرس! از وسواس. از فکر و خیال. از این محدودیت. از ابهام. از فکرِ تویِ لعنتی. حتی فکرِ مصداق‌های لعنتی‌ترت.

4. باز فکرِ انتخاب رشته‌ی دانشگاهی اومده سراغم! اینکه من چرا واقعاً هیچ علاقه‌ای به رشته‌های تجربی ندارم؟! مثلاً پزشکی چه جذابیتی برای من میتونه داشته باشه؟! یا دندون؟ یا داروسازی؟ تازه کنکورِ لعنتی‌تر و سخت‌ترش هم مسئله‌ی جداگونه‌ایه! رتبه آوردن یا نیاوردن مسئله‌ی جداگونه‌تر! دارم فکر می‌کنم روی زندگی‌ـم ریسک کنم یا نه؟ بمونم و سه سال دیگه ، به قیمتِ تحملِ زجر و استرس و درسِ عظیمِ کنکور ، ریسک کنم یا همین خرداد ، همین تیر ، همین چند ماهِ دیگه ، به قیمتِ تمام زندگی‌ـم ریسک‌ِ بیش‌تری رو پذیرا باشم!؟ :| یا چطوره که اصلاً بی‌خیالِ ریسک بشم و زندگیِ دوست‌داشتنی‌ـم! و رشته‌های دوست‌داشتنی‌ترِ! تجربی رو ادامه بدم؟! :|| [نه اینکه تجربی بد باشه هااا! ولی به ازای سختی و سنگینی‌ای که دروسش داره نمیدونم چقدر می‌تونم بهش علاقه‌مند باشم :| ]

نظرات شما ( ۷ ) ۴ موافق

*مرتبط با چالشِ جولیک

اول بخونید لینک بالا رو!

خاب!

اولاً که متاسفانه بچه مدرسه‌ایِ خرخوانِ بیست‌خواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمی‌تونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!!

حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یک‌بار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زن‌عموم شوره‌:‌دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغه‌ی خودم با هر تلاش و سخت‌کوشی‌ای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفل‌ساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :)

وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق

جغرافی از چهارم ابتدایی وارد درس‌های من شد فکر کنم. یادم هست اون موقع ، امتحان شفاهی می‌خواست بگیره و بعد نوبت من که شد ، مراکز استان‌ها رو پرسید! و من کُپ کردم که عه! مگه اون تصویر ایران که استان‌ها و مرکزهاش رو نوشته امتحانه؟! مثلاً یادمه چهارمحال و بختیاری رو پرسید و کهگیلویه و بویر احمد! و فکر کنم کردستان رو هم پرسید! ولی من نمیدونستم. وقتی نشستم دیدم برام 18 گذاشته! ناراحت نشدم ولی اصلاً فکر نمی‌کردم تصویر هم باشه جزو امتحان. از اون روز به بعد امتحان جغرافیا همیشه برام شیرین بود. سریع می‌نوشتم و زود تموم می‌‌شد! برام سخت نبود. الان هم جغرافیا سخت نیست ولی من نمیتونم درک کنم که شکلِ امروزیِ ناهمواری‌ها مربوط به اواخرِ دوره‌ی اول دوران سوم زمین‌شناسی باشه ولی در دوره‌ی کواترنر شکل نهایی پیدا کرده باشه :| اینطوری میتونم معادلش رو بگم که مثلاً شکلِ امروزیِ ناهمواری‌ها برای یک میلیون سال پیش باشه ولی شکلِ نهایی‌ـش مربوط به پونصدسال پیش باشه :| یه‌لحظه با خودم گفتم شکل نهایی همیشه کواترنر هست و اصلاً به دوران‌های قبلی کاری نداره‌هااا ، نمیدونم چرا حواسم پرت شد. همین یه تیکه رو غلط نوشتم و دقیقاً همین سوال که دوبخشی بود 1/5 نمره داشت :/ بینِ این همه سوالِ نیم نمره‌ای و یک نمره‌ای :| فوقش نیم نمره تا هفتاد و پنج صدم کم می‌کنه ولی خب امیدوارم جای دیگه چیزی رو غلط ننوشته باشم و فقط همین یک اشتباه بوده باشه.

+ امتحانِ هنر چهارشنبه مثلِ این می‌مونه که اصلاً امتحانی نیست! به همین دلیل اگه این چند روز زیست رو نتونم کامل بخونم ، دیگه خیلی حرفه! باید خوند! باید! :)

++ هوا بس ناجوانمردانه خوب است! آخه الان امتحان ندارم نمیتونم مستفیض بشم :| :دی

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵ ، ۱۱:۵۴
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۰۴
نظرات شما ( ۵ ) ۷ موافق
up