مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : برابری یعنی برابری!
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

1. درسته که من واقعاً دین و زندگیم رو نادیده گرفتم و خیلی اشتباه کردم. درسته. ولی روزه رو هم‌پای نماز می‌دونم. همونقدر که نماز واجبه، روزه هم واجبه. همونقدر که خمس واجبه، روزه هم واجبه. قرار هم نیست همه‌چی گل و بلبل باشه! قرار هم نیست معجزه بشه و ضعف نکنی! ولی قرار هم نیست چون گرسنه میشی بگی نه دیگه! این منو می‌کُشه! این توجیه‌ها رو دوست نداشتم هیچ‌وقت! کیه که ندونه من چه پروسه‌ی طولانی و سختی رو طِی کردم تا مامانم به روزه گرفتنِ من عادت کنه =))

1.1 امسال اولین روز ماه رمضون مقارن شده بود با امتحان فیزیک. صبح، همش استرس داشتم حالم بد میشه یا نه. ضعف میکنم یا دووم میارم. خب تا حالا همچین امتحان مزخرفی رو با روزه تجربه نکرده بودم. سر جلسه فقط سعی کردم تا سوالات تموم نشده، مضطرب نشم! به سوالِ آخر که رسیدم دیگه قاطی کردم. دقیقاً از آخرین مبحثِ تدریس شده بود! اونم چه تدریسی! تدریسِ سرِ پایی! :| دو و نیمِ نصفه شب تازه رسیده بودم به اون مبحث! و عادی بود که اون ساعت جز توضیحات، چیزی از مثالاتش نفهمم! بالاخره دبیری راهنمایی کرد و نوشتم. که البته بعدش فهمیدم ناقص نوشتم!! سوالِ آخر که تموم شد، گرسنگی و خستگی و استرسِ امتحان به توان دو و سه رسیدن. دقیقاً نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه وقت داشتم تا یکی دوتا سوالی که ننوشتم رو بنویسم. یکی رو که آخرش هم نفهمیدم و اشتباه نوشتم و این حداقل هفتاد و پنج صدم! یکی رو هم جواب منفی می‌اومد. یعنی سوال جوری می‌نمود که جرمِ جسم منفیِ یک می‌اومد :||| بعد من چقدر دستم سرِ این لرزید! آقای ر. اومد گفت چی شده؟ گفتم این بی‌صاحاب منفی میاد لعنتیِ وامونده!! اصلا درست نمیشه. گفت کدوم سواله؟ نشونش دادم. رفت پیشِ همون دبیر فیزیکی که بهم راهنمایی کرده بود و می‌گفت که روشم درسته و ضرب و تقسیمم اشتباه شده احیاناً!! آقای ر. برگشت و گفت که دبیر میگه روشِ درستی داری ولی ضرب و تقسیم‌هات اشتباهه شاید. گفتم نیست. والا نیست. رفت پیش دبیر. نفهمیدم چی بهش گفت. فقط شنیدم یه‌جاییش گفت این دانش آموز عالیییییهههه!! با همین غلظت :| دبیر اومد. این‌بار با لبخند :| ینی تا پارتی نداشته باشی جوابِ سلام هم شاید ندن حتی! اومد نگاه کرد. گفت والا من خودم یه‌بار حل کردم منفی نیومد. راه‌حلم رو نشونش دادم گفت درسته. گفتم این منهای این. این بی‌صاحاب چجوری میخواد مثبت بیاد؟! گفت نمی‌دونم. اگه سوال اشتباه باشه دبیر نمره‌ش رو میده دیگه. دستم می‌لرزید و تپش قلبِ شدید داشتم :| چشمام هم داشت سیاه میدید کم کم. رفتم ورقه رو دادم. اومدم بیرون. هیچ‌وقت اینقدر بلند بلند غُرغُر نکرده بودم. یه‌سری از بچه‌ها که رفته بودن کلاس‌های خصوصیِ دبیر، سوال‌ها رو داشتن. قرار بود بدن لعنتی‌ها. صدالبته که مشخص بود نمیدن!! خب اصن حرفِ امتحان فیزیک رو نمیخواستم بزنم :)))) منظورم این بود که روزه تا به‌حال تأثیری در روندِ امتحاناتم نداشته. هر تأثیرِ منفی‌ای که بوده در اثرِ کم‌کاریِ خودم هست. خب خداروشکر :دی

2. زیست خیلی زیاد به‌نظر نمیاد. این فصل ده صفحه. اون فصل شونزده صفحه. اون فصل هم ده صفحه. این زیاده؟! نه! ولی وقتی یک صفحه‌ش نیم ساعت طول می‌کِشه و روزه‌ای و هر نیم‌ساعت باید یکساعت!! استراحت کنی خیلی زیاد میشه :||| امشب اگه رسوندم شونزده صفحه رو که هیچ! اما اگه نتونستم برسونم منتظرِ امدادهای غیبی باید بمونم شاید :دی

3. بعضی کلماتِ مصوبِ فرهنگستان خیلی خوبه و روون‌تر کرده زیست رو. ولی بعضی کلمات خیلی مزخرفه! مسئولین رسیدگی کنن :| ایشالا بعد امتحان یه نقد و بررسی میذارم واسش :دی

4. روزی که اولین امتحان رو می‌دادم، فکر نمی‌کردم پنج‌تا بگذره. الان هم فکر نمی‌کنم پنج‌تای بعدی بگذره :( خدایا زیست و شیمی و فارسی و جغرافی و عربی رو دریاب :دی

5. انصافاً روزه‌های من روزه نیست. هرچی که هست، روزه نیست. چرا من آدم نمیشم؟!‌ :(

6. دارم ده بیست سی چهل می‌کنم که کامنت‌ها رو ببندم یا نه :دی

7. داستانِ پستِ قبل رو می‌خونید یه نظری چیزی هم بدید [الکی مثلاٌ می‌خونیدش اصن :دی] بذارم باز از اینجور توهمات و الکی‌جات یا مثل قبل روی همون ورد نگهش دارم!؟ :|

8. از همه‌ی اون‌هایی که در این پست حرفی زدن، لطفی داشتن ممنونم و معذرت می‌خوام که تک تک نشد پاسخگوی لطف و نظر و حرفشون باشم :)

  • Mr. Moradi

به‌نظرم نمیشه بهش گفت داستان. ولی چون ربطی به زندگیِ خودم نداره و واقعی نیست، بهش میگم داستان. همین!

*

این، پیچیده بود. من در کارِ خود آنچنان غرق شده بودم که ندیده بودم. روزگار، کار، سردرگمی و رفیق و آشنا، مرا در خودشان غرق کرده بودند. مرا در خودم کور کرده بودند. دلم را سرد و خاموش. ذهن‌ام را گنگ و منگ. من در خودم سرد شده بودم. از دهن افتاده بودم. او هم از دهن افتاده بود. تقصیر چه کسی بود؟ اصلا جز من، تقصیر چه کسی می‌توانست باشد؟ مگر جز من، چند نفر می‌دانستند؟
من از همان روزی که دیدم و گذشتم دیگر پدر نبودم. من از همان روزی که بودم و نبودم، دیگر پدری نکردم. من می‌دانستم و کاری نکردم ولی خیلی‌ها نمی‌دانستند چه می‌گذرد و نگران بودند. به من می‌گفتند نگرانی در تو جایی ندارد؟ خونسرد بودن حدی ندارد؟ جوابی نمی‌دادم. حرفی نداشتم. من از قبل، محکوم به اعدامِ دادگاهِ خودم بوده‌ام. نیازی به تبرئه شدن در حکمِ دیگران را نداشتم. ولی امروز، وجدان دست از سرم بر نمی‌دارد. وجدانی که باید زودتر از این روزهای لعنتی روشن و هشیار می‌بود و نبود. گناه‌ام را گردنِ وجدان می‌اندازم، چه آسان. چقدر ساده خودم را تبرئه کردم.
اگر بگویم ماجرا از همان روزِ سرد شروع شده، پس آن روزهایی که هنوز گرما بین‌مان بود چه می‌شود؟ اگر بگویم از روزهایی که گرم بودیم شروع می‌شد، پس روزهای سردرگمی را چند به چند رد کنم؟ اگر از آن روزهای حیرانی شروع کنم، کوتاهی‌های همیشگی‌ام را کجای ماجرا قرار بدهم؟ حقیقت این است که نمی‌توان نقطه‌ی شروعی برای یک اتفاق تعیین کرد. هیچ کجا شروع نشده. همانطور که حالا نیز، تمام نشده است. مگر نه اینکه هر شروعی پایانی دارد؟ و هر پایانی، سرآغازی؟ ابتدا و انتها ندارد. هر چه بگوئیم، کشک است. اصلاً من کجا بوده‌ام که حالا بخواهم شروع و پایانی تعیین کنم. من هیچ وقت خودم نبوده‌ام. من هیچ وقت همانی که باید می‌بودم، نبوده‌ام.
باید از آن روزی شروع کنم که سرم درد می‌کرد. پشتِ میزِ چرمیِ سبز رنگِ اداره، بی‌خیال از دنیا و دار و دسته‌اش، نشسته بودم و لیوانی آب و چند ورق قرصِ بی‌مصرف دور و برم بود. صندلی را خم کرده بودم و پاهایم روی میز استراحت می‌کردند. سرم درد می‌کرد ولی دوایش دست من نبود. دستِ جنگی بود که دوست داشت خیلی‌ها را سردرد کند و برود. با این حال من به هیچ عنوان حق نداشته‌ام که از زمان اداری برای استراحتِ خودم، سوءاستفاده کرده و پاهایم را روی میزِ بیت‌المال لم دهم. نه درست بود و نه اصولی. و نه من چنین آدمی بودم. ولی شاید آن روز فرق داشت. فرقی که بینِ من و وجدانم فاصله می‌انداخت. چند شب پیش با کسی که این همه سال مرا تحمل کرده بود، جنگم شده بود. او این همه سال مرا تحمل کرد و من، چند روز تحملش نکردم. من این همه سال، بیهوده هوایِ شهر را تنفس کردم و او، شبِ قبل، مرا تنها گذاشت. آن‌طور رفته بود که من، خودم را بدهکاری می‌دیدم که بدونِ پرداخت قرض و قوله‌ام، مُرده‌ام. چه کسی است که نداند من مُرده‌ام و او زنده شده است؟ من نه تنها به او، که به خودم، به وجدانِ خاموشِ خودم بدهکاریِ بزرگی داشته‌ام. سرم درد می‌کرد. رئیس امروز نیامده بود. برگه‌ی مرخصی، کنارِ دیگرِ قرص‌ها، زیرِ خودکاری قرار داشت که با آن استعفایم را نوشته بودم. اما رئیسی نبود که از او مرخصیِ ساعتی بخواهم، چه برسد به استعفای همیشگی. همین امروز صبح که به اداره رسیدم، قبل از آن که واردِ اداره شوم، نگهبان بلند گفت:«آقای محمدی؛ از شرِّ جلالی راحت شدیم. رفتش اون دنیا.» از این نگهبان بدم می‌آید. هیچ معلوم نیست او که اینگونه پشتِ مُرده حرف می‌زند، پشتِ سرِ ما حرف نزند. جوابش را ندادم. ولی برگشتم به سمت ماشین. کیف‌ام را که به قصد برگشت، برنداشته بودم، برداشتم. پله‌ها را دوتا یکی کردم. سرم درد می‌کرد. لیوانِ آبی از آبدارچیِ خوش‌قلبِ اداره گرفتم که او هم خبرِ مرگِ رئیس را برایم تکرار کرد. هرچند اصولاً خبرِ مرگ، خوشایند نیست، ولی از آن جهت که نه می‌توانستم مرخصی بگیرم و نه استعفا بدهم، ناخوشایندتر از حالتِ‌ عادیِ ماجرا بود. تلفن را برداشتم که خبرِ نیامدنم را به دخترم برسانم. گوشی را جواب نداد. با خودم گفتم مرخصی؟ مرخصی می‌خواهم چه‌کار. از اداره بیرون آمدم. بی‌آنکه به نگهبان جوابی بدهم.
به خانه نرسیدم. نه سرعتی در کار بود و نه سبقتی. فقط مچِ دستم درد می‌کرد، حوصله‌ی نگه‌داشتنِ فرمان را نداشتم. آن روز من تصادف کردم. تصادفی که دقیقاً بیست و هشت روز کما را مهمانِ مغزِ من کرده بود. وقتی به هوش آمدم، وجدانِ من گم شده بود. شش ماهِ تمام فراموشیِ کامل گرفته بودم. چه کسی می‌دانست آن شش ماه، آن بیست و هشت روز، این همه سال، دخترکِ تنهای من، چه زجری را تحمل می‌کند؟ چه کسی می‌فهمید؟ جز من، از چه کسی توقعی می‌رفت؟ من بودم و می‌دیدم و می‌دانستم و انگار نه انگار. آن تصادفِ لعنتی، ناقص‌العضوم کرد. نه بخاطر یک چشم‌ای که از دست دادم، بلکه به این خاطر، که وجدانم گم شده بود. کمرنگ شده بود. شاید هم، از من بریده شده و پرت افتاده بود. خیلی وقت بود که من وجدانی که داشتم را نداشتم. من می‌دیدم و محلی نمی‌دادم. ناراحت می‌شدم ولی، ناراحتیِ کسی را کمتر نمی‌کردم. من می‌دانستم. می‌دانستم. دانستن بد دردی‌ست. نه می‌توانی از زیرِ بارِ مسئولیتش بیرون بیایی و نه می‌توانی نادیده‌اش بگیری. نادیده گرفتنش، می‌شود هم‌عاقبتی چون روزگارِ حالِ من. این روزهای سرد من. دانستن را نادیده گرفتن، همانند این است که روز بودن را نادیده بگیری و چاهِ روبه‌رویت را به حساب نیاوری. جز هلاکت، عاقبت خوش‌تری ندارد.
خسته بود. خسته بودم. سومین سالگردِ کسی بود که خاکسپاری‌اش را ندیدم. کسی که بعد از نبودنش، دیگر بودنش را ندیدم. کسی که دخترکم دیگر نبودش را تاب نیاورد. که دیگر تاب نیاوردیم. من به تصادفی، ناتوان شدم و او، به افسردگی. صندلی‌ها را می‌چیدند. مثلِ دوسالگردی که قبل از این برگزار شده بود. تنها فرق‌اش این بود که سومین بود و آن کسی که برایش صندلی می‌چیدند، عدد سه را دوست داشت. سه رنگ را دوست داشت. سه دست لباس بود که در کمدِ مخصوص نگهداری می‌کرد. از همه مهم‌تر سومین سالِ ازدواجِ ما بود که دخترک را آوردیم. سرِ دومین سالگردِ ازدواج‌مان بود که به دلش افتاد فرزند داشته باشیم. قبل از آن روز، به این توافق رسیده بودیم که خودمان باشیم و بچه‌ای را وارد نکنیم. می‌دانستیم که هردوی ما مشکلی داریم. نه فقط مشکل از او بود که من بشوم فداکارِ روزگار و نه فقط مشکل از من. می‌گفت چند هفته پیش که رفته بودیم امام رضا (ع) به دلش الهام شده که بچه بیاوریم. من هنوز در حال و هوای اداره و حسابرسی‌هایش بودم. خندیدم و گفتم که فکر می‌کنی معجزه‌ای شده؟ درمان شده‌ایم بی‌دوا؟ پوزخندی زدم و گفتم با آن همه دعای تو و نذرِ من بعید هم نیست. جدی نگاه‌ام کرد. نه من می‌دانستم و نه او از حرفش مطمئن بود. پیشنهاد قبول کردن بچه‌ای پرورشگاهی را داد. شوکه شده بودم. فضای ساکت و آرامِ کافه‌ای که در آن بودیم اجازه نمی‌داد. ولی آخرش هر دوی ما طاقت نیاوردیم. روبه‌روی هم زدیم زیر گریه. مثل بچه‌های پنج‌ساله‌ای که خوراکی‌هایشان را گرفته باشند گریه می‌کردیم. هر لحظه که می‌گذشت انگشت‌نماتر می‌شدیم. دستمان خورده بود و بستنی‌مان پخشِ زمین شده بود. از فردای همان روز رفتیم سراغ کارهای اداری.
مراسم تمام شده بود. صندلی‌چین‌ها، صندلی‌ها را جمع کردند و بردند. من همانطور خیره، گوشه‌ی مجلس، کز کرده بودم. نه اشکی ریختم و نه حرفی زدم. دخترم از من سنگین‌تر بود. ولی دختر بود. زده بود زیر گریه. می‌گویند از حال هم رفته. ای کاش من از حال رفته بودم، همان روزِ تصادف. آمد روبه‌روی من نشست. گفت به‌نظرت وقتش نرسیده از سهمیه استفاده کنم؟ من هنوز سرم سنگین بود. درد می‌کرد. دودِ اسپند داشت خفه‌ام می‌کرد که داد زدم:«هِی اصغـر؛ تمومش کن این دودبازی رو.» مهربان نگاهش کردم، گفتم کدام سهمیه بابا؟ مِن و مِن کرد و گفت سهمیه‌ی جانبازی‌ت. واسه کار و دانشگاه. پریدم توی حرف‌اش. گفتم که فکر می‌کنم و می‌تواند برود. خودش می‌دانست که چرا ناراحت می‌شوم. من روی این امتیاز نرفته بودم جنگ. من روی این امتیاز موجی نشده بودم. من نمی‌خواستم امتیازم را باطل کنم. با خودم فکر کردم من که کاری از دستم بر نمی‌آید. از بالای کمد مدارک قدیمی‌ام را در آوردم. قبول کردم.
بعد از یک سال دویدن و این تعهدنامه را امضا زدن و آن آزمایش را انجام دادن، بالاخره گفتند بیایید بچه را تحویل بگیرید. بردمش همان کافه‌ای که آنجا فکرِ خودش را به من گفته بود. منتظر ایستادیم تا همان میز خالی شود. دوتا بستنی سفارش دادیم. نیم ساعت بعد هر دوی ما، می‌خندیدیم و دستمان خورده بود و بستنی‌ها پخشِ زمین شده بودند. دو هفته‌ی بعد بچه را در بغل گرفتیم. دیگر خیالِ هردوی ما راحت شده بود. ایده‌اش به سرانجامِ خوشی رسیده بود. با همه‌ی دردسرهایی که می‌دانستیم دارد، ولی باز هم خوشحال و راضی بودیم. ما بچه‌ای داشتیم که می‌توانستیم به او دلگرم باشیم. ما خانواده شده بودیم.
چند سالی گذشته بود. زندگی معمول در جریان بود. من صبح‌ها می‌رفتم اداره و زن و بچه‌ام، با همدیگر سر می‌کردند. من بیخیال و سربه‌هوا شده بودم. نمی‌دانم از علایم پیری بود یا از عوارض جنگ. بعضی روزها تا دیروقت در اداره می‌ماندم و با آبدارچی، از هر دری‌ حرف میزدم. گاهی شب‌ها هم، به بهانه‌ی زیاد بودنِ کارهای مالی و اداری، در اداره می‌خوابیدم. چند سالی به همین منوالِ بی‌خیالی و بی‌وجدانیِ من گذشت. من روز به روز، بدتر و بدتر می‌شدم. همسرم نه از دست من، که از هوای آلوده‌ی شهر، خسته شده بود. نبودِ من، بارِ تکلیف‌ها و وظایفِ او را سنگین‌تر کرده بود. من نبودم و او، با بیماریِ ریوی‌ای که داشت، همه‌ی خیابان‌ها را متر می‌کرد برای خریدنِ هدیه‌ای که من یا دخترک‌ـمان را خوشحال کند. من بی‌انصاف شده بودم. حتی به او خُرده می‌گرفتم که چرا دختر را لوس بار می‌آورد. برایش مداد خرید همین را گفتم و کیفِ مدرسه را گرفت همین را گفتم و مانتو خرید همین را گفتم و انگار نه انگار که دختر، بابا می‌خواهد نه غُرغُر! من هربار از زیرِ بارِ مسئولیتی که با همدیگر و با موافقت هر دو، پذیرفته بودیم، شانه خالی می‌کردم. مثل همین حالا که خستگیِ او را به گردنِ هوای آلوده‌ای انداختم که آن روزها، درجه‌ی آلودگیِ قابل‌توجهی نداشت. یا هربار وجودِ دخترمان را، نتیجه‌ی درخواست و پیشنهاد او می‌دانستم. روزهای آخری که او با تمام توانایی‌اش برای گرم نگاه داشتنِ این کانونِ از هم پاشیده، تلاش می‌کرد، من مدام سرِ مسائلی با او بحث می‌کردم که همه‌ی آن موارد در ابتدای امر، تقصیرِ من بود. من که به‌وجود آورنده‌ی همه‌ی این مشکلات و معضلات بوده‌ام. من آن روزها وجدانم را نادیده گرفته بودم. من بی‌وجدان شده بودم. او هم چمدانش را بست و رفت. برای همیشه. و دخترکی که به عطر من خو نداشت، ماند و مرا تحمل کرد. ناراحت بود و تحمل کرد. غمگین بود و تحمل کرد. سرخورده شد و تحمل کرد. افسرده شد و تحمل کرد. قرص‌های اعصاب را دوتا یکی کرد و تحمل کرد. و من هرلحظه بیش‌تر از روزِ قبل در انزوایی که ساخته بودم، فرو رفتم.
من همه‌ی این چند سال، لحظه به لحظه، تنهاتر شدنِ او را می‌دیدم. می‌دانستم مشکلش چیست. دردش از کجاست. دوایش دستِ کیست. درست است که نه گذشته را می‌توانستم جایگزین کنم و نه آینده‌ای که رقم خورده را تغییر دهم! من از پسِ حالی بر نیامدم که در آن زندگی می‌کردیم. من روز به روز بیش‌تر از قبل او را تنها گذاشتم. دیگران بیش‌تر از من می‌فهمیدند. یا حداقلش بیش‌تر از من احساسِ نگرانی داشتند. بیش‌تر از من! من که همه‌ی این‌ها را می‌دانستم. من که همیشه نگرانی را به دنبالِ خودم می‌‌‌کشیدم. چرا دست روی دست گذاشتم؟ این همه سال؟
اما امروز دیگر دیر شده بود. سرم درد می‌کرد. تک چشمی که برایم مانده بود، کم کم داشت از حدقه در می‌آمد. خشک و سرد شده بودم. دست‌هایم می‌لرزید. از خودم بودن، متنفر بودم. هرلحظه از خود و کارهایم متنفرتر می‌شدم. دوساعت به همین خیرگی گذشت. به خودم جرأتی دادم. رفتم جلو و زدم روی شانه‌ی سروان :«میشه من این طناب رو یادگاری نگه دارم؟» انگار که حرفی ابلهانه زده باشم نگاه‌ام کرد. شاید می‌خواست مراعاتِ حالم را کند که گفت بعد از اثربرداری هماهنگ می‌کند آن را به من بدهند. گفت متاسف است. ولی من متأسف‌تر از او بودم، برای خودم. برای کوتاهی‌هایم. برای قتلِ دخترم. برای قتلِ همسرم. من قاتلی بودم که هرگز حکمی برایم صادر نکردند. اما خودم برای خودم، اعدام بریده بودم. شبِ همان روز تصادف کردم. بعد از سی و دو روز کما، در بامدادِ تولدِ بیست و هفت سالگی دخترم، حکم اجرا شد.

  • Mr. Moradi

تا جایی که یادم میاد، همیشه سوسک همراهِ همه‌ی خونه‌های ما بوده! جزو لاینفکِ همه‌ی خونه‌هایی که دیدم :دی از همون خونه‌ی اولی که یادمه توی علی‌آباد! یادم میاد اونجا یه سوسک‌کُش زدیم و رفتیم انزلی برای اینکه چندساعت خونه خالی بمونه. وقتی برگشتیم قدم به قدم سوسکِ مُرده بود :| می‌دونم خیلی چندش‌آورِ تصورش! ولی اون موقع صحنه‌ی خوشحال کننده‌ای بود و بعد از اون تعداد سوسک‌ها کمتر شده بود. حدودای سالِ 88 که جمع کردیم و اومدیم سعدی. فارغ از اینکه فکرش رو کرده باشیم که چنان نوسانی میفته به بازار مسکن!! حالا بحث قیمت‌ رو کاری ندارم :دی ولی خب؛ اینجا هم سوسک داشت. یادم نیست از دستِ سوسک ها عاصی! شده باشیم توی این خونه. ولی یادم میاد که اینجا هم یه‌بار سوسک‌کش زدیم و رفتیم انزلی برای چندساعت خالی بودنِ خونه، ولی این بار بی‌اثر و حدوداً کم‌اثر بود. از جمله تصویرهایِ سوسکی‌ای که از سعدی به‌خاطر دارم، اینه که ساعت حدود یازده شب بود و داشت نابرده‌رنج میداد. بعد یه‌سوسک رو دیوار بود و هیچ‌کس حالش رو نداشت که بُکُشه! تا آخرِ سریال همونجا روی دیوار موند. ولی بعد از تیتراژ پایانی دیگه یادم نیست دیده باشمش :دی

بعدش دوباره نمی‌دونم فازمون چی بود که جمع کردیم رفتیم قم. البته خیلی خوب می‌دونم فازمون چی بود!! ولی قم، با اون فازِ رویایی‌ای که ما برای همدیگه ساخته بودیم، نه‌تنها تفاوتِ بسیار داشت، بلکه میشه گفت کوچکترین شباهتی هم نداشت. در بدوِ ورود به خونه‌ی قم، من بدونِ اینکه از وضعیتِ بحرانیِ سوسک‌زده‌ی خونه خبر داشته باشم، دویدم توی خونه! از اون اتاق به سالن و از سالن به راهرو و از راهرو به آشپزخونه و دوباره به اتاق و سالن! راستش دلم خیلی درد می‌کرد و این دویدن درد رو از خاطرم می‌بُرد و تنها دلیلم همین بود، وگرنه با اون دل‌درد هیچ ذوقی برای داشتن، نداشتم! وقتی رسیدم به سالن، خیلی سریع نگاهم به دورِ خونه افتاد. درِ تراس باز شده بود و گرد و خاک و برگ‌های خشک‌شده‌ی درخت‌ها بود که اومده بود داخل. روی هرچیزی، خاک و برگ و از همه مهم‌تر جنازه‌ی سوسک نشسته بود. دور تا دورِ خونه، پر از جنازه‌های سوسک‌های درشتی بود که تا به‌حال با نصفِ قد و هیکلِ اون‌ها هم سر و کار نداشتیم! من اونقدری دلم درد می‌کرد که توجه‌ای نکردم و رفتم تراس. هوا نسبتاً تاریک شده بود و سال‌های بعدش فهمیدم که وقتی هوا تاریک میشه، اگه بری توی تراس، ناگزیری که حداقل هفت، هشت تا سوسکِ بزرگ رو از دیده بگذرونی! کولرهای آبی، وسایل جدیدی بودن که بلد نبودیم باهاشون کار کنیم! و من که دلم درد می‌کرد و می‌خواستم همینجوری یه‌بادی بهم بخوره، کولر رو روشن کردم. موتور رو روشن کردم ولی پمپ رو نه! و نمی‌دونستیم تا پمپ رو روشن نکنیم و شیلنگش وصل نباشه و پوشالش خیس نشه، چیزی جز باد گرم نصیبمون نمی‌شه. بادِ گرم خوردیم و خوردیم و خوردیم! الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم حجمِ رویایی که از قم برای خودم ساخته بودم واقعا بزرگ بود!‌ وگرنه با دیدنِ اون حجم از سوسک‌های غول‌پیکر در دَم باید افسردگی! :دی می‌گرفتم :| از روزهای اول قم نمی‌خوام بنویسم چون بزودی سالگردِ سه‌ساله‌ش میرسه و اونوقت می‌نویسم ازش! ولی قم رفتن، شروعِ حرکت مجاهدانه‌ی جهاد با ابَر سوسک‌ها بود :| سوسک‌های مناطقِ خشک، بسیار بزرگ هستن. اصولا بسیار زشت و کریح و وقیح! خب شما فکر کن که میری حموم یا دستشویی! بعد یکی از این سوسک‌های درشتِ زشتِ وقیحِ کریح! جلوی در قرار می‌گیره! یعنی به‌معنای واقعیِ کلمه ترجیح میدی از راه دودکش بری بیرون ولی از راه در نه! عملیات‌های سختی بودن از این دست عملیات‌ها! هم اونی که پشت در گیر افتاده بود تحتِ خطرِ سکته قرار داشت و هم ناجی‌ای که از این سمتِ در می‌خواست حمله کنه از موقعیتِ جغرافیاییِ دقیقِ سوسک اطلاعِ کافی نداشت و هر لحظه این امکان وجود داشت که سوسکِ پیشکسوت در این امور، پاچه‌ی شخصِ ناجی رو هم بگیره! یا برای مثال عملیاتِ سختِ کشف لانه‌ی جاسوسی سوسک‌ها که به‌نظر میرسید از اونجا دیدبانی می‌کردن و اگر وضعیت مناسب بود، به وسایل آشپزخونه دستبرد میزدن، از افتخارآمیزترین عملیات‌های دورانِ سه‌ساله‌ی جهادِ تکمیلی با سوسک‌ها بود. بدین شرح که در بالای لوله‌ی گازِ آشپزخونه، سوراخ و حفره‌ی بزرگی وجود داشت، که بعد از مراقبت‌ها و تحت‌نظر گرفتن‌ها، کشف شده بود که این حفره، لانه‌ی سوسک‌ها و معبرِ امنِ سوسک‌ها در روز هست! حفره در ارتفاعِ بالایی قرار داشت و  دسترسی به اون از سخت‌ترین بخش‌های جهادگرانه‌ی والدینمون بود! صندلی روی صندلی جواب نمی‌داد ولی فکر کنم صندلی روی میز جواب داد. من با اسلحه‌ی کمریِ ساچمه‌ایِ دوهزارتومنی سوسک‌ها رو مورد هدف قرار می‌دادم تا از جاشون تکون بخورن و توسط نیروی وسیله‌ای پلاستیکی شکار بشن که این وسیله‌ی پلاستیکی تنها تجهیزاتِ ما در برابرِ سوسک‌های تا دندان چندش‌آوری بود که از این سوسول‌بازی‌ها! هراسی نداشتن و مقتدرانه به امرِ دیده‌بانیِ خودشون ادامه‌ میدادن. عملیات تا به اینجا ناکام مونده بود. ولی وقتی نصف سوسک‌کشِ تار و مار رو توی لانه‌ی کثیفِ سوسکی‌شون خالی کردیم و حفره‌ رو با ابر پُر کردیم، به‌نظر می‌اومد که موفق شدیم اون‌ها رو محبوس و منزوی کنیم! هرچند این مهم در پرونده ذکر نشد که لوله به لوله راه داره و سوسک‌ها محتاجِ یک معبرِ امن نیستن! از دیگر عملیات‌های شجاعانه‌ای که در دوره‌ی سه‌ساله‌ی قم انجام شد، مراسم سوسک‌کُشون در تراس بود! بدین شرح که با همون وسیله‌ی پلاستیکیِ سابق، که از بس به خونِ سوسک‌ها آلوده شده بود، از رنگ صورتی به رنگِ قهوه‌ایِ سوسکی و قرمزِ خونی در اومده بود. بسیار چندش‌آورتر از سوسک‌های زنده حتی! خلاصه با همون سوسک‌کُشِ‌ معروف شبانه دل به تراس زده میشد و تا می‌تونستن سوسک‌ها رو کشته می‌کردن :دی صد البته که هر جا می‌نگریستی سوسک بود و سوسک! و با این حرکاتِ نمایشی و  کشتارهای ظاهراً بزرگ، از دیده نهان نمی‌شدن. پیدا شدنِ سوسکِ مرده‌ی خشک شده توی جوراب و یا بشقاب به‌دست فرار کردن از دست سوسک و یا حتی داخلِ پشه‌بند خوابیدن از ترسِ سوسک و نه پشه؛ از سری مواردی هست که به تعداد زیاد برای ما اتفاق افتاده.

اومدیم رشت. ولی خلاصی داشتن از سوسک هرگز! گفتیم کابینت‌ها قدیمی و پر از سوسکه، زدیم شکوندیم همه رو. سوسک‌کش زدیم، ولی انگار نه انگار. کابینت جدید زدیم دیدیم سوسک‌ها بیش‌تر هم شدن! به شکلی شده بود که آشپزخونه از ساعت 10 شب به بعد، جزو مناطق ممنوعه می‌شد! پا رو که میذاشتی یه‌جایی باید نگاه می‌کردی مسیر سوسک‌ها رو مختل نکرده باشی خدای‌ناکرده :)) دست به دستگیره‌ی یخچال می‌خواستی بزنی، شیش بار باید اینو و اونورش رو میدیدی که مبادا سوسکی آرمیده باشه اونجا. دست به شیر آب بردن که از دَم خطا بود :دی پارچ و لیوان و بشقابی توی آشپزخونه نبود که مورد اعتماد باشه!! شخصاً هر لیوانی رو سه بار آب می‌کِشیدم و شب و روز هم نداشت برام هنوز هم این عادت رو دارم! دو تا مبلی که سمت آشپزخونه بودن، عملاً صندلی داغ محسوب می‌شدن! کسی روش می‌نِشست باید این رو هم می‌دونست که اگه یهو یه سوسکی اومد از بالای سرش و بهش سلام کرد نباید شوکه بشه :دی برای همین هم اکثر اوقات مهمون‌ها رو این طرف نمی‌نشوندیم :دی عادت هرشب شده بود که جاروبرقی رو آماده‌باش نگه داریم و نصفه شب‌ها بیایم سوسک‌کُشون راه بندازیم :| اصلا شنیدن صدای جاروبرقی توی نصفه شب عادی شده بود، به‌طوریکه چند شبی هست که نبودش رو احساس می‌کنم!! لای مبل‌ها و میزها معبر امن سوسک‌ها بود و با این کشتارها هم تمومی نداشتن. خلاصه اینکه سوسک‌ها اونقدر تعدادشون زیاد شده بود که اگه مثلا سه یا چهار صبح برق آشپزخونه رو روشن می‌کردیم دیگه رنگ سفید اپن معلوم نبود! اما خداروشکر با همه‌ی تلاش‌های سوسکانه‌ی این موذی‌ها، محدوده‌شون به آشپزخونه محدود شده بود و فراتر از اون فعالیت گسترده‌ای نداشتن. در روزی از روزها توسط تبلیغات تلویزیونی، و البته مستندی از شبکه مستند، با سوسک‌کُشی آشنا شدیم که زندگیِ سوسکیِ آشپزخونه‌ی ما رو متحول کرد. محصول امحاء، واقعا و واقعا مؤثره :)) هرچند یه بسته‌ی کوچیکش هشت هزار تومنه :)) ولی می‌ارزه. با مصرف یک بسته‌ش، و گذشت بیست‌روز، دیگه سوسکی نمی‌بینیم، حتی در اعماق ساعت‌های شبانه! به هرکسی که می‌دونین با سوسک‌ها مشکل اساسی داره هم بگید! سوسک‌کُش امحاء ،تأثیر خیلی چشمگیری داشته... برخلاف‌ سوسک‌کش‌های تار و مار و اتک و امثالهم که اصلا تأثیری ازشون ندیدیم...

+ سوسک ‌کُشِ‌ امحاء رو حتماً در مسیرِ رفت و آمد سوسک‌ها قرار بدید...  

  • Mr. Moradi

این‌جور پست‌ها که می‌نویسن «شما این‌بار حرف بزنید» رو زیاد دوست نداشتم هیچ‌وقت. ولی خب؛ بعضی وقت‌ها حالِ آدم سرِ جاش نیست. آدم دوست داره بشنوه. توی این روزگار مدرنیته‌ی مزخرف هم، آدمِ حقیقی پیدا نمیشه. وبلاگ هم، چیزی نیست که بشه برای رهایی از سردرگمی، برای حرف زدن، برای گفت‌وگو، ازش استفاده کرد. ولی خب؛ حرفی دارید برای گفتن؟ این‌بار دوست دارم بشنوم. دوست دارم از مشکلاتتون، خستگی‌تون، ناراحتی‌تون؛ و در مقابل از خوشحالی و شادی و حالِ خوبتون بشنوم. فقط بشنوم!

+ در این پست ، ارسال نظر رو به خصوصی تغییر دادم. 

  • موافقین ۱۸
  • ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۱
  • Mr. Moradi

این روزها، همش سوالم شده اینکه چرا علاوه بر اینکه بقیه نمی‌فهمن و نمی‌تونن بفهمن که من چی میخوام، خودم هم دیگه نمی‌فهمم که چی می‌خوام؟! چی شده من رو؟ به فنا دارم میرم انصافا! :|

+ درسته امتحان دینی رو بیست میشم ولی امتحان دینی رو صفر هم نمیشم...

  • موافقین ۱۹
  • ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۱
  • Mr. Moradi

دبیر جغرافی، آدمِ منطقی و خوبیه. معروفه به منطقی بودن. به اصولی بودن. [اصولی بودن ربطی به اصولگرا نداره :| منظورم اینه که برای خودش یه اصول و قوانین و ضوابطی داره که در حد اعلا رعایتشون می‌کنه!]

همیشه میگه نمره مهم نیست. آدم باید خودش به خودش نمره بده. مثلاً یکبار داشت مثال میزد می‌گفت اگه مثلا شما بگیری دو، آیا پیشِ خودت هم دو گرفتی؟ یعنی واقعا در حد دو بودی؟ گفتم خب نه! ولی ملاک همین نمره‌ی دو هست دیگه. گفت اگه مثلاً یه کار عادلانه انجام بدی و همه بگن ظلم کردی، اصلا همه بهت بگن کارت اشتباه بوده، چیزی ازت کم میشه؟ یا کاری که انجام دادی دیگه عادلانه نیست؟ یا اینکه خودت میدونی کاری که انجامش دادی درست و عادلانه بوده؟ گفتم درسته. چیزی از کاری که انجام دادم کم نمیشه.

فکر کنم منظورش این باشه که هرکی باید خودش باشه. کارِ خودش رو انجام بده و به خودش و کاری که انجام میده اطمینان داشته باشه. قبولش دارم. کسی که خودش باشه و بدونه داره چه می‌کنه، براش چه اهمیتی داره که بقیه چی بگن و چه قضاوتی بکنن؟‌ :)

  • Mr. Moradi

استرس یعنی پنج‌تا سوال رو اولِ امتحان اصلاً نفهمی چجوری حل میشه در حالیکه از ساده‌ترین سوالات بودن؛ و معجزه یعنی آخرِ ساعت همه‌ی سوالات رو نوشته باشی، درست یا نیمه‌درستش مهم نیست. مهم اینه که نوشته باشی! ممنونم خدا :)

+ دبیر ریاضی خودم نبود. دوتا دبیر، که اصلاً من رو نمی‌شناختن خیلی کمک و راهنمایی کردن. دستشون درد نکنه. آخرش که رفتم تشکر کنم از یکی‌شون، در حالیکه صدا و دستم می‌لرزید ، می‌خندید و می‌گفت اشکال نداره موفق باشی. این یعنی اخلاق :))

  • موافقین ۲۲
  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۵
  • Mr. Moradi
up