مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

اینکه «انتقام» برای آدم بشه انگیزه زندگی، خیلی وقیحانه‌ست؟ ولی لامصب بد انرژی‌ای میده به آدم :|

+ ماجرایی که داره بر ما میگذره، خیلی نامردانه‌ست. خیلی بی‌وجدانیه. خیلی خیلی! بله، آدم نباید نفس‌پروری کنه و بخاطر هوای نفس، انتقام بگیره یا عمل کنه؛ ولی دقیقاً در همین راستا، نفسِ مؤمن و حتی نفسِ انسان، شرافت داره، عزت داره، نباید بذاری خوار و خفیفش کنن. باید دفاع کنی. حالا اسمش رو بذارن انتقام یا هرچی. عزت و شرفِ نفس انسان وقتی در معرض خدشه‌دار شدن باشه، انسان مجاز به دفاع و مقابله‌به‌مثل - به شکل درست البته - میشه. من اینو نادیده نمی‌گیرم. یعنی نمی‌تونم این همه نامردی و خیانت و دورویی و نفاق و بی‌وجدانی رو نادیده بگیرم! نمی‌تونم واقعاً. 

  • Mr. Moradi

از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمی‌توانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم می‌خورد. می‌شود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ می‌شود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ می‌شود؟ خدایا؟ کم آورده‌ام. خیلی وقت است که کم آورده‌ام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست داده‌ام. غرق شده‌ام. بس نیست؟ تا به کِی باید اینطور جلو بروم؟ هلاکت جز این است؟

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
  • Mr. Moradi

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! 

دوسال پیش، وقتی همسایه‌ی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانش‌آموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر می‌رفتم هیچ اشکالی در نظام درسی‌ام رخ نمی‌داد که هیچ! بلکه دبیر هنر نیز گرفتاری‌ام در ورقه را نمی‌دید! 

حالا دیروز، ما را از برنامه‌ای مطلع کرده بودند که هم بسیج‌مان فعال می‌شد - برای سربازی کاربرد فراوان دارد! - و هم در اولویت کارت سبز قرار می‌گرفتیم - مربوط به بسیج - و از این دو مهم‌تر، به ما ناهار هم می‌دادند! اما در آن ساعتی که آن‌ها گفتند من کلاسی داشتم که بابتش هزینه‌ای باید بدهم و دلم نمی‌آمد که یک‌جلسه‌اش را غیبت کنم! راستش همان اول صبح، یعنی حدود هشت‌ونیم که مسیر طاقت‌فرسایی را رکاب می‌زدم، در دلم تشکیکی آمد که دور بزن! اما دور نزدم. و از قضا، استادِ دوره نیز نیامد و دست از پا درازتر برگشتم خانه؛ بی‌آنکه به مقصدی رسیده باشم. جدای از فعال شدنِ بسیج و برگ سبز گرفتنی که از دستشان دادم، از دست دادن ناهار را چگونه هضم کنم؟! :دی

  • Mr. Moradi

توی کلاسی ناظر بودم. مدرس - که بعداً درباره‌ش می‌نویسم - یک سوالی پرسید. «کی می‌تونه همین حالا مرگ مادرش رو قسم بخوره که تا حالا خودارضایی نکرده؟»

نتیجه وحشتناک بود. فقط یک‌نفر دستش رو آورد بالا. و تا آخر هم پای حرفش موند. کاملاً مطمئن. کاملاً. و بقیه ساکت. ساکت. ساکت. می‌دونید مدرس چی گفت؟ بهش گفت تو بین پونصد نفر - هم پسر و هم دختر - که از صبح میان کلاس، تنها کسی هستی که دستت رو آوردی بالا! و من همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. 

+ کلاس حدوداً چهل نفره بود. 

++ این یک چشمه از عمق فاجعه‌ست فقط! آمار همجنسبازی، روابط نامشروع - از جمله رابطه با محارم - و موارد مشابه بسیار ناامیدکننده‌ست.

  • Mr. Moradi

دوسال از وبلاگ‌داری گذشت. داشتنِ وبلاگ، برخلافِ هر شبکه‌ی دیگری و هرنوعِ دیگری از ارتباطات، یک حسِ امنیت و آزادی و خشنودیِ فوق‌العاده دارد که هرگز با هیچ‌چیز، نمی‌شود قیاسش کرد.
مرور کردنِ دوسال و حدود هفتصد پست، نفس‌گیر است. نه از بُعد تعداد، که از بُعدِ هجوم خاطرات و دلتنگی‌هایی که برای دوران سلامت و آرامش ذهنی ایجاد می‌شود.

.

به بهانه‌ی دوسالگی وبلاگ، به خودم و به شما و به وبلاگ، قول می‌دهم که تا سال بعد ذهنی آرام و کنجکاو و پویا و سالم فراهم آورم و از این هیاهوی نفسانی رها بشوم. بی‌شک سه‌سالگیِ این وبلاگ را به جشن خواهم نشست به شرط حیات :)

  • Mr. Moradi

شهید حججی، در راه اعتقادش، تا پای جان، ایستاد. شهید حججی، ثابت‌قدمِ اعتقاداتش بود. شهید حججی، نشان داد که اعتقادات ارزش جان را هم دارند وقتی شمرهای معاویه‌صفتِ یزیدی، در برابر ملت‌های بی‌گناه سبز شده‌اند و از یمین و یسار، ظلم می‌کنند و سر می‌برند... محسن حججی، افتخار است. اقتدار است. شهید است. زنده است. 

بشنوید

+ تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد... 

  • Mr. Moradi

1. منظور از پستِ موقتِ قبل این نبود که عازمِ مشهد هستم، که اگه قطعی بود، صریح‌تر می‌گفتم. صرفاً منظور همونی بود که نوشتم: بعد از گفتنِ اسم مشهد، دلم هرّی ریخت. 

2. خسته‌ام از خودم. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. مشهدی در کار نیست. هیچ‌وقت دوست نداشتم زیرِ بارِ منتِ کسی باشم.حالم بهم می‌خوره کسی سرم منت بذاره؛ هرکی هم میخواد باشه فرقی نداره برام. واسه همینه که درآمد می‌خوام. که به هر راهی سرک می‌کشم. که به هر چیزی متصل میشم. اصلا واسه همینه که اومدم تجربی. نمی‌دونم. مثلِ احمق‌ها، دورِ خودم می‌چرخم. نمی‌دونم. نمی‌دونم ربطِ این حرف‌ها رو پیدا می‌کنید یا نه. ولی بی‌ربط نیستن. من همیشه دوست داشتم خودم باشم. خودم و خودم. بی‌منتِ کسی. بی‌نیاز از آدم‌ها. ولی نشده. نمیشه. چه کنیم دیگه. 

3. این چند روز ذهنم خیلی درگیر بود. یه مسئله‌ای برام روشن نمی‌شد. هی برام پیچیده‌تر از قبل می‌شد. من یقین داشتم که امام‌رضا تا نطلبه، کسی نمی‌تونه قدم از قدم برداره برای زیارت. اگه کسی، چه خوب باشه و چه بد، داخلِ حرم هست، زیر سایه‌ی حضرت، پس حتماً طلبیده شده. راهی براش باز شده. بهش اذن داده شده. از طرفی می‌گفتم امام چرا باید منِ بی‌شعورِ بی‌وجود رو بطلبه؟ منِ بی‌اراده‌ی بی‌ایمانِ احمق رو؟ خب خداروشکر مسئله رفع شد. طلبی در کار نیست. و من دارم در خودم و هرچه که هستم غرق میشم. چرا هیچ‌چیز و هیچ‌کس غریق‌نجاتم نمیشه؟ 

4. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. امروز صبح خیلی خوابم سنگین شده بود. در حدی که خانواده فکر کرده بود مرده‌م :)) یادم نیست دقیقاً خواب چی بود. ولی لوکیشنش فکر کنم قطبِ جنوبی، سیبری‌ای چیزی بوده باشه! لابد واسه همین برگشتِ روح طول کشیده :دی ای کاش توی همون سنگینیِ محض، تموم می‌شدم. ای کاش...

.

+ عنوان مصراعی از رهی معیری.

در جستجوی اهل دلی، عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم

  • Mr. Moradi
up