مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

راستش آقا ، یادم رفته بود که زنده‌اید ؛ یادم رفته بود که ائمه زنده‌اند ؛ یادم رفته بود که جایی هستید در بین آدم‌های این دنیا ، آدم‌هایی که خوب نیستند گاهی ... که خیلی بد می‌شوند ، که یادشان می‌رود انسان هستند نه حیوان! انسان‌هایی که دیگر انسان نیستند. یادم رفته بود که هستید ، راستش نگاهِ خدا را که اکثرمان در هنگام غفلت نمی‌بینیم، اما اگر کسی کنارمان باشد و یادآور ، حتماً کمتر دروغ می‌گوئیم ، کمتر گناه می‌کنیم ، یادم رفته بود که هستید ، که می‌بینید ؛ و از همه مهم‌تر یادم رفته بود که ناراحت می‌شوید. راستش یادم هم رفته بود که باید دوستتان داشته باشم!! اصلاً دلیلِ دوست‌داشتنی بودنتان هم یادم رفته بود. راستش من شما را گم نکرده‌ام. من خودم را گم کرده‌ام آقا. ما انسان‌ها خودمان را فراموش کرده‌ایم. ما اصلاً یادمان رفته که یک موجود بدبختِ حیوانیِ از بین رفتنی نیستیم!! ما پاک فراموش کرده‌ایم که هرکاری کنیم ، ثبت و ضبط دارد ، پیگرد قانونی دارد ؛ ما اصلاً فراموش کرده‌ایم که از کجا آمده‌ایم ، و از آن مهم‌تر به کجا خواهیم رفت.

شما هستید ، می‌بینید ، می‌شنوید و پاسخ می‌دهید. از یادآوریِ دیده‌هایتان دلگیر می‌شوم، از خودم.

یادم است همین خردادی که گذشت ، تولدتان را جشن گرفتیم ، اما چقدر زود از یادم رفت! همه‌ی همه‌اش پنج ماه گذشته بود! من خیلی بد شده‌ام! می‌دانم. اما این‌که چیزی از خوبیِ شما کم نمی‌کند! نه مثل آقای ایکس سقفِ امیدم در آسمانِ هفتم است و نه آنقدر از سرنوشت‌ـم ناامید شده‌ام که خود را در دورترین نقطه از شما بدانم. شما همیشه هوایِ ما را دارید دیگر! مگر نه؟ ما که همیشه مدیونِ شما هستیم :)

+ بشنوید

نظرات شما ( ۵ ) ۶ موافق

حسِ کسی رو دارم که داشته یه قفس بزرگ می‌ساخته و دور تا دورش رو ساخته و وقتی داشته میخِ آخر رو میزده یادش میاد که خودش داخل قفس حبس شده ... نمیدونم چرا ، ولی چکشش هم انداخته بیرون انگار!! اونقدر هم پاورفول نیست که بشکنه این چوب‌های لعنتیِ دورِ خودش رو ... هیچ‌کاری از دستش بر نمیاد ؛ غمگینه ، صداش به جایی نمیرسه ، انگار وسطِ یه صحرایِ خالی یا یه جنگلِ تو در تو گیر افتاده ؛ همه‌چی میتونست بهتر باشه ، می‌تونست بیرونِ قفس باشه ، می‌تونست باشه ولی نشد که بشه ... خودش هم نمیدونه که چی شد که اینجور شد! خودش هم هرچی به لحظه‌های قبلش نگاه می‌کنه ، فقط یادش میاد که داشته با خوشحالی میخ می‌کوبیده روی چوب‌هایی که الان حبسش کردن ، که الان دیگه اجازه نمیدن ازشون فرار کنه ، که الان دیگه وقتش شده که نباشه ... خودش فقط میدونه که تقصیر خودش بوده! فقط همین! فقط همین که تقصیر خودش بود ... که تقصیر خودم بود، ولی نبود! کجایِ این ماجرا تقصیر من بود؟ اصلاً مقصری وجود داره؟ نمی‌دونم!

نمیدونم چه غلطی کردم! نمیدونم چرا زد به سرم ، نمیدونم چرا یکسال و نیم پیش ، اینقدر فکرم درگیر شد ... نمیدونم چرا فقط این یکسال و نیم نبوده ؛ نمیدونم چرا همه‌ی این سال‌ها فکرم مشغول بوده ؛ چی می‌تونست همه‌چی رو بهتر کنه؟ چی می‌تونست بدیِ لعنتیِ این لحظه‌ها و این ساعت‌ها و این سال‌ها رو رفع کنه؟ چی باید میشد؟ چی قراره بشه؟ چرا اینقدر زندگی مبهم شده؟ چرا هیچی روشن نیست؟ چرا من اینقدر خسته شدم از این نرسیدن‌ها؟ نرسیدن به جواب سوال‌هایی که هیچ ارزشِ مادی‌ای ندارن ... لعنت به این سوال‌ها ... ای لعنت به این لعنت‌های لعنتی ...
چرا بعضی فکرها ، بعضی حس‌ها ، بعضی لحظه‌ها تبدیل به یک‌سال ، دوسال ، سه سال و یه‌عمر می‌شن؟! چرا بعضی‌چیزا اینقدر ماندگاری‌شون زیاده؟ چرا بعضی‌چیزا رو نمیشه درست کرد؟ مثلِ حسِ تلخِ ترسِ اولِ صبح‌های ابری و بارونی که فقط می‌خوام ببینم و رد بشم از همه‌ی اون لحظه‌هایی که رد شدن و کسی نگفت چرا اینقدر ساکت؟!
+ میدونم مسخره‌ست! ولی همه‌چی در عینِ حال که خوبه ، به شدت افتضاحه! شاید بهتر هست که بگم همه‌چی در عینِ حال که می‌تونه خوب باشه ، به شدت افتضاحه!
:::
من گاهی میرم پست‌های قدیمیِ بعضی وبلاگ‌ها ، بعضی پیج‌های اینستاگرام ، بعضی اطلاعات از گذشته ، رو نگاه می‌کنم ، می‌خونم ؛ چند وقت پیش برای بار دوم رفته بودم پست‌های قدیمیِ یه پیج توی اینستا رو می‌خوندم و می‌دیدم ، مثلا عکس‌ها و کپشن‌هایی برای یکسال ، یکسال و نیم ، دوسال پیش!! می‌خوندم و با خودم می‌گفتم چرا؟ چرا بعضی چیزها که برای بقیه بدیهی شده ، برای من بدیهی نیست؟ در باطن ، مشکلِ اون‌ها چی می‌تونه باشه؟ یعنی مشکل بقیه هم یکی از واضحاتِ زندگی من‌ـه؟ دیدنِ پست‌های قدیمیِ این بعضی‌ها ، یکجور ناراحتیِ خاصی رو به‌وجود میاره ... ناراحتی از این بابت که ای‌کاش بی‌عقلیِ بقیه اینقدر زندگی‌ها رو مسخره نمی‌کرد ... اینقدر زندگی‌ها رو پوچ و بیهوده نمی‌کرد ... ای‌کاش!
+ این به معنیِ حسرتِ زندگی بقیه رو خوردن نیست اصلاً!! من پست‌ها یا نوشته‌ها و عکس‌های قدیمیِ خودم هم می‌بینم همینجور ناراحتی بهم دست میده! ناراحتی از این بابت که ای‌کاش بقیه عقل می‌داشتن!! فقط همین ، عقل!
  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۴۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۹۲
نظرات شما ( ۶ ) ۲ موافق

داشتم شطرنج بازی می‌کردم [اطلاعات بیشتر] با یکی که امتیازش خیلی از من پایین‌تر بود ؛ دیدم هم وقت هست و هم اینکه هروقت اراده کنم میتونم ماتش کنم ، خیلی زیاد مبتدی بود :دی

شروع کردم به حرف زدنِ باهاش ، سنش رو پرسیدم گفت 16 ؛ 

گفتم کجایی هستی؟ گفت USA :دی 

با خودم گفتم مگه چندبار یه شونزده ساله‌ی آمریکایی گیرت میفته؟! این‌بار یه ذره پر حرفی کنم ، بذار هرچی دلش خواست درباره ایران فکر کنه :دی 

سوالام رو با موقعیت مکانیِ دقیق‌ترش شروع کردم : 

اینقدر ساده بازی می‌کرد که اصلا نمیتونستم بفهمم واقعا منم یه روزایی شطرنج رو اینطوری بازی می‌کردم؟! :دی بعد از بعضی حرکت‌هاش حسرت میخورد : 

باید بگم که من حتی انگلیسی‌م اونقدر خوب  نیست که بتونم فی‌البداهه همینجور سوالات ساده رو خودم بسازم و تایپ کنم و بنویسم! و از اونجایی که زمانم محدود بود ، از ترجمه گوگل استفاده کردم و میخواستم بپرسم که چقدر اهل کتاب هستی؟ که گوگل به فاجعه‌ترین شکل ممکن ترجمه کرد آیا مردم کتاب می‌خوانند؟ و منم وقت نداشتم که ببینم غلطه یا درسته و بعدش فهمیدم که اونی نبود که من می‌‌خواستم بپرسم :| 

درسته که میدونستم این خارجی‌ها اهل تعارف نیستن ولی با خودم گفتم شاید از سوالام خسته شده باشه :

بعد با خودم گفتم اینا تو مدرسه درس نمی‌خونن؟! اصلا چحوری گوشی میبرن با خیال راحت شطرنج بازی می‌کنن؟! یعنی چی؟ که فهمیدم علاوه بر اینکه درس نمیخونن ، فیلم هم تماشا می‌کنن :))

گفتم این همه پرسیدم ، نظرِ سیاسی‌ـش رو هم بپرسم!! :)) 


جوابم رو دیگه عکس نگرفتم ولی منم در جوابش گفتم : رئیس جمهور ایران روحانی هم واجد الشرایطِ ریاست جمهوری نیست :دی :)))


در نهایت ازش پرسیدم وبلاگ داری؟ که نداشت :دی

+ همونطور که گفتم از ترجمه گوگل استفاده کردم ، و فقط سوال کلیِ خودم رو می‌نوشتم و انگلیسیش رو کپی می‌کردم و حتی نگاه نمی‌کردم که درسته یا نه ، کماکان هم بعضی از کلمه‌های انگلیسیِ ترجمه شده رو دقیقاً نمیدونم یعنی چی و فقط میدونم منظورِ کلیِ حرف‌هام همون سوالاتی هست که جوابش رو گرفتم :)

++ این پست نه در تاییدِ آمریکایی‌هاست و نه در رد کردنشون! نه خوب دونستنِ اونهاست و نه بد دونستنشون!! صرفاً مکالمه‌ای بود که میخواستم ثبت بشه :)

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۹:۵۵
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۱۸۳
نظرات شما ( ۱۴ ) ۴ موافق
1. هرچی فکر می‌کنم چیزی به فکرم نمیرسه برای نوشتن! بنا به دلایلی از امروز و امتحانش هم چیزی نمیگم تا وقتی که نمره‌ام رو بفهمم :| 
:::
2. این روزا همه‌چی خیلی خلاصه شده! از مدرسه میام یه سر به وبلاگ میزنم ، دو تا خط پست می‌خونم ، شب میشه :| کیمیا رو می‌بینم و میخوابم ، بدونِ اینکه درسی رو خونده باشم :| چرا اینقدر سریع می‌گذره؟! من همش اندازه بیست‌ دقیقه اینجا بودم چرا چهار پنج ساعت گذشته؟! :/
:::
3. حرفام داره تموم میشه :))) هیچی برای نوشتن به ذهنم نمیاد!! 
::: 
4. انعطاف رو برای امتحان ورزش 30 زدم ؛ از خودم توقع 20 رو داشتم حتی :/ فکر کنم کلاس پنجم بودم 16 زده بودم! اصلا آدم ورزشکارطور و انعطاف‌پذیری نیستم! خیلی کمه 30 :| یه نفر 10 هم زد حتی ؛ خیلی چاق بود دیگه :))) [دبیر می‌گفت حداقل 40 :/]
:::
5. امروز زیست نداشتم ، ولی دبیر آزمایشگاه همون دبیرِ زیست هست و ازم پرسید چقدر خوندی؟ گفتم هیچی نخوندم ... پرسید وقت نکردی؟ با خودم گفتم چی بگم که هرچی بگم دروغه! راستش رو هم نمیشه گفت :))) گفتم امتحانای دیگه رو خوندم ؛ هرچند که نخوندم :| بنده‌ی خدا پوکر فیس شد ... ان شاالله جبرانش می‌کنم :)
:::
6. دقت کردید مترسک پست مهمان هم دیگه نذاشته؟! :|
:::
7. هیچی همینجوری خوب نمیشه :) باید تلاش کرد براش! هیچ وقت نسیم صبح رو حس نمی‌کنید مگر اینکه به خودتون زحمت! بدید و صبح زود بیدار بشید و برید بیرون ؛ که به لطفِ همیشه صبحی بودنِ مدرسه‌ی امسالم هر روز فرصت تجربه‌ش رو پیدا می‌کنم و بعضی روزها بیش‌تر :)
::
8. فردا زنگ دوم بیکاریم و من از اول سال درگیرِ این بودم که چیکار کنم توی زنگِ بیکاری!! دو هفته‌ی قبل توی زنگی که بیکار بودیم ، بی‌کار بودم و هیچ‌کاری نکردم و حتی گوشی هم نبردم :دی نمیدونم مجله داستان رو ببرم یا نه! می‌ترسم نتونم سالم برگردونمش :| درس هم آنچنان مزه نمیده توی مدرسه خوندنش :دی ولی انگار ناچاراً باید همون گزینه‌ی درس رو برای بیکاری انتخاب کنم :)
  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۰۸
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۳۱
نظرات شما ( ۱۳ ) ۵ موافق

امروز کلاس درسی نداشتیم! اینو دیروز ننوشتم که سوز به دلی! محسوب نشه! امروز جلسه اول اردویِ به اصطلاح عملیِ آمادگی دفاعی بود که موجب شد امتحان فیزیک باز هم عقب بیفته!! مهم نیست!

امروز صبح نسبت به بقیه صبح‌ها زودتر بیدار شدم و از این بابت خوشحالم! هروقت زودتر از خواب بیدار شدم ، اون روز نسبتاً بهتر بوده! خیلی وقت هم هست که چه زود بیدار بشم چه دیر بیدار بشم ، یه حالتی مثل اینکه انگار از وسط یه خواب عمیق یهویی از خواب بپری ؛ سخته ولی اینم مهم نیست!

زنگ اول چیزی نشد!

زنگ دوم برای موضوع پدافند غیرعامل یه نفر اومده بود که پارسال هم برای مدرسه‌ی قبلی‌ـم اومده بود و خب باید بگم تنها "غلامیِ"خوبی هست که توی زندگی‌ـم دیدم :)) با عرض معذرت از همه‌ی دوستانی که نام‌خانوادگی‌ـشون غلامی هست باید عرض کنم که دوتا غلامی توی زندگی من بوده : یکی دبیر علوم هفتم که بسیار زجردهندگی‌ش کُشنده بود و یکی موجرِ سه‌سال پیشمون که یکسال و نیم!! طول کشید تا پولمون رو پس بگیریم :|

کل کلاس داشت از ناامنیِ گوشی‌هاو حافظه‌ها و اینا می‌گفت و نه اینکه من قبولش نداشته باشم! ولی خب هنوزم نمی‌فهمم که وقتی فایلی روی گوشی ثابت هست چجوری با اینترنتی که من وصل هستم ، یکی دیگه میخواد فایل رو از گوشی‌‌ـم برداره ، بدونِ اینکه من در اثر عوامل محیطی مثل حجم نت و انرژی و سرعت حافظه و گوشی ؛ متوجه‌اش بشم! من این سوال رو که پرسیدم جدی شد ولی شروع کرد به مثال زدنِ انتقال فایل بینِ دو گوشیِ نزدیک به هم و امواج و قابل دریافت بودنِ امواج! آخرش هم خیلی پوکرفیس گفت چطوری نداره که :| :)) خیلی بهتر بود که یکی رو میاوردن که عملی بی‌اعتباری و ناامنیِ گوشی رو نشون می‌داد! خودمم داوطلب بودم که گوشی و فایل‌ها رو هک کنه :)) البته بدونِ اینکه به گوشی دست بزنه!!

زنگ سوم هم خوب بود :) 

+ نمیدونم فردا امتحان زبان می‌گیره یا نه! :/

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۴:۱۱
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۰۳
نظرات شما ( ۶ ) ۴ موافق
من هنوز شعرهای فارسی و کلماتش رو نخوندم! خسته هم نیستم! نمیدونم چرا برق رو خاموش کردم!! یعنی بیام زیر نور لب‌تاپ بشینم بخونمشون؟! :))) 
ناراحت نیستم! قاعدتاً خیلی باید مضطرب باشم ، چون کاملاً آماده نیستم! همش رفتم سراغ درس‌های دیگه! حالا آیا ادبیات فارسی بر من چیره خواهد شد؟! الله اعلم! هر طور شده یه دور کامل دیگه باید تا ساعت 10 فردا بخونم! خدا کمک کنه ان‌شاالله :/
:::
این روزها از بابت راه خیلی سردرگم شدم! نمیدونم جز راهی که همه میرن ، راهی هست یا نه؟! آخرِ این راه که درس خوندن باشه ، اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی فقط همون چیزی که فکر میکنم خوبه رو برای اولویت اول انتخاب کنم و بقیه رو خالی بذارم و همون رو قبول نشم یا بعد چندماه پشیمون بشم و بفهمم چیزی که فکر میکردم نبوده ، آیا راهی هست که عمرم و وقتی که برای کنکور گذاشتم به فنا نره یا اینکه از بین میره؟! حالا حتی اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی چیزای دیگه‌ای رو بزنم اصلاً ده سال دیگه اگه زنده باشم ، راضی هستم یا نه؟! میدونم زوده از الان به اینجور چیزا فکر کردن ! اما با شرایطی که محیط‌ـم داره ، اگه از الان همه‌چی رو تعیین نکنم ، انگیزه‌ای واسه خوندنِ این همه درس ندارم!! هرچند که میخونمشون! 
:::
خب دوباره دعواشون شد! کم کم داریم میریم که داشته باشیم فازِ چهارم سلسه‌ دعواهای خاله‌زنکی رو! :|||
  • Mr. Moradi
  • جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۴۴
نظرات شما ( ۱۲ ) ۵ موافق

بعضی اوقات آدم نمیدونه چیکار کنه ... بعضی اوقات هم پیش میاد که آدمیزاد اختیار داره ، شعور داره ، درک داره ، میدونه ؛ اما باز هم اشتباه می‌کنه! اما بعضی اوقات اصلاً نمیدونه چیکار کنه! به چی فکر کنه و برای کدوم فکرش ارزش قائل نشه! نمیدونه که چی به چیه! فقط همین! نمیدونه که چیکار کنه با همه‌ی دونسته‌هاش ...

:::

گاهی وقتا خدا زمان رو یه جوری تنظیم میکنه که یه برخوردی یه نگاهی یه اتفاقی بیفته! صبح میخواستم بیرون برم ؛ آماده بودم ولی واقعا بدونِ هیچ بهونه‌ای پنج دقیقه رفتنم نمی‌اومد! یعنی نمیدونستم چیکار کنم! رفتم بیرون ، کوچه‌مون رو که رد کردم خاله‌م رو دیدم از روبرو ، اونم خاله‌ای که هفت هشت ماهه که ندیدمش!! ، زل زدم تو چشماش که وقتی نگاهش چرخید یه سلام مختصری صورت بگیره حداقل! اما نمیدونم واقعا متوجه نشد یا خودش رو زد به اون راه! مثل چی زل زد به روبروش و رفت! اصلا قرنیه‌ی چشمش رو میدیدم که داره با زور نگهش میداره که نچرخه!!‌ آخه آدم اینو به کدوم بنی بشری بگه!! :| حالا نیاید بگید طرف متوجه نبوده خاب!!‌ شما غریبه‌ هم توی خیابون زل بزنه بهتون متوجه‌اش میشید!! آشنا که دیگه جای خود داره! همون هفت هشت ماهه پیش که توی جشن ولادت صاحب الزمان دیدمش ، چنان سُقلمه‌ای به بچه‌اش زد که نخند و نگاهش نکن و اینا ... چه بلایی سر این‌ها اومده آخه!؟ هوووف!

:::

چقدر ما انسان‌ها الکی الکی زندگی رو کوفت و زهرِمارِ خودمون و اطرافیامون کردیم؟! واقعا چقدر الکی الکی آخه؟! بسه دیگه! چرا وقتی هیچ‌ مشکلی وجود نداره الکی مشکل درست می‌کنین؟! زندگی کنین خاب! زنده بودن که شرط نیست :|

:::

الان من دیگه فقط من نیستم ... من هستم و یک عالمه درسِ تلنبار شده‌ی امتحان‌دارِ خونده نشده که حتی روم نمیشه به خدا بگم این‌بار هم به خیر بگذرونش :|

:::

دیروز رفتیم یه مغازه‌ای ، فروشنده‌اش یه آهنگی رو گذاشته بود ، خیلی یهویی ازش خوشم اومد ، یه تیکه‌اش رو به زور توی اون شلوغی متوجه شدم و یادداشت کردم و دانلودش کردم تا الان خیلی زیاد تکرار شده!! خواننده‌اش رو نمی‌شناختم ، سرچ کردم دیدم سال 55 فوت شده! چهل سال پیش! برام شنیدنِ صداهای چندین سال قبل جالبه :)

زمستون - افشین مقدم  

نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق
up