مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : اجنبی حرف بزن!
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

شنبه نمره‌ی فارسی‌م رو گرفتم. وقتی ورقه‌ها رو در آورد، تو دلم گفتم به هیجده و نیم راضی هستی یا نه؟ وقتی گفتم آره. خیالم جمع شد. نوزده و نیم شدم :)

نمیدونم چقدر براتون جالبه که یه‌چیزی عیناً تکرار بشه. مثلاً دیروز، یکشنبه، زنگ انشا، وقتی دبیر اول ورقه‌های امتحانیِ یه‌کلاسِ دیگه رو در آورد و بعدش کتابِ یه درسِ دیگه رو باز کرد، تقریباً دقیقاً صحنه‌ای بود که چندین سال پیش توی یکی از همین خواب‌های مدرسه‌ای دیده بودم! و وقتی دبیر ازم پرسید کجایِ درسیم؟ و من فقط زل زده بودم بهش، گفت:«آع! مرادی قفل کرد» :)) حق داشتم قفل کنم خب :دی

دیروز اولین‌باری بود که از امتحانِ عربی راضی نبودم. به‌طرز وحشتناکی الکی الکی نخوندمش و نمیدونم چند میشم :|

:::

و اما امروز؛ قبل از زنگ اول، جایزه‌های آزمون پیشرفتِ تحصیلیِ N ماه قبل رو دادن :| من رتبه‌ی اول مدرسه بودم و بهم یه خودکار!! دادن :// حتی به اونایی که فقط یه درس رو صد زدن هم جایزه دادن که من ندیدم جایزه‌شون چی بودش ولی اندازه‌اش فرق داشت. ولی انصافاً‌ خودکار؟! آخه خودکااار؟! :|

امتحان زبان آسون بود. ولی خب من معنیِ یکی دوتا کلمه رو نمی‌فهمیدم :/ و نیم نمره رو مطمئنم غلطه. از غلط‌های نهانِ دیگه‌ام خبر ندارم :| 

حالا درسته که سوالِ دانش‌آموزا چرت بود و الکی اشکال‌تراشی میکردن و مشکل از خنگ بودنِ خودشون بوده، ولی دبیر این‌قدر نباید زود عصبانی بشه و بهش بگه بی‌شعور و نفهم و بی‌شخصیت!! فقط کم مونده بود بره یقه‌شو بگیره :دی ولی حقیقتاً بهونه‌شون خیلی مسخره بود :)) 

من نمی‌فهمم، زیست به این سختی، چرا اینقدر سوال آسون طرح می‌کنه؟! :))‌ درسته آسون بود ولی این دلیل نمیشه من نیم نمره غلط ننویسم! از غلط‌های نهانِ این امتحان هم خبر ندارم :|

بین دو نفر دعوا شد. یکی‌شون از کلاس ما بود. اُسکلی هست برای خودش!! نمیدونم دقیقاً اینا زنده‌ن که چی بشه؟! با خودش چاقو آورده بود، ولی جو می‌گیرتش چاقو می‌کشه روش :)) پسره‌ی اُسکلِ احمق :))) من جایِ طرف دومش بودم با همون چاقوی خودش، خودشو می‌زدم که بفهمه خری نیست! والاع! 

زنگِ آخر با آقای ر. کلاس داشتیم، که از دستِ این مسخره‌بازیای اینا عصبانی بود و کلاس رو تعطیل کرد. 

+ کاملاً بی‌جهت اسمم رو نوشتن توی لیگ علمی!! در حالی که حتی پولش رو هم ندادم :/ جمعه، هشت و نیم صبح :))

++ فقط نمیدونم امتحان فیزیکِ‌ چهارشنبه رو چجوری بخونم؟! :(

+++ عنوان رو می‌بینین؟! چه مقامِ خفنی آوردم اصن! :دی 

  • Mr. Moradi

اونقدری که خوابم میاد، نفسم نمیاد :| منظورم اینه که حوصله و توانِ نفس کشیدن هم نیست. اونقدری با این کلماتِ کتاب سرم داغ کرده، که الان یه ربع هست که سرِ یه کلمه‌ام :| حالا خوبه همش سه چهارساعته دارم درس میخونم :/ فکر کنم من در راه کنکور بمیرم :| یا قبلش از خستگی یا بعدش از استرس!

  • Mr. Moradi

از همون واپسین لحظاتِ راهپیمایی باشکوه 22 بهمن، که دشمنِ خاصمِ نفوذی،‌ دست به انفجاراتی جلوه‌گرانه زد، در واقع بر طبل جنگ کوبید. جنگی که هرسال در سراسر کشور شکل می‌گیره. تسلیحاتی که در این جنگ بکار میره، مشقی نیست! فکر کنم ملتِ غیورِ ایران یک مانورِ واقعی از جنگِ‌ تن به تن رو ارائه میدن. مانوری که در جهان سابقه نداره!

حالا دوهزار سال پیش یه بنده‌ی خدایی عجله داشته، بجای عبور از کنارِ آتیش، از روش پریده!‌ یه بنده‌ی خدایی هم داشته از پشت پنجره نگاه می‌کرده که احتمالاً بچه‌سال هم بوده و به‌نظرش بازیِ جالبی می‌اومده! دمِ عید هم بوده و بازیگوش و فراری از مکتب خونه! رفته یه آتیشی به پا کرده و از روش پریده! ننه باباش هم از اینکه بچه‌شون دمِ عید شاد هست و بیکار نیست خوشحال شدن و رفتن باهاش دوتا پریدن. توی دید و بازدید هم این بازی رو به هم معرفی کردن :/ از قضا ماجرای این بازی به گوشِ حاکم رسید و حاکم هم کودکِ درونش منتظر بوده یه وسیله پیدا کنه!! هیچی دیگه! یه قانون حک کردن روی سنگ و کوبیدن توی میدونِ‌ وسط شهر و گفتن عیدِ بعدی همه جلو قصر حاضر بشید حاکم میخواد از روی آتیش بپره :/ هیچی دیگه! مردم جو گیر شدن و هی از آتیش پریدن و چندتا شعار هم واسش اختراع کردن. بعد از مدتی که ملت چندتا جنگ رو هم دیدن و بهشون حمله شد یا حمله کردن، تکنیک‌های جنگی رو هم واردِ بازی‌ـشون کردن و به همدیگه آتیش پرت می‌کردن :| الان هم که از نارنجک گرفته تا شیمیایی همینطوری سمتِ هم میندازن و میزانِ سرعتِ عمل برای جاخالی دادن رو می‌سنجن :| 

+ بله بله! از الان داره صدای انفجارات میاد. شبی دو سه تا ؛ که پیش‌بینی میشه تا شبِ حمله ، به ده بیست انفجار هم برسه و در شبِ حمله حدود سه چهار هزار انفجار رخ بده. مستر مرادی، واحد مرکزی خبر، رشت :| 

  • Mr. Moradi

حالم واقعاً عجیبه. تا حالا اینطوری نشده بودم. نمیدونم چند درصدش تحت تاثیرِ فیلم هست و چند درصدش از قبل بوده. فکر کنم پنجاه پنجاه باشه. فیلم‌ها همیشه همینطوری‌ان. البته همیشه همینطوری نیستن. البته فیلم‌های ایرانیِ این‌چنینی همیشه همینطوری‌ان. اونقدر که سعی می‌کنن همه و همه‌ی بدبختی‌های ملتو جمع کنن تو یه فیلم که دیگه گندشو در میارن :| نمیگم الکیه یا دروغه یا چی! ولی ...

فیلم رو هم معرفی نمی‌کنم :|

:::

و البته که بخشی که تحت تاثیر هیچ عاملِ خارجی‌ای نیست، بیش‌تر حالم رو بد می‌کنه. نمی‌دونم چجوری میشه نوشت. واقعاً نمیشه درباره‌ش چیزی گفت. فاجعه‌ست. اون عده‌ای که میگن اگه همه‌ی زندگی‌ها شبیهِ هم می‌شد بی‌مزه می‌شد، لطفاً برن پی کارشون!! درسته این دنیا جای عدلِ مطلق نیستو یه‌سری مسائل باید باشه تا اون دنیا عدالت اجرا بشه! ولی اگه همه با هم، در یک‌سطح متوسط از زندگی/رفاه/آرامش/آسایش/درآمد/دلخوشی و... قرار می‌گرفتن، الان خیلی چیزا خیلی بهتر می‌شد! نه؟ :| 

:::

صدای پرنده‌ها میاد. این صدا منو می‌بره به بهارهایی که مدرسه نمی‌رفتم. به همون بهار که نمیدونم چه سالی بود، پشتِ پنجره‌ی اتاقِ بزرگِ خونه‌ی علی‌آباد. منو می‌بره به همون نورِ ملایم، بادِ خنک، 10 صبح ، حال خوب! حال خوب! حال خوب! چقدر اون لحظه خوب بود. یک لحظه، فوقش یک‌ساعت!! برای همیشه موندگار شد گوشه‌ی ذهنم. شد ایده‌آل‌ترین حالت برای یک‌روزِ خوب. شد نمادِ روزهای آروم. یه‌صحنه‌ها و یه‌وقت‌هایی هست که آدم می‌دونه قراره موندگار بشه. قرار هستش که تا ابد بمونه گوشه‌ی ذهن و هرازگاهی آدم یادش بیفته. هم خوب داره، هم بد. زیاد هم هستن!

:::

خیلی خوبه که توی یه فیلم از آهنگی استفاده کنه که دقیقاً بهش میخوره. نه از این آهنگ‌های دوزاری!! از اون درست و حسابی‌هاش! آهنگش رو هم معرفی نمی‌کنم :|

  • موافقین ۱۱
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۸
  • Mr. Moradi

غیرقابل جبران.

  • موافقین ۵
  • ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۸
  • Mr. Moradi

پارسال بود. سخنرانی روایتی میخواند که مضمونش این بود :«روحِ انسان‌ها از معصومین و از نسل‌های دیگر سرچشمه گرفته شده. حتی روحِ ائمه و معصومین و پیامبران با واسطه بوده. اما حضرت زهرا سلام الله علیها مستقیماً و بدونِ واسطه از خداوندِ بلندمرتبه گرفته شده. مقام حضرت زهرا سلام الله علیها آنقدر بالا و مهم و بی‌نظیر هست که برای ملاقات با حضرت، اگر کسی بتواند، باید ابتدا از همه‌ی ائمه و صد و بیست و چهار هـــزار پیامبران بگذرد و در نهایت اگر بتواند از مقام پیامبر خاتم نیز بالاتر برود، می‌تواند موفق شود که درک کند مقام حضرت را. صدیقه‌ی طاهره آنقدر به خدا نزدیک هستند و آنقدر بلندمرتبه هستند که هیچ‌کس نمی‌تواند حتی تصورش کند.» [نقل به مضمون]

.

شاید این‌جا کسانی باشند که باوری به خدا هم نداشته باشند چه برسد به ائمه، اما یک‌لحظه تصور کنید خدایی را که بزرگ است، که نمی‌توانید ببینیدش، که نمی‌توانید تصورش کنید، و حالا فکر کنید که چقدر زیباست نزدیک شدن به خدایی به این بی‌نهایتی، داشتنش، و در کنارش بودن. و ما انسان‌ها چقدر غافل‌ایم از این همه بزرگی. 

.

برایِ منِ خوش‌گذران ، برای من ، که محال است! اما شما اگر حالِ دلتان معطر شد به حضورِ حضرت ، منِ کمترین را فراموش نکنید.

.

بشنوید

  • Mr. Moradi

روزی بود. روزگاری. طولانی بود. خسته کننده. تنها. راه می‌رفتیم. تنها. تنها. با هم. ولی تنها. و این چقدر سخت بود. که بودیم و نبودیم. که زنده بودیم. ولی زندگی نمی‌کردیم. که زندگی می‌کردیم، شاید! ولی چقدر کوتاه، گذشت. چقدر کوتاه تموم شد. دلخوشی‌ها. امیدواری‌ها. دعاها! دعاها! یادش بخیر! بچه بودم. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت یادم نمیره اون دعاهای بچگونه‌ام رو. که بوی امید می‌داد. که پاک بود. که ناخالصی نداشت. من یادم نرفته خدا. تو هم یادت نرفته. میبینی؟ دروغ نمیگم. من از اول حرفم یکی بود. هرچقدر کوچیک و بچگونه! ولی یکی بود. واقعاً یکی بود. هرچقدر بچه‌ی بدی بودم. ولی نمیدونستم. هیچی! هیچی! هیچی! و چقدر آدم دلش برای دورانی که هیچی نمیدونست تنگ میشه. برای وقت‌هایی که بود. فقط بود. ای کاش بهتر بود.

  • موافقین ۱۳
  • ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۶
  • Mr. Moradi
up