مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : برابری یعنی برابری!
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

غرق خیال بودم. اونقدر که واقعیت رو نمی‌دیدم. خواستم تبلتو بذارم سرجاش، که محکم از دستم افتاد. مثل از خواب‌پریده‌ها، پریدم. انگار که روحم تکون خورده باشه، انگار که بین دو تا دنیای متفاوت جابجا شده باشه... خندیدم، گفتم همینه دیگه. یه‌روزی همینجوری میپری که چی شد که همه‌ی عمرت رفت. زنگ صدا خورد. چشمام برق زد. گفتم یعنی.... ؟ در رو باز کردم. کسی بالا نیومد. کسی پایین نرفت. دوباره زنگ صدا خورد. بیخیالِ تصورم شدم. گوشی رو برداشتم... پراید نقره‌ای برای شماست؟ نه، زنگ بالایی. گوشی رو گذاشتم. راستی، چه تصور محالی بود. چه تصور بعیدی. چه خیال ناشدنی‌ای... 

  • موافقین ۱۸
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۱
  • Mr. Moradi
1. خیلی دیر شده. الان دقیقه‌ی نود و یک شده و فقط امیدم به وقت اضافه‌ی بازی‌ای هست که خیلی وقته باختم. خیلی وقته. ولی می‌تونم امید داشته باشم به گل‌های دقیقه‌آخری که بتونه نتیجه رو جوری عوض کنه که بعد از تموم شدنش، بهم نخندن! حداقلش بهم نخندن. کی؟ هیشکی! همه‌ی عمر مورد خنده واقع شدم، ولی دیگه نه! 
2. خرداد نزدیکه. امتحانات هم که شروع شده. و من هیچی نخوندم. من توی دفتر و کتاب و هرجایی تاریخ میزنم! وقتی می‌بینم درسایی رو نهم بهمن درس داده و من هنوز بلد نیستمشون، واقعا دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار. همه‌ی اینا حقمه. تقصیرِ خودمه. نود و شیش هم نتونست من رو تغییر بده. ولی دیگه نه! 
3. صبح بارون بود. خسته بودم از دست خودم. دلم می‌گیره توی هوای ابری. همیشه با دیدن هوای ابری و تاریک و گرفته و بارونی، یاد خونه‌ی گرم و نرمی میفتم، که محل آرامشه. البته آرامش، از نوعی که تعریفش فقط مخصوص خودمه. رسیدم به مدرسه، کیف رو گذاشتم کلاس و اومدم پایین. توی چهارچوب ورودی موندم و آسمون رو نگاه کردم و فکر کردم. ابرهای تیره رو نگاه کردم و فکر کردم. بارون رو نگاه کردم و فکر کردم. آدما رو نگاه کردم و فکر کردم. خودم رو عذاب دادم. عذابی که حقم هست. آقای ر. دید من رو، گفت چرا اینجایی؟ گفتم همین‌جوری. دارم میرم بالا. رفتم سر کلاس. دبیر زیست اومد. درس داد. ولی می‌تونم بگم هشتاد درصد کلاس حواسم به درسش نبود. آخرش برای اطمینان‌خاطر با خودم گفتم تو پارسال هم بخش گیاه رو نمی‌فهمیدی... اومدم پایین. خسته بودم.از خودم بدم می‌اومد. دوست داشتم بمیرم و دوباره زنده بشم،بخوابم و بیدار بشم و همه‌چی عوض شده باشه. دوست داشتم من، من نباشم! آقای ر. باز من رو دید. گفت مرادی؟ خوبی؟ گفتم اوهوم! گفت واقعا خوبی؟ مطمئنی که خوبی؟ والا؟ گفتم آره.. گفت آخه لبخند نمی‌زنی.. تظاهر کردم به لبخند. تظاهر کردم حالم خوبه، نه راستش تظاهر کردم حالم معمولیه. حالم بد بود، ولی دیگه نه! 
4. شنبه امتحان ریاضی دارم. احتمالا فردا توی تقویتی بچه‌ها نمره‌ی امتحان فیزیکشون رو می‌فهمن. منم شاید بفهمم. خیلی تنبلی کردم واسه درس خوندن. خیلی عقبم از همه‌ی درس‌ها. خیلی عقبم از زندگی. خیلی عقبم از رضایتِ خودم نسبت به خودم. میلیاردها سال نوری فاصله دارم تا رضایت خدا از من. دیگه نباید تنبلی کنم، دیگه نه! 
  • Mr. Moradi

نمی‌دونم صبح شنبه بود یا یکشنبه. دوچرخه نبردم. پس یکشنبه بود. چون شنبه وقتی داشتم با دوچرخه برمی‌گشتم، جوری شد که زنجیرش در رفت. هیچ‌وقت ترمز جلوش کیپ نمی‌کرد. این‌بار ولی دقیقا جوری گرفت که پام به زنجیر گرفت و زنجیر در رفت. داشتم درستش می‌کردم که یکی اومد کمک. عادی بود که هول کنم و بخوام سریع‌تر انجام بدم! ولی خودمونیم، نمی‌اومد سریع‌تر انجام می‌شد. پس یکشنبه بود. داشتم پیاده می‌رفتم. یه آقای میانسالی دوچرخه رو کنار یکی از صندلی‌ها نگه داشت و نشست رو صندلی. هفت و نیم صبح. تو دلم گفتم:«زندگی رو فهمید.» نمی‌دونم چی داره صبح زود، نشستن روی صندلی‌های خلوت. زندگی خیلی خوب خودش رو نشون میده.

رفتم و رفتم. یادم نیست توی راه به چی فکر می‌کردم. راستش یادم هست. ولی این رو هم یادمه که هرازگاهی وسوسه می‌شدم که دفتر فیزیک رو بردارم و توی راه بخونم. نخوندم. راستش یه‌چیزایی نمی‌ذاشت بخونم. دیروزش هم فقط سوالات گاج و اینا رو خوندم. ولی خوب می‌دونستم دبیرمون اونجور روون و قابل فهم سوال نمیده. رسیدم. صف برقرار بود. دیر رسیده بودم. بعد از عید بارها دیر رسیدم ولی اسمم رو ننوشتن. یعنی تا جایی که من دیدم اسم هیچکس رو ننوشتن. بار اول که دیر اومدم، زنگ تفریح اول، معاونمون به شوخی و خنده گفت: «چرا دیرکردی مرادی؟» منم خندیدم و سر تکون دادم. زیاد اهل حرف زدن نیستم. سعی می‌کنم تا جایی که میشه با اشاره و عبارت‌های خیلی کوتاه ماجرا رو رفع و رجوع کنم. منتظر بودیم تلاوت قرآن کریم تموم بشه تا بریم سر صف. کلاس هم رفتیم. کیف رو گذاشتم روی میز و دفتر فیزیک رو درآوردم. اینا دیگه چیه؟ تعریف‌ها و تشریح‌های دبیر رو بلد نبودم. نه اینکه نباشم، ولی حفظ نبودم. صف وقت کلاس رو گرفته بود، پس دبیر سریع‌تر اومد کلاس. بعد از سی چهل ثانیه ورقه‌ها هم رسید. یه مشکلی توی چاپ بود و همین باعث شد بچه‌ها بتونن یکی دونمره تقلب کنن تا حواس معلم پرته! ولی من دلم نیومد و تقلبی نکردم. امتحان فیزیک همیشه همین‌طوری بوده. گیج می‌شم. همه‌چی از ذهنم پاک میشه. سوال اول و دوم رو یه‌جوری نوشتم. سوم رو گذاشتم بعداً. چهارمی هم گفتم به درک، آخرِ وقت حلش می‌کنم. رفتم پنجمی و متاسفانه پنجمی هم اونقدر توی ضرب اشتباه میومد که بیخیالش شدم، البته ضرب و تقسیم و راه‌حلم درست بود، نمی‌دونم چه مرضی گرفته بودش، که اشتباه میومد جواب! در حالی که دقایق آخر درست اومد و درست نوشتمش. سوال شیشم یادم نیست. هفتم هم مبهم بود. هشتم و نهم رو نوشتم ولی مطمئن نبودم. سوال نهم سه نمره داشت. من نمی‌دونم چرا اینقدر بد بارم‌بندی می‌کنه. سوالش یک نمره هم ارزش نداشت. سوال ده رو هم نوشتم. برگشتم و اونایی که ننوشتم رو هم نوشتم. البته نه اینقدر ساده که الان تعریف کردم. با استرس. هرطور بود تمومشون کردم. 

وقتی می‌خواستم ورقه رو بدم دستام می‌لرزید. دبیر گفت چرا اینقدر هولی؟ گفتم این بی‌صاحاب رو می‌بینین؟ اینو ده بار اول امتحان ضرب و تقسیم کردم غلط اومد، الان همونطوری ضرب و تقسیم کردم درست اومد. به نشانه‌ی تأکید ورقه‌ی چک‌نویس رو نشونش دادم. خندید. دستام می‌لرزید. اعصابم داغون بود. گردنم دردش شدید شده بود. و زنگ بعد امتحان عربی بود. لای عربی رو هم باز نکرده بودم. با اون شدت استرس لای کتاب رو هم نمی‌تونستم زنگ تفریح باز کنم. زمزمه شد که امتحان نیست. نبود. موکول کرد دوهفته بعد. درس داد. گفت و خندیدیم. 

زنگ انشا هم رسید. موضوع رو هفته‌ی قبل داده بود «عشق». نمی‌تونستم بنویسم. به چند خطی که هفته‌ی قبل نوشتم نگاه کردم. سرِ خط نوشتم «بی‌عشقی نداشتنِ تلخی‌ست». اصلِ درس تضاد معنایی بود. ولی من نمی‌تونستم بنویسم. نه از عشق. و نه از بی‌عشقی. چند دقیقه خودکار رو گذاشتم روی کاغذ و زل زدم به «نداشتنِ تلخی‌ست». چندتا انشا رو خوندن و شنیدم. بد نبود. درباره علم هم نوشته بودن. علم بدتر از عشق. بی‌علمی نداشتنِ تلخ‌تری هست یا بی‌عشقی؟ برام سوال شده بود. انشا رو تموم کردم. تا مصراع آخر رو نوشتم، زنگ خورد. خوندنش رفت واسه هفته‌ی بعد. نمی‌دونم خوب شده یا نه. برام مهم هم نیست. نباید می‌رفتیم خونه. آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم. ولی انصاف نبود. انصاف نبود که دو زنگ توی استرس بسوزم. زنگ آخر موضوع رو بدن «عشق». نذارن بری خونه. و تو چندتا پله رو بیای پایین و دنیا روی سرت خراب بشه. سعی کنی نخوای و نبینی و نشنوی و تصور نکنیو فکر نکنی و خیال نکنی و پله‌ها رو بری بالا و توی کلاست بمونی و کیفت رو برداری. ولی مگه میشه فرار کرد؟ میاد دنبالت. بی‌صدا. و تو هیچ راه فراری نداری. کیف رو پرت کردم روی میز. رفتم پایین. یه نگاه انداختم به اون پراید سیاه. به فکرم اومد پلاکش رو بردارم. سی و سه سین، چند و چند و چند، ایران چهل و شیش. نمی‌دونم چرا اینجوری می‌شم. اعصابم داغون بود. حوصله‌م ته کشیده بود. و کاسه‌ی صبرم لبریز. حوصله‌ی هیچکس و هیچی رو نداشتم. خیلی دلم می‌خواست یه چیزی باشه که بکوبمش. بشکنمش. بزنمش. نبود. نبود. نشد. رفتم مسجد. اصلا حالی‌م نبود اذان هست نیست، نماز هست نیست، در باز هست نیست. برام مهم نبود. دقیقا هیچی برام مهم نبود. تاریک بود. چه خوب بود که تاریک بود. که خلوت بود... رفتم بالا کیفم رو برداشتم. آزمون رو دادم. خونه هم اومدم. زندگی هم کردم. ولی هیچی نشد. هیچی، هیچی نشد.

بعدازظهرش رفتیم خونه‌ی عمه. گوشی‌ش رو آورد و گفت «قرار بود سهیل هشت شب بیاد درستش کنه، حالا که اومدی تو درستش کن. بازار رو قطع‌نصب زدم، بعدش دیگه نفهمیدم کجا رفت. واتس‌آپ هم نمیدونم چرا نیست.» گفتم خب می‌خواید بذارین سهیل درستش کنه. گفت نه، حالا که هستی درستش کن. گفتم باشه. بازار رو داشتم. واتس‌آپ ولی توی گوشی‌م بود که نیاورده بودمش. رفته بودم توی فکر. سهیل. اسمش که به گوشم خورد، باید خشکم میزد. باید ناراحت می‌شدم. باید دلم می‌خواست. باید شیرینیِ خاطراتِ کوتاهِ مشترکمون برام مزه مزه می‌شد. ولی نشد. نمی‌دونم. خیلی فکر کردم. رفتم توی مخاطبین عمه‌م که ببینم شماره‌ی سهیل توش هست یا نه. نبود. فهمیدم شماره‌ش رو نداره. مامانم خیلی تعجب می‌کرد که عمه‌م بلده با گوشی کار کنه. نمی‌دونم چرا این گوشی‌های هوشمند و حتی غیرهوشمند براش اینقدر عجیبن. عمه‌م هم اونقدرها بلد نبود. گوشی خالیِ خالی بود. جز تلگرام فارسی و ایمو. و بازار و واتس‌آپی که براش ریختم. واتس‌آپ رو با اینترنت گوشی‌ش از بازار دانلود کردم. حتی نمی‌دونست باید با شماره وارد این نرم‌افزارها شد. منظورم اینه که اونقدر که مامانم تصور کرده، بلد نیست. به گوشی زیاد دست نمی‌زدم که فکر نکنه جای دیگه‌ای میرم! مکالماتش برگشت. اسم یکی از مکالمه‌ها بابک جان بود. بابک. چاقالو :دی چرا اینا اینطوری زن گرفتن؟ چرا همه‌ی مسیرشون از همه‌ی مسیر ما عوض شد؟ چرا اینا اینطوری شدن؟ چرا همه‌چی اینقدر از همه‌چی فاصله گرفت؟ به سهیل فکر می‌کردم. الان کلاس چندمه؟ هفتم؟ مثل سارا!! اصلا حالا که مامانِ سارا اینقدر دنبال شوهر می‌گرده، بیاین همین سهیلو بدین بهش!! اینا رو توی ذهنم گفتم و تصورشون کردم و خندیدم. و هیچ‌کس نفهمید که چرا می‌خندم. که چرا این‌قدر ساکت شدم. زنگ زد به عمو که به سهیل بگه دیگه نیاد هشت شب. مطمئن شدم که شماره‌ی سهیل رو نداره. همونطور که توی گوشی نداشت. مامانی رو نگاه می‌کردم. در و دیوار خونه رو. چقدر خاطره توشون تلنبار شده، چقدر زیاد! 
دنیا همینطور ادامه داره. نفس می‌کشم. وقت می‌گذرونم. فکر می‌کنم. ناراحت می‌شم. اعصابم خورد میشه. استرس می‌گیرم. درس می‌خونم. انشا می‌نویسم. صبرم تموم میشه. میزنم زیر گریه. دوباره، نفس می‌کشم و همه‌چی تکرار میشه. همه‌چی، به جز موضوع انشا.

+ عنوان یک بیت از سعدی

  • Mr. Moradi

1. اصولا من دوتا مورد هست که نباید بهشون فکر کنم. یکیش سر تا پا ضرره، و اون یکی وقت‌گیره و هیچ سودی نداره. مرز تشخیصشون به اندازه‌ی یک تار مو هست. و من خیلی وقت‌ها نمی‌تونم بیرون خط قرمز بمونم. خیلی‌‌ها نمی‌تونن. 

2. اصولا قرار نیست کار خاصی کنم تا یادش بیفتم. مثلا حتی کلاس ریاضی و مبحث آمار و احتمال و مثالاتش، من رو می‌تونن دقایقِ متوالی‌ای پوکرفیس کنه. اونقدر تاثیر داره که دبیر هم بفهمه. البته نمی‌فهمه، یعنی نمی‌فهمه حال من چه ربطی به مثالش داشته. هیچ‌کس نمی‌فهمه. احتمالاً خودم هم نمی‌فهمم. می‌دونید؟ این مرز خیلی باریکه.

3. اصولا دبیرهایی که دوستشون دارم، دوستم دارن. حتی شده دبیرهایی که دوستشون نداشتم، دوستم داشتن. ولی در وهله‌ی اول وقتی دوستشون دارم، اونا هم باهام خوبن. سعی می‌کنم درس‌هاشون رو بخونم، ولی امسال و پارسال و پریسال، یه فکرهایی وقتم رو می‌گرفت. طوری که امسال هیچ‌کدوم از امتحانات شیمی رو صددرصد آماده نبودم. هیچ‌وقت نشد فارسی رو خوب بخونم. هیچ‌وقت نتونستم با آمادگی سر کلاس ریاضی و فیزیک حاضر بشم. ولی این دلیل نمی‌شه دبیر شیمی نیاد الکی نمره‌م رو نپرسه و من نگم نوزده و هفتاد و پنج و اون نگه بیست گذاشتم. درحالیکه خیلی راحت می‌تونست یه‌نمره کم کنه. 

4. اصولا یه آهنگ‌هایی یه‌حسی به آدم میدن که هیچ آهنگی اون حس رو نداره. حتی همون آهنگ ممکنه هیچ حس مشابهی به فرد دیگه‌ای نده. ولی عمیقاً حس می‌کنم یه چیزی پشتِ صدای زندوکیلی هست وقتی میگه: «چرا هر غباری رو پس میزنم، یه‌تصویری از تو فقط پشتشه...» می‌دونین؟ یه تصویر مبهم و کمرنگی از جلوی چشمم رد میشه. یه تصویر خیلی مبهم ولی محسوس و ملموس، که نشونه و ردی از اونی داره که توی بند یک گفتم. دقیقا خارج از خط قرمز. دقیقا بدون خطر. دقیقا بدون ضرر. آخه می‌دونین؟ «من از تو به هرچی به‌جز تو رسیدم»، چه خوب و چه بد. 

5. اصولا امروز نباید اینطوری می‌شد. یعنی می‌تونست بهتر باشه. 

6. اصولا اصلِ زندگی رو به فنا دادم. دیگه چیزی ازش نمونده. جز چندتا موضوع فرعی و حاشیه‌ای،  مثل درس، مثل نفس کشیدن. 

  • Mr. Moradi

با توجه به اعداد و ارقامی که معمولا سه رقمی هستن و این روزا از رسانه‌های مختلف گفته میشه، فکر کنم توی همین چند روز بیش‌تر از دو سه هزارتایی طرح، نیم‌طرح و پیش‌طرح رو افتتاح کردن. شماها هم کم کم خونه‌هاتونو مرتب کنین، همین روزاست که بیان خونه‌هامون رو هم افتتاح کنن. خدا رو چه دیدی! شاید خونه‌مون در محل استادیومِ سه میلیون نفری‌ای واقع شده باشه که قراره سال 1415 کلنگ بخوره! 

  • موافقین ۲۵
  • ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۷
  • Mr. Moradi

همونطور که انتظار داشتم، استرس نذاشت خوابم عمیق بشه. ساعت پنج و نیم که گوشیم زنگ زد، خاموشش کردم و خوابیدم تا شیش و بیست و سه دقیقه. دوباره گرفتم خوابیدم و یهو گفتم پاشو دیگه، ده شد :/ و بیدار شدم و دیدم ساعت شیش و بیست و هفت دقیقه هستش هنوز :/ بیخیال خواب شدم. ساعت هفت و ربع حرکت کردیم و هشت و ربع رسیدم. دقیقا یکساعت منتظر شدم تا امتحان شفاهی نهج‌البلاغه رو ازم بگیرن. با توجه به اینکه می‌دونستم بیانم خوب نیست و بلد نیستم درست و حسابی حرف بزنم، انتظار بیش‌تری از خودم نداشتم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که لرزش رو توی پا و به صورت واضح‌تر توی دستم حس می‌کردم. لامصب هرلحظه می‌خواستم به یادداشتم نگاه کنم سرش رو بلند می‌کرد زل می‌زد توی چشمم :// دو سه تا سوتی هم دادم که نمی‌گم که شما دیگه نخندین حداقل :)) بعدش امتحان کتبی و بعدش حرکت به سمت پادگان. یا همون میدون تیر :دی

ساعت نه و نیم راه افتادیم و یه ربع به یازده تقریبا، رسیدیم. در تمام این حدودا یکساعت، سرعت8مون بین 20 و 100 جابجا می‌شد! از بس که هی می‌رفتیم و هی نمی‌رسیدیم. چقدر دور بود پادگان! رسماً توی کوه‌ها بود :| 

رفتم داخل و حالا استرس نمره‌ی دفاعی ولم نمی‌کرد. که غایب نزده باشن! که نکنه یادشون بره حاضر بزنن. که نکنه نمره رو کمتر بدن -_- یعنی از دست این آقای ر.! چه کارا که نمی‌کنه :/ رفتم و گفتن آموزش ندیدی؟ و گفتم نه! که ای ‌کاش می‌گفتم آره :))) والاع! یه خشاب جا زدن و گلگدن! کشیدن رو که بلد بودم :/ هیچی دیگه! دوساعت هم رفتم با یه کلاس دیگه آموزش دیدم و اومدم واسه تیر در کردن :| یه صداگیر می‌دادن میزدم به هدف :دی ولی جدای از اینکه سیبلی در حقیقت وجود نداره، باید بگم که دراز کش بدترین حالتیه که می‌تونن واسه یه تازه وارد در نظر بگیرن. هرچند حس می‌کنم می‌خواستن حرکت بچه‌ها رو محدود کنن که حماقتی ازشون سر نزنه، ولی ایستاده خیلی بهتره. حداقل مثل آدم توی دستت می‌گیری اسلحه رو. متاسفانه برخلاف اینکه توی کلاس گفتن پشت هم نزنید و ده ثانیه صبر کنین بین گلوله‌ها، صبر نکردم. یعنی اصلا اسلحه رو در اختیار نداشتم. ماشه رو که می‌چکوندم اسلحه بازی می‌کرد توی دستام. اصلا واسه خودش پرت می‌شد. فارغ از این‌که گوشم بدجور سوت می‌کشید و به‌سختی می‌تونستم تمرکز کنم :| حیف شد تیرها به هر صورت :/ می‌تونست بهتر استفاده بشن. دستم هنوز بوی کلاش رو میده :دی 

موقع برگشت، معاون سوئیچ رو داد که بدم به آقای ر.. رفتم که بدم و رسیدم به ماشین و بلند خطاب به اونی که توی دبیرخونه کار می‌کنه گفتم آقای ر. کوئه؟ یعنی کجا. استش رو نگفتم و دوباره بلندتر گفتم. یهو خودِ ر. برگشت و گفت من اینجام. :/ دقیقا کنارش بود. و من ندیده بودمش :||| خوب شد چیزِ دیگه‌ای نگفتم :/ 

بعدش هم رفتیم خونه‌هامون. :| 

  • Mr. Moradi

صدای مرا از دبیرستان شهید بهشتی رشت میشنوید :)) چقدر دلم برای کیبورد تنگ شده بود :)

ویندوز اکسپی ، ورد 2007 ، و خیلی سرعتِ کم در نت و غیره! باشد که قدرِ امکانات را بدانید و سپاسگزار باشید :دی

از اینکه بخاطر تایپ نرفتم کلاس دبیر جغرافی رو، هم پشیمونم و هم راضی. انشاالله که فردا ، کنفرانسِ ده دقیقهای نهجالبلاغه به خیر بگذره. با این متنی که الان دارم مینویسم و باید بعدازظهر حفظش کنم :پ{PO}{}|

  • Mr. Moradi
up