مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : لطفا بدون تعصب بخوانید
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

آخ که چه روندِ عجیبی داشت این چند ماه. این چند ماه یعنی از اول مهر. حسرت‌های مشترک، تصمیم‌های اشتباه، افکار اشتباه، اعمال اشتباه، و اشتباهاتِ دیگه... راستش زیاد یادم نمیاد. توی سالنامه هم واضح‌تر چیزی ننوشتم. خودِ مهر بد نبود. نهم مهر نشونه‌ی خوبی بود. خواب چهارم مهر، معجزه بود. نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم چه دلیلی داشت این اشتباهات من. چه‌چیزی باعثش شد؟ نمیشه تشخیص داد. بررسی جزء به جزء اثری نداره. ولی وقتی از بالا بهش نگاه می‌کنم. همه‌ی این اشتباهات و نشونه‌ها رو با هم، به یه‌چیزایی می‌رسم. ببینید. مثل این می‌مونه شما هی وقتتون رو تلف کنید و هی بخواید از فردا جبرانش کنید، ولی همین چندین ماه طول بکشه. البته قضیه‌ی من وقت نیست و این مثال بود. ولی شباهتِ خوبی دارن به هم. هردوتا تقریبا بی‌جبران هستن. 

مهم هست. نباید اینطور می‌شد. ولی حکمتش چی بود؟ نمی‌دونم گفتم تا حالا، یا اینکه نمی‌دونم چندبار گفتم تا حالا. ولی تابستون 95 یه خواب دیده بودم که یکسال بیشتر زنده نیستم. چقدر اون موقع امیددهنده بود! با خودم می‌گفتم خوبه دیگه! این یه سال هم بگذره و تموم! باور می‌کنید هیچ باورم نمی‌شد و نمی‌شه که توی یکسال بشه اینقدر گند زد توی زندگی؟ یعنی خدا می‌خواست بهم ثابت کنه، چه صدسال زنده باشی چه یکماه، هرغلطی که باید رو، انجام میدی!؟ و خب، خدا بهترینِ ثابت‌کنندگانه. اینو یقیناً میگم‌هااا. هیچ‌وقت از خدا نخواید که براتون ثابت کنه که چرا نه. میزنه له‌ـتون می‌کنه، بعد میگه دیدی؟ دیدی خوشگلم؟ دیدی چرا نه؟ حالا گمشو سر درس و مشقت... 

راستش خدا. الان خیلی چیزها رو بهتر می‌فهمم. مثلا اون کلیپِ آقامیری که کمترین مقاومت رو در برابرش داشتم، الان بهتر می‌فهممش. یعنی باورش دارم. هرچند شرط داره. و من نداشتم اون شرط رو حتی! مثلا الان بهتر می‌فهمم بعضی حکم‌هات رو. هرچند هنوز رعایتشون نمی‌کنم! الان بهتر می‌فهمم چرا منع می‌کنی ما رو. و واقعا سعی می‌کنم رعایت کنم. ولی... ولی واقعا هنوز نفهمیدم چرا نه؟ به خودت قسم هنوز نفهمیدم چرا نه؟ اون لعنتی چرا نه؟ این که دیگه قطره از اقیانوس هم نیست! به‌خدا نیست. البته توروخدا دیگه برام اثبات نکنی‌ها. مرسی. ولی واقعا نفهمیدم هنوز! من زیادی خنگم یا حکمت و علت این اشتباهات ربطی به اون نداشت؟ 

  • Mr. Moradi
دیشب نمی‌دونم چجوری خوابیدم. صبح هم یه لقمه بیش‌تر نتونستم بخورم. دیدم برم مدرسه، ممکنه بدتر بشم و خب نرفتم. تا ساعت به هشت و هشت و نیم برسه، فشارم پایین اومده بود و هم سرم سنگین شده بود و هم حالم از همه‌چی بهم می‌خورد. رفتیم دکتر و واسه امروز گواهی نوشت ولی باید واسه فردا هم می‌نوشت :| من که فردا هم نمیرم! هنوز حالم خوش نیست. یادش بخیر، وقتی هشتم بودم، یه‌بار حالم خوب نبود و رفتم مدرسه، خدا نصیبِ هیچ‌کس نکنه :)) هوا سرد بود و منم تب‌ـم شدید شده بود و فقط میلرزیدم. از شانس، عربی هم همون روز ازم پرسید و با نهایت افتخار از ده، نه و نیم شدم و واقعاً راضی بودم از خودم :دی 
دکتر فشارم رو که گرفت، گفت کمتر از ده هستش، مینیمم هم روی شیش‌ـه :)) یادمه اول ابتدایی که بودم، یه‌بار فشارم اومد روی هشت و تقریبا دیگه بی‌هوش و بی‌حس بودم و دکتر واسه اینکه من رو راضی کنه سرم بزنم، گفت یا سرم یا سه تا آمپول :))) آخرش همون سرم رو هم نزدم :دی 
این‌بار ولی سرم زدم. هم دلم واسه سرم تنگ شده بود و هم اون اتاقِ تزریقات، همون اتاقی بود که اولین بار اونجا سرم یا آمپول زدم. چه خاطره‌انگیز :دی

از زورِ گرمای تب، همه‌ی سلول‌های عصبیم دچار دگرگونی شده بود :/ آب میزدم به صورتم، انگار دارم پارچه رو می‌ندازم روش! یا موهام شبیه این پارچه‌های خز دار لمس می‌شد! کلا به درکِ جدیدی از دنیای لامسه رسیدم :)) 
همین دیگه... تا درودی دیگر، بدرود!
  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچه‌ش داده بودیم :دی
    اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچه‌ش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو می‌برن :))) این‌بار هم گفت، ولی خیلی آروم‌تر... بچه‌ی خوبیه. هرچند از من  و همه فرار می‌کنه و یه‌جورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم می‌شینیم، اونم تقریبا سالی یه‌بار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش می‌کرد. آی‌فیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرنده‌دیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنج‌تا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکه‌ای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیق‌ترش میشه مرداد نود... داشت سریال می‌داد و می‌داد و می‌داد! سریال رو می‌شناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سه‌نصف شده بود. نصفش سرِ حرف‌ها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس می‌خورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریال‌ها بعضی‌وقت‌ها واقعا خوبن. می‌دونید؟ من رو یادِ چیزهایی می‌انداخت که نباید.

    اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت می‌کنه که من وقت نمی‌کنم دقت کنم. خوبه. حافظه‌ش هم خوبه. مثلا مامانش می‌گفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. این‌بار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش می‌گفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروک‌های دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
    حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چک‌هاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که می‌خواست از الکی مثلا عمو‌‌ـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخاله‌م می‌فهمه و با خودش میگه این‌ که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر می‌کنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یه‌بار هم که خدا می‌خواست بزنه پسِ کله‌ی عمو‌ـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت می‌کرد که عمو‌ـم یه‌ریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من می‌خندیدم و می‌گفتم ولش. ثابت کردن نمی‌خواد که... و با خودم فکر می‌کردم که این پول چیه واقعا؟ که این‌همه، همه‌چی رو عوض کرد؟ که همه‌چی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
    تلویزیون می‌خوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خاله‌م دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب می‌شد. و من توی دلم می‌گفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
    + بشنوید

    • Mr. Moradi
    امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافه‌ام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت علاقه‌ی بیش‌تری دارم :دی خیلی بدتر شدم. خیلی بدتر شدم. خیلی خیلی زیاد. متاسفانه. و هیچ‌کاری از دستم بر نمیاد برای جبران. فقط امیدوارم بتونم واقعا اختیار داشته باشم و انسان بشم :|
    امروز دبیر جغرافی می‌گفت که آدم وقتی بخواد بره یکی رو بزنه، چهارنفر میان جلوش وایمیستن و به هرحال جلوش رو می‌گیرن، ولی وقتی آدم می‌خواد خودشو بزنه کسی دیگه جلوش نمی‌مونه و جلوش رو نمی‌گیره. می‌بینین چقدر خوب میگه؟ می‌بینید هربار دقیقاً طبقِ حال و احوال من حرف میزنه؟ اینا معجزه‌ست واقعا. خیلی برام جالبه این هم‌زمانی. به‌هرحال باید بگم که من خودم رو زدم و کسی جلوم رو نگرفت و وقتی به نفس‌های آخر میرسم دست نگه میدارم و باز روز از نو و روزی از ... باید خودم، خودمو بگیرم تا خودم رو نکشتم! 
    فردا که مدرسه تموم بشه ان‌شاالله، میرم یه سالنامه‌ای چیزی میگیرم. ترکیدم اینقدر رمزی چیزی ننوشتم و یادداشت برنداشتم از روزهایی که گذشت :دی 
    نه زیست رو خوندم واسه فردا و نه فیزیک رو! فیزیک رو که نمیفهمم:/ زیست هم نمیپرسه:/ ولی واسه زبان از هردوتا درسی که گفتم‌، بیش‌تر استرس دارم:/ خیلی الکی البته! نتیجه‌گیری : مثل آدم معلم باشید و مثل آدم معلمی کنید! باتچکر! 
    • Mr. Moradi

    باید اعتراف کنم غروب دیروز، تقریباً دردناک‌ترین غروبِ تعطیلاتِ نوروزانه‌ای بود که داشتم! واقعاً نوروز رو تلف کردم. یعنی تلف‌هاااا! :|

    از همون اول کلاس خلوت بود. دبیر زبان درس که نداد. و امروز با این‌که خوابم نبرد سرِ کلاس ولی نزدیک‌ترین حالت به خواب رو تجربه کردم :دی برای اولین بار در دوران تحصیل.

    زنگ‌های بعدی هم کم از بی‌کاری نداشتن. مهم نیستن. اصلاً :/ باید شروع کنم درس‌خوندن رو. و خوندنِ خیلی چیزهای دیگه‌ای که نخوندم. البته که امیدوارم فکر و ذهنم خالی بشه از این مزخرفاتی که فعلاً روش سیو! شده. می‌خواستم بگم ای‌کاش همه‌چی برمی‌گشت عقب که یادم اومد برگشته بود. شاید باورتون نشه ولی یه‌بار زمان برگشت عقب. همون موقع که این پست رو نوشتم. واقعاً انگار گذشته داشت تکرار می‌شد! وای من دیگه چه خنگی‌ام آخه :/ چرا هدرش دادم؟ :|

    :::

    حتی نهج‌البلاغه رو هم واسه آزمون نخوندم. و متن کنفرانسش رو ننوشتم :/ این نیز بگذرد :)) 

    • Mr. Moradi

    بسم الله...
    «... بعضی بودند که کفشدوزک را به‌عنوان حیوانِ خانگی نگه‌می‌داشتند... مهم‌تر اینکه کفشدوزک حشره‌ای اجتماعی‌ست و باید بیشتراز یکی نگه داشت، نگران شدم. نگران شدم کفشدوزکم تنها باشد.» | محمد طلوعی-داستان همشهری
    خسته بودم. نه در ظاهر. ولی حالی نداشتم. نه توانِ فکر کردن و نه توانِ فکر نکردن. به خودم گفتم این همه روزها رو با استرسِ درس، درس نخوندی! بیا یه امروز رو بدونِ استرسِ درس، درس نخون! پیشنهادِ سختی نبود. تنبلیِ نوروز، فکرِ آشفته و تشویشِ خاطر، از سختیِ هر پیشنهادی کم می‌کنه. هرچند همین الان هم مضطربِ درس هستم، ولی صبح بی‌استرس رفتم سراغ تلگرام!
    از مرورِ اشتباهاتم دلِ خوشی ندارم. اما وسوسه این اجازه رو نمی‌ده به علتِ اشتباهم فکر نکنم. دیشب در اوجِ لحظاتی که هر آن فکری می‌شدم که چرا؟ ، یه‌داستان ساختم. یه داستان ساختگی. حتی همون نصفه‌شبی برای سنجشِ میزانِ منطقِ داستان بلند شدم و قسمتِ مهم و سخت‌ـش اجراش کردم. قابلیت اجرایی هم داشت. اول لوکیشنش مدرسه بود. با هنرنماییِ آقای ر.! به یه‌دانش‌آموز هم نیاز بود که بشه گروگان. گروگانِ یه آدمِ خارجی-خارج از مدرسه-، که می‌تونه همون ساقی باشه! چه باحال! داد و بیداد رو هم زدم روی بک‌گراندش. ولی «فرار» اصلی‌ترین بخشِ ماجرا بود. تعقیب و گریز همیشه از علایقم بوده. نه فقط توی فیلم‌ها! و نه به شیوه‌ی برنامه‌ریزی شده‌ی فیلم‌ها! واقعی. واقعی. واقعی. خیلی خوب بودم پسر. آخرش رو می‌تونستم دو جورِ متفاوت تموم کنم. با کشته شدنِ خودم و بی‌کشته شدنِ خودم! همه‌چیز بستگی به این داشت که وقتی تیر رو میزنم، اول می‌پرم اونور یا اول تیر می‌خورم. نه نه! بستگی به حرفه‌ی یارو هم داره. همه‌چیز دستِ نویسنده‌ی داستان که نیست!
    آره. این روزها ناچارم. ناچارم یه‌جوری فکرم رو کج کنم. خیلی وقت‌ها کج نمیشه. یعنی میشه. ولی نه. راستش نمیشه. خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم سالم‌تر بهش فکر کنم. نمیدونم چرا. نمیدونم چی داره که بقیه‌ی تصوراتم ندارن. نمیدونم. مثلاً باید توی نظام خلقت یه‌چیزی هم میذاشتن که آدم‌های مختلف و موقعیت‌های مختلف رو تجربه کنه. حداقل یه‌بار! البته ما فکر می‌کنیم یه‌چیزی رو یه‌بار تجربه کنیم دیگه دلمون نمیخوادش! اتفاقاً برعکس. کسی که یه‌چیزی رو ببینه، صدبار دیگه هم میخوادش. واسه همین توی نظام خلقت همچین شر و وری نذاشتن! نظام نمی‌شد دیگه که.
    پنج روزی میشه که هر روزش منتظریم یکی زنگ بزنه بیاد خونه‌ـمون! کلاً چهارتا خونه هست که میریم. یکیشون نمیتونه بیاد. سخته! ولی میاد. میدونم بالاخره یه‌بار سرزده میاد! عمه‌ست دیگه، عادت نداره قبلش خبر بده. پارسال من روم نمیشد برم سالن ببینمشون! خب بی‌خبر میان، لباسِ خونه، همیشه مناسب نیست. اون سه‌تا خونه هم ، باز یکیشون نمیاد. خسته‌ست. راهش دور و سنش بالاست. بیاد که چی؟! همین دیروز اونجا بودیم دیگه! اون دوتا هم یکیشون همون روزِ دوم زنگ زد و اومد! برخلافِ پارسال که نه خودش اومد و نه ما رو دعوت کرد! و نه حتی یه زنگِ خشک و خالی زد! نمیدونم امسال چی شده که اینطوری کرد. اون یکی. به‌واقع همش منتظرِ همونیم. البته من که منتظر نیستم! دیدن ندارن که! والا. ولی خب بیاد بره راحت بشیم دیگه! میگن شاید فردا بیاد. بیاد و بره و بریم و بیایم، دیگه رسماً نوروز تموم شده. مدرسه هم وا میشه و خیلی زود باید بشینم پایِ درس‌هایی که نمی‌فهممشون. راستی، تغییر رشته هم میشه داد. ولی بدبختی اینه که به هیچ‌کدوم از رشته‌های دیگه و مشاغلش علاقه‌ای ندارم. حوصله‌ی سختی‌های تجربی رو هم ندارم. زندگی شاید همین باشه!
    البته من صبح ندارم زیاد. دیگه صبح‌ها ، فدای نصفه‌شب‌هایی میشن که ناچارم. ناچارم اونقدری فکرم رو کج کنم و اونقدر به تلگرام سر بزنم و اونقدر بیدار بمونم، تا بالاخره خوابم ببره. حیفِ این صبح‌ها! یادش بخیر. قبل از این‌که نود و شیش برسه، می‌خواستم صبح‌های نود و شیش، زودتر از روزهای دیگه، بیدار بشم و برم بیرون. شهر، صبح‌ها به یه‌شکلِ دیگه‌ست. پاک‌تر و ساده‌تره. بگذریم. نه من بیدار شدنی هستم و نه اراده‌ی رفتن دارم! اراده. یه‌بار دو و نیمِ نصفه‌شب، به یکی گفتم دعا کن خدا بهم عقل بده! یادم نبود. حضورِ ذهن نداشتم. باید میگفتم اراده. البته اونم دعا نکرد خدا بهم عقل بده. گفت عقل داده، دعا میکنم واسه سلامتی و عاقبت‌به‌خیری. همینم خوبه. خدا بده برکت.
    ظهر رو یادم نیست. یعنی یادم هست. به بطالت دوران میگذروندم. از چند روز پیش که شنیدم لیله‌الرغائب در راهه، همش به فکرِ پارسال میفتم. پارسال اتفاقِ خاصی نیفتاد. ولی یادم هست که مثل همین روزها دلم گرفته بود. نه مثلِ این‌روزها! بهتر و پاک‌تر و سالم‌تر و عاقل‌تر از این روزها. دلم گرفته بود و یه‌خواسته داشتم از این شبِ آرزوها. یادم هست. پارسال، لااقل مطمئن بودم که صدام میرسه به خدا. مطمئن بودم. ولی امسال نه. من امسال نه تنها روم نمیشه خواسته‌ای داشته باشم، حتی روم نمیشه حرفی بزنم، ضمنِ اینکه حتی صدام به همین سقفِ بالایِ سرم هم نمیرسه. مطمئنم.
    زندگی میگذره. و ما هیچ‌جوری نمی‌تونیم جلوش رو بگیریم. نمیدونم چرا ازش استفاده نمی‌کنیم! انسان ضعیف آفریده شده. انسان، بدجور بی‌اختیاره. نه. منظورم این نیست که اختیارِ اعمالِ خودش نداره، بلکه اختیارِ خودش رو میفروشه. به تک تکِ افکاری که توی سرش میچرخن. منم اختیارِ خودم رو فروخته بودم – شاید هنوز هم فروخته باشم – به فکرِ تو.
    ساعت رو رسوندم به شیش و هفتِ غروب. پارچه‌ی نون رو برداشتم و زدم بیرون. دوچرخه رو هم برداشتم. دوچرخه فکرم رو کج می‌کنه. مسیرش رو عوض می‌کنه. کلاً وقتی با این وسیله‌ام انگار که همه‌چی آرومه! البته این دروغه. یه دروغ که همین الان ساختمش. فقط وقتی باهاشم، میتونم عصبانیتم رو باهاش خالی کنم. مسیرها رو رفتم. یک‌بار و دوبار. قبلاً هم میدونستم. الان هم بهم ثابت شد که رانندگی هیچ‌وقت تکراری نمیشه. البته دوچرخه‌سواری که به‌پای رانندگی نمیرسه! ای‌کاش گواهی داشتم.
    من بارها ناخودآگاه حرف میزنم با خودم. فرق نمیکنه راه برم یا با دوچرخه باشم. بعد یهو به خودم میگم خفه‌شو! از دستِ خودم عصبانی میشم. از دستِ روزگار! البته روزگار، روزگاره! و ما باید بهش قانع و راضی باشیم. خب نیست و نشد دیگه! قرار نیست همه‌چی بشه و خوب باشه که! ولی عصبانی میشم. از دستِ خودم. از دستِ فکر و خیالاتم. پیاده که کاری از دستم بر نمیاد! ولی امروز با دوچرخه کاری کردم و فکرم جوری کج شد که جز نگرانی از اینکه اگه ماشینِ جلویی ترمز کنه کدوم‌ور برم، به‌چیزِ دیگه‌ای فکر نمی‌کردم. البته اینم دروغه! یه‌دروغ که همین الان ساختمش! چون هرچقدر هم که عصبانیت‌م کم شده باشه، باز هم ذهنم درگیرش شده بود و فقط فرقش این بود که حالا از نفس افتاده بودم! از نفس افتاده بودم و نمی‌تونستم عادی باشم.
    تصمیم گرفتم یه ماشینی رو تعقیب کنم. تعقیب و گریز رو دوست دارم. آدم رو از نفس میندازه و همه و همه‌ی فکر و حواسِ آدم رو مشغولِ خودش می‌کنه. یکی رو انتخاب کردم. اما انتخاب همینجوری نیست‌هااا! خیلی دقت می‌خواد. هرچیزی رو نباید برای تعقیبِ‌آزمایشی انتخاب کرد. هرچیزی حقِ تعقیب شدن نداره. بعضی هم قابلیتِ تعقیب ندارن. وسیله‌ی خاصی می‌خوان یا وسیله‌ی خاصی نمیخوان!-نیاز به پیاده بودن دارن- هرچند خودم خیلی ساده ماشینی که از پیچ جلویی گذشت رو انتخاب کردم. فقط با دیدنِ پنجره‌ی پشتی ماشین! هنوز از کوچه دور نشده بود که نگه داشت. به خودم گفتم تو هم با اون انتخابت! رفتم جلوتر و جلوی دادگستری وایستادم. راننده رو نمی‌دیدم. فقط آنتنِ بالای ماشین مشخص بود. توی تعقیب نباید توی چشم باشی. جوری باید بود که طرف هرجایی ببینتت انگار بارِ اولِ که تو رو می‌بینه! لازم هم نیست درخت و آسمون رو نگاه کنی. همین‌که گاهی علاوه بر بقیه، به اون هم زل بزنی، دیگه تو رو یادش نمی‌مونه! البته این‌حرف‌ها همه من‌درآوردی محسوب میشه. فکر کردم داره راه میفته. نیفتاد. صبر، بیشترش جایز نبود. رفتم یه دور بزنم تا اگه باز هم بود، ادامه‌ی ماجرا رو انجام بدم. یه سه چهار دقیقه‌ای طول کشید. ولی وقتی اومدم هنوز بود. رفته بود نون بخره. یادم نبود اونجا هم نونوایی هست. یه‌نونواییِ جدید رو هم شناختم! اینم از مزایایِ تعقیب و گریز! البته نه گریزی در کار بود و نه تعقیبی. سرِ چهارراهِ اول نه، سرِ دومی، پشتِ چراغ موندم ولی سمتِش نه. رفتم اونور و همین ترافیکِ ماشین‌های اومدنیِ اون‌طرف باعث شد دور بشه. اونقدری که دیگه حواسم سرش نبود. رفتم جلوتر و کنار وایستادم. با خودم گفتم درسِ اول، اینکه همیشه هم‌جهت و در سمتِ سوژه وایستا! دوباره حواسم پرت شده بود و هیچی جلودارِ فکرِ پرت‌شده نیست.
    سه‌باره اومدم شهرداری. زدم کوچه هتل‌اردیبهشت رو رفتم. یه‌سرپایینیِ عالی. فکر آدم که بهش باد بخوره، راحت میشه. البته فقط چند دقیقه. رسیدم استادسرا. از کنارِ مغازه‌ای، که دیوارِ سرمه‌ایِ کنارش، خاطره‌ساز بوده برام، رد می‌شدم که دیدم صدای آهنگ میاد از داخلِ مغازه. صاحبش رو نمی‌شناسم. حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم. وسایلی که پشتِ شیشه‌ی مغازه دید داره، خیلی خاک گرفته‌ست. نمیدونم چندسال بهشون دست نزده. ولی باید خیلی قدیمی باشن. نگه داشتم کنارِ همون دیوارِ سُرمه‌ای. رفتم کنارِ مغازه. هرچی سعی کردم چیزی بفهمم از آهنگش، نشد! فکر کنم ترکی بود. بعدِ چندثانیه، که صدای اعلامِ‌برنامه مانندی رو شنیدم، فهمیدم رادیوئه. فکر کنم رادیو آوا. فقط رادیو آوا اونقدر خوب آنتن میده. داخلِ مغازه نورِ زیادی نبود. یه‌نورِ کم و دلگیری داخلش بود. داخلش هم خاک گرفته‌ست و قدیمی و این دلگیرتر می‌کنه ماجرا رو. و همچنین وسایلِ بهم ریخته. اگه کتاب‌فروشی بود عاشقش می‌شدم!
    تا حالا نشده نونوا منو بشناسه یا متقابلاً من بشناسم و سلام و علیکی داشته باشم. کلاً همینطوری بوده همیشه. هیچ‌وقت یه‌جا ثابت نبودیم. نه فقط جا و مکان و خونه و خرید و این‌ها! سرِ هیچی. سرِ هیچی ثابت نمی‌موندیم. بگذریم. کنارِ مغازه نگه داشتم. دست کردم توی جیبم. هرچی در میومد ده تومنی! انگار همشو همین امروز عیدی دادن. بالاخره دوازده‌تا نون جدا کردم. پولش رو دادم. سردش کردم. پارچه نون رو هم آوردم و گذاشتم روی دسته‌ی دوچرخه. نمیدونستم باید چیکار کنم. سرم رو برگردوندم و «خسته نباشید»ی گفتم و راه افتادم. کاری که هیچ‌وقت انجامش نداده بودم.

    • Mr. Moradi
    up