مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

دیروز باران یکسره بارید. امروز هم دارد می‌بارد. خلاصه‌اش اینکه این دو روز را گفته بودم آدم بشوم بروم دوجا حداقل چند صدای دیگر هم بشنوم! ولی آخر در این باران که نمی‌شود. شلاقی باریدن‌های رشت یعنی باید زیر دوش راه بروی حتی اگر چتر بالای سرت باشد! امروز و فردا نکنید. آب‌وهوا مفصل تغییر می‌کند گاهی... 

  • موافقین ۱۱
  • ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۷
  • Mr. Moradi

کلمات کم می‌آیند برای وصف سعادت‌مندیِ شهید حججی و برکت وجودی‌اش. می‌دانید؟ باور دارم که در این دنیا هیچ حرکتی به تصادف محض نمی‌رسد. اینکه او انتخاب شود برای داعشیان ملعون. اینکه او زمانی خبر آسمانی شدنش بیاید و آدم‌ها واقعیت‌شان را نمایان کنند. و اینکه پیکر بی‌سرش زمانی به ما برسد که وسط محرم باشیم. من می‌گویم تصادفی نیست و پیام روشنی دارد: کلُّ یومٍ عاشورا و کلُّ ارضٍ کربلا... تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. 

  • موافقین ۱۸
  • ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۵
  • Mr. Moradi

بر آنم که خجالت چندین نوع جلوه‌گر می‌شود. بیش‌تر خجالت را به کز کردن و سکوت و سر به زیر افکندن می‌شناسند. خجالت را در سخن نگفتن و با صدای پایین صحبت کردن می‌دانند. خجالت را در سرخ شدن گونه‌ها می‌دانند و تعریق و لرزیدن دست‌ها و خیسِ آب شدنشان را هم دیگر نشانه‌ای می‌بینند برای خجالت. اما شما می‌دانید بدترین نوع خجالت کدام است؟ بدترین نوعش آن است که آدم زل می‌زند به روبه‌رو. قلبش می‌خواهد بایستد. زبانش بند می‌آید. چشم‌هایش می‌لرزد. نمی‌داند باید پس برود یا پیش. داد بزند یا زمزمه کند. زار بزند یا ناله کند. خلاصه‌اش بهت است. مبهوت شود و خودش هم نداند که چه باید بکند. از خودش ناامید شود. خجل شود. و عرق شرم بر پیشانیِ آدم درونش بنشیند! و چقدر سخت است. چقدر سخت است. بی‌چاره‌گی چه‌قدر سخت است. نجات‌غریق این دنیا کجاست؟ می‌گویند حسینعلیه‌السلام کشتی نجات است. بر منکرش لعنت. بر راه‌بلدانِ نجات، کشتی آشکار است. اما ما نابلدان خطاکار به کدامین سو برویم؟ چگونه؟ آخ. که چقدر انسان ضعیف است. و چقدر اراده‌اش در چنگِ بی‌ارادگی اسیر است. آخ خدایا. راه را نشانمان بده و ما را در مسیر خویش یاری فرما. 

  • موافقین ۱۹
  • ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
  • Mr. Moradi

نوشته‌های حامد، چیز دیگری‌ست. اصلا انگار، تصویرگری‌اش در همه‌نوعی فوق‌العاده‌ست و در محرم، دکتری دارد. مطالبش ارزشمندند. من این مطالب مفهومی و کنایی و محاوره را به هزاران هزار وعظ از واعظان ترجیح میدهم. چون عینی هستند. ملموس. محسوس. و آنچه عینی باشد، تأثیر می‌گذارد... پیشنهاد می‌دهم دو پست آخرش را بخوانید و پست‌های آینده‌اش را هم پیگیر باشید. 

آی‌دی اینستاگرام : hamedaskari777

  • موافقین ۱۰
  • ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۶
  • Mr. Moradi

شاید باورش سخت باشد. ولی با اطمینان می‌شود گفت که بعد از ده‌سال، باورش ساده‌تر می‌شود. اینکه هیچ ذوق یا شوقی برای فرارسیدن اول مهرماه نداشته‌ام. اینکه ساعت هفت‌وسی دقیقه بیدار شدم. اینکه کیف را آماده نکرده بودم و خالی و نمایشی با خود بردم. اینکه واقعا اول مهر، جز زهری تلخ، طعم دیگری برایم نداشت. زهر تلخی که راه گریزی از لب‌زدن به آن نیست. و دلم می‌سوخت برای بچه‌هایی که با رویاهایی وارد این دخمه‌ی لعنتی می‌شوند و با اضطراب و وحشت بیرون می‌آیند. 

بعد از بسیاری از مراسمات نمایشی و بیهوده، و پایان یافتن مراسمات با یک سخنرانی کوتاه یک‌ربعه توسط نوبخت، به کلاسی که از قبل مشخص کرده بودند رفتم. برنامه‌ی کلاسی را نگاهی انداختم. دبیران وحشتناکی به کلاس من برخورده بودند! و بسیاری از دبیران آشنای گذشته، با من نیفتاده‌اند. دبیران زیست، فیزیک، ادبیات، ریاضی، تاریخ نامشان آشنا که نیست هیچ، بلکه برخی‌شان بدنام نیز هستند. نمی‌دانم بمانم و با همین‌ها سر کنم یا بروم کلاسی دیگر که حداقل تعداد نام‌آشناها بیش‌تر است. آخر آشنایی مسئله‌ی مهمی‌ست. ان‌شاالله کلاسم را تغییر خواهم داد. 

بعدازظهر، یا نزدیک‌های ظهر، باخبر شدم که از طرف هیئت موکبی در کربلا دارند و می‌خواهند به مدت پانزده روز، چندنفر از ما را ببرند. و تمام هزینه‌های ویزا و اقامت هم برعهده‌ی خودشان است. فقط یک پاسپورت می‌خواهد. به‌نظرتان موقعیت بدی‌ست؟ بد؟  خوب؟ فوق‌العاده است! فوق‌العاده است مگر اینکه خانواده‌ای داشته باشید که «نه» را به هر تصمیمِ بی‌خرج‌تان حواله کنند... و راستش من با سر خودکار درگیر شده‌ام. بابت همه‌ی گذشته‌ای که باید بهتر می‌بود و نبود. و من، که خودزنی کرده‌ام در این سال‌ها. سال‌ها و سال‌ها. 

  • Mr. Moradi

سال‌هاست که بر سر کلمات وسواسی بیهوده دارم. قبل‌ترها که بدتر بودم، بر سر هر کلمه‌ای می‌نشستم و دقایقی فکر می‌کردم و آن کلمه را بارها و بارها تکرار می‌کردم. آنقدر تکرارش می‌کردم که دیگر پوچ‌تر از آن کلمه نمی‌شناختم! وسواس غیرقابل وصفی است. اما نه این وسواس و تکرار و فکر کردن بر سر چند حرفِ در کنار هم آمده، بلکه این زمان است که مفاهیم را مشخص می‌کند. این زمان است که مفاهیم را از هم تمیز می‌دهد و پوچی یا غنی بودن کلمه‌ای را نشان می‌دهد. راستش از چندین سال قبل تا به امروز، خیلی از کلمات مفاهیمش برایم عوض شده‌اند. کلماتی چون خاطره، تهران، مهاجرت، سفر، خانه، خواهر، کتاب، فامیل، وبلاگ، داستان، غصه، قصه، قم، موبایل، فرش، اتاق، سالن، کتاب‌فروشی، مدرسه، کارت‌اعتباری، رادیو، دانشگاه، درس، برادر، کیف، تخت‌خواب، زمین، دیوار و بسیاری دیگر از کلماتی که دیگر همان حس و احساسِ قبلی را ندارند. دیگر آن تجسم و تصور گذشته را از آن‌ها ندارم. شاید خیلی‌هایشان را هنوز همان‌گونه بنویسم و بخوانم، اما دیگر همانطور نمی‌بینمشان. همانطور نیستند. انگار در پشت هر حرفشان، خاطرات تلخ و خوش یا تخیلاتی عمیق پیدا شده باشد. انگار که دیگر حجم‌ و ترکیبشان متفاوت شده باشد. انگار که دیگر همانی نباشد که بود! سخت است تصورش. نمی‌دانم توضیحش چگونه است. 

اما این‌ها را نوشتم که بگویم محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که هنوز همان رنگ و همان ترکیب و همان شکل و شمایل را دارد. محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که دگرگون نمی‌شود، چونان عشقی که تغییرناپذیر و ابدی باشد و خواه یا ناخواه نوع بشر را درگیر کند. 

یکی از بهترین تجسم‌ها و تصوراتی که می‌شود از محرم داشت را در صدای کویتی‌پور دیده‌ام. بشنوید: اسم اعظم - کویتی‌پور

  • Mr. Moradi

یکی از بدترین حیرانی‌ها، این است که یک‌ونیم نیمه‌شب، در محیط خلوت، تاریک و بسیار بزرگ جمکران،  راه بروی و حالت از خودت و خودت و خودت، بهم بخورد و هیچ راه چاره‌ای پیدا نکنی. قطعاً و یقیناً حالت حیرانی و ناامیدی و تنفر دیشب از خود را، به‌هیچ‌عنوان از یاد نخواهم برد؛ و شاید تا هیچ‌وقت هم نتوانم با خود کنار بیایم. یکی از بدترین و سردرگم‌ترین جمکران‌هایی بود که تجربه کرده‌ام. و ای کاش به دیشب نمی‌رسیدم. 

+ راستش اینترنت نداشتم که کامنت‌هایتان را بخوانم. اما حقیقت همین است که دعای من به هیچ‌جا نمی‌رسد. به هیچ‌جا. 

++ الان هم خانه‌ام. و از فکر بازگشایی مدارس لعنتی، سردرد می‌گیرم. 

  • موافقین ۱۱
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸
  • Mr. Moradi
up