مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

و 

نهج البلاغه ؛ خطبه 41

+ بدون شرح!

نظرات شما ( ۷ ) ۷ موافق

فکر نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم از من بدتر هم وجود داشته باشه. اعتراف بود؟ شاید!

:)

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۵ ، ۱۹:۰۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۵۶
۱۴ موافق

یه موضوع‌هایی هستن که با فکر کردن حل نمیشن. بعد انسان‌هایی که شدیداً اعتقاد به فکر کردن دارن و هی سعی می‌کنن با فکر کردن حلش کنن. بعد هی نمیشه و هی اونا بیش‌تر مشغول میشن. بعد اونا حالشون بد میشه! بعد حتی ممکنه تصور کنن آخر خطن! یه‌سری از این آدم‌ها خیلی احمقن. یکجایی که شاید راهِ میانبری ایجاد بشه ، به فجیع‌ترین شکل ممکن خرابش می‌کنن. پل‌های پشت سر و جلوی پا و آینده و حال و گذشته و پسا آینده رو حتی می‌پوکنن با چند حرکتِ مزخرفِ چرت و پرت. با چند فکرِ ابلهانه. بعدش پشیمون میشن. اما احمق‌هایی از این دسته هستن که به تمام معنا احمقن! باز هم ول نمی‌کنن. اونقدر اشتباه میرن مسیر رو ، اونقدر اشتباه می‌کنن که دیگه حتی اون حسِ پشیمونی هم بهشون دست نمیده. که حتی پشیمون نمیشن از راهِ رفته! یا پشیمونیشون مصنوعیه. اینا به مرحله‌ای میرسن که دیگه نمیخوان حتی فکر کنن. که دیگه حتی از هرچیزی که یادآور باشه براشون میخوان دوری کنن. اینم خودش یه راه حل میتونه باشه ولی یه‌چیزی هست شبیهِ پاک کردنِ صورت مسئله! یا رفتن به سوالِ بعدی :| اینا حتی ممکنه از یه کامنتِ معمولی و ساده و غیرخاص و واضح و تک ، توی پستِ قبلیشون ، ناراحت بشن! خیلی الکی! خیلی خیلی الکی! اینا حتی بعضی پست‌های ساده و معمولی و حتی دوست‌داشتنی ، میتونه ناراحتشون کنه ، اونقدر که خودشونو متقاعد کنن که در اون‌باره کامنتی نذارن! این آدم‌ها وقتی به این مرحله میرسن ، واقعا نمیخوان فکر کنن. واقعاً فکر میکنن که با فکر نکردن اگه چیزی حل نشه ، حداقل بدتر نمیشه ، چونکه با فکر کردن چیزی حل نشده. اینا میدونن خیلی احمق بودن. و حتی می‌دونن که کلِ زندگیشون باید از جانبِ چیزی اذیت بشن که وجودِ خارجی نداره. این مرحله‌ی فکر نکردن مرحله‌ی مسخره‌ایه! در عینِ حال که بشر در تلاش‌ـه که فکر نکنه ، بیش‌ترین میزان تمرکزِ فکری‌ـش به همون مسئله‌ی نصفه و نیمه پاک شده اختصاص پیدا میکنه؛ اونقدر که حتی مسئله رو کامل دوباره می‌نویسه. از اول. مثل احمق‌ها.

من دلم واسه اون حسِ پشیمونیِ عمیقِ قبل از "خیلی احمق" بودنم تنگ شده. واقعا تنگ شده. من واسه اون حسِ پشیمونیِ چند لحظه‌ای که جایزه‌ش یک خواب و خیالِ ساده و عالی بود تنگ شده. 

بشنوید

نظرات شما ( ۱۷ ) ۶ موافق

بدونِ مقدمه ؛ دفاعی بیست شدم.

زنگ دوم بیکار بودیم. دلم درد می‌کرد. یه‌کم که سرگرم شدم دل‌دردم از بین رفت. تقریباً ده و نیم بود که رفتم ساختمون اصلی ، دیدم دو نفر از بچه‌ها دارن پینگ پونگ بازی میکنن. یکی رفت و من رفتم با اون یکی ، که توی بعضی پست‌ها با عنوان "خرخون شماره یک" ازش یاد کردم. منم خرخون شماره دو اصن! بازیش خوبه. حال و حوصله داشته باشم میتونم ببرم ولی وقتی حوصله نداشته باشم زیادی قوی‌ـه :دی 

فکر کنم بازیِ دوم رو داشتیم شروع می‌کردیم ؛ گفت:«آقای مرادی ، میتونم یه سوالی ازتون بپرسم؟». لازم هست که بگم عادتشه! همه رو با لفظ آقا و با ضمیر شما ، خطاب قرار میده و من چهارماه هست که دنبال فرصتم که بهش بگم اینقدر نگو "شما" :)) گفتم بپرس. گفت:«شما برادر خواهر دارید؟» گفتم آره ؛ گفت چی؟ گفتم برادر و قبل از اینکه بپرسه گفتم بزرگتر. گفت:«خوبه. الان خوشبختید دیگه» اینو که شنیدم برق سه فاز از سرم پرید! کشیده و عمیق گفتم نـــــــــــــــــــه! اصلاً اینطور فکر نکن. همچین فایده‌ای هم نداره! گفت:«من تک‌بچه‌ام. احساس تنهایی میکنم. کسی نیست دیگه، همدمی چیزی» یه لحظه با تعجب گفتم عه! چرا؟! بعد با خودم گفتم کوفتِ چرا!! چرا داره تک‌فرزند بودن؟ :دی گفتم البته میدونم چرا ولی خب فکر میکردم یه برادر داشته باشی ؛ حالا همچین چیزی هم نیست. حتی بعضی اوقات تک بودن بهتر هم هست :دی آدم تا وقتی چیزی رو نداره حسرتش رو میخوره اما وقتی داشته باشه هیچی که هیچی!!  گفت درسته و دیگه در این‌باره حرفی نزدیم ولی من تا آخر بازی حواسم سرِ همین حرفش بود! که همیشه بقیه رو با این دید نگاه میکنه که فلانی تنها نیست من چرا تنهام؟ و نمیدونم چقدر براش سخته! هرچی باشه ، براش سخت‌تر از منه. و البته بالاخره بهش گفتم که نیاز نیست از ضمیر "شما" استفاده کنی! نه برای من که برای هیچ‌کس! همه هم سن و سالیم دیگه! خوب نیست. درست هم نیست. :)

زنگ سوم جغرافی داشتیم. جغرافی رو هم بیست شدم. حتی غلط هم نگرفته بود اون نیم نمره‌ای که احیاناً غلط بود. خداروشکر :) خیلی سخته بخاطر بیست و پنج صدم و نیم نمره‌ها ، معدل بیاد پایین!! ورزش به‌تنهایی خیلی کم میکنه معدل رو :/ خدا کنه درستش کنه.

دبیر جغرافی خیلی خوبه. قبل از دبیری ، آدمِ خوبیه. بیش‌تر از یه دبیر نمیشناسمش. ولی مطمئنم خوبه. اولین و آخرین فردی نیست که فکر میکنم زندگیش رو درست چیده ولی نسبت به بقیه درست‌تر چیده. اینطور به نظر میاد. :) به همه کمک کرد. دستش درد نکنه. هرچند یه مقدار از این منطق پیروی کرد که به اونایی که کمتر شدن بیش‌تر ارفاق بشه ولی بازم اشکال نداره :دی دستش درد نکنه :) انصافاً خیلی جالبه برام. سعی میکنم بیش‌تر بشناسمش :دی 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵ ، ۱۵:۰۲
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۴۶
نظرات شما ( ۲۸ ) ۶ موافق

میدونم نمره‌دادنِ دبیرها عدالت نیست. میدونم. خودمم راضی نیستم. به‌جز ریاضی ، انصافاً دبیرها اونقدری هم به من اضافه نکردن! یعنی فوقش نیم تا یک بوده! مثل مستمرِ فیزیک و البته هفتاد و پنج صدم به ورقه زیست. :| من به نوزده و نیمی که توی زیست بهم داده بود راضی بودم. احتمال میدم نوزده و نیم هم با بیست رُند نشه و باز معدلم بخاطر همینا کم بشه!! ولی راضی بودم! ولی امروز ، همین دبیر ، که اصلاً بهش نمی‌اومد که نمره بده به بچه‌ها ، جوری رو نمره‌ها کشید که واقعاً ناراحت شدم. نه از اینکه به بقیه داده! نه! ولی از این منطق بدم میاد! از این منطق که به اونایی که پایین‌تر شدن بیش‌تر ارفاق بشه. مثلا 9 روی ورقه رو داد 12 ، و مستمر رو که احتمالاً 10 یا 11 بود رو داد 13 :| این یعنی چی؟ سه نمره به اونی که کِیفش رو می‌کنه ، سرِ کلاس هرغلطی دلش میخواد می‌کنه ، بیرونِ کلاس هرغلطی میخواد می‌کنه ؛ اونوقت سه نمره هم مُفتی بگیره؟ ولی من 18/75 رو بده 19/5؟ هفتاد و پنج صدم؟ یعنی چی آخه؟ میدونم اگه بهش میگفتم شاید میداد 20! و میگم فردا پس فردا بهش!! ولی فکر نمی‌کردم هیچ‌کس همچین کاری کنه! در واقع فکر می‌کردم خودشون این فهم رو داشته باشن که به اون بی‌شعورا نباید این‌قدر بده!! البته یکی همیشه درسش خوبه ، ولی یه‌بار بد میده ، اصلاً اشکالی نداره؛ با اون مشکلی ندارم ؛ مشکلِ من سرِ اینه که به اونایی اینقدر الکی داد که بی‌شعوری بیش نبودن! کسی که کلِ ترم کلاس نیومده و نمره‌ای نداشته ، مستمر و پایانی داده 10! این ده نمره‌ی مستمر از کجا اومد؟ یعنی چی آخه؟ چجوری میشه 14/75 رو داد 16 و یک و بیست و پنج اضافه کرد ولی 18/75 رو نمیشه؟ این معنی میده؟ دمِ دبیری فیزیک گرم که انصاف داشت! اگه 10 رو داد 12 ؛ 18 رو هم داد بیست [من هجده نشده بودم؛ یکی دیگه بود] همونقدر انصاف داشت حداقل!! این اصلاً انصاف نیست کسی که اونقدر سرخوش میگرده دوبرابر نمره‌ی مفت بگیره و مایی که به‌معنای واقعیِ کلمه می‌خونیم اینقدر اضافه بشه! این دیگه بی‌عدالتی داخلِ بی‌عدالتی میشه! این دیگه فاجعه‌ست :||| 

ورزش هم احتمالاً 19 شاید هم 18!! بهش میگم مقاله ، میگه قبلِ تموم شدنِ امتحانا :| دِ لامصب وسط امتحانا مگه وقت بود اصلاً؟ اینقدر خوب به‌نظر میرسین ، دوزار هم شعور و درک به خرج بدین خب :/ چرا گند میزنین توی وجهه خودتون؟ :|

زبان هم مستمر 20 و پایانی 19 :| لامصب این دیگه چجوری یه‌نمره غلط شد آخه :| 

+ همش تقصیرِ خودم بود. من مقصرترین آدم توی زندگیم هستم! دلیلش رو بعداً می‌نویسم :|

++ نمیدونم! به درک اصلاً :|

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵ ، ۲۰:۳۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۶
نظرات شما ( ۱۶ ) ۶ موافق

اولش یه بیت بنویسم :

از هجر و وصلم، حاصل همین بود:

یـــا انـــتظاری، یـــا اضـــطرابـی

"رهی معیری"

یه بیتِ دیگه هم :

دریایــم و نیست باکــم از طوفـــان

دریـا همه عمـر خـوابش آشفته است

"شفیعی کدکنی"

فکر کنم کافی باشه و بهتر هستش که برم سراغ روزانه‌نویسی‌ِ خودم!! دیگه حال و حوصله‌ی مبهم‌نویسی رو ندارم :دی فقط همین که بگم «هوا بس ناجوانمردانه ابری‌ست» ، کافیه! :)

:::

صبح خوب شروع نشد! با استرس ، با دیر بیدار شدن و با سردی و ابری بودنِ هوا و خیلی چیزهایِ غیرخوبِ دیگه!! زنگ اول فیزیک بود. دل تو دلم نبود ببینم چه کردم توی ترم! نسبت به ورقه حس خوبی داشتم و حس میکردم خوب نوشتمش. ولی مستمر رو نمیدونستم چیکار کنم! به هر صورت کار از کار گذشته بود و فقط می‌شد منتظر موند و تماشا کرد. 

دبیر فیزیک اومد. مثل‌اینکه در دفتر بسته بود و معاون نیومده بوده انگار! یا یه همچون چیزی! نمره‌ها رو توی دفتر نمره ننوشته بود! گفت به نمره‌ی رو ورقه اضافه کرده، به همه. خیالم از ورقه راحت بود ، راحت‌تر شد! ولی مستمر؟!‌ نمیدونستم هنوز! گفت برو تخته پاک کن و وسایل رو بیار ؛ رفتم ، معاون پرورشی توی راهرو بود، گفتم کسی دفتر هست؟ برم وسایلو بیارم. گفت برو بردار. رفتم و دیدم ورقه‌ها هم همونجاست :دی اومدم بالا گفتم ورقه‌ها توی قفسه بودناااااا :دی گفت خب فعلا بذار بمونه ، چارشنبه قشنگ بررسیشون میکنیم. گفتم باشه! درس رو شروع کرد. یه ربع بیست دقیقه مونده بود به زنگ که گفت برگه‌ها رو بیار. رفتم دفتر. معاون پرورشی بود. گفت احکام بودی؟ گفتم نه. نهج البلاغه. گفت مطمئنی؟ احکام بودیاا. گفتم نه! گفت برو نگاه کن. رفتم نگاه کردم و اومدم گفتم نهج البلاغه هستم و فلانی احکامه! گفت منابع رو دادم بهتون؟ گفتم نه! جا خورد :| تاریخش چندمه؟ تا میخواست فکر کنه که دوباره باید برم نگاه کنم ، گفتم دوشنبه یازدهمه. دیروز تاریخش رو خونده بودم. گفت باشه ، زنگ تفریح بیا بهت بدم. گفتم پس من ورقه‌ها رو میبرم. راستی دبیر میتونه ورقه‌ها رو بده؟ گفت که ترم اول مال دانش‌آموزه. بستگی به دبیر داره که بده یا نه. ورقه‌ها رو بردم. داشت میخوند میرفت جلو. رسید به مال من ؛‌ «آفرین، بیست شدی» خداروشکر. گفت اعتراضی داری رو ورقه!؟ خندیدم گفتم ورقه که نه. مستمر چی؟ گفت اونم بیست دادم. ممنون گفتم و نشستم! تخت اولم! مسیرِ طولانی‌ای نبود :دی انصافاً خیلی به بچه‌ها کمک کرد. بعد از ریاضی ، دیگه سراغ نداشتم کسی اینجوری روی نمره ورقه کمک کرده باشه‌:| دستش درد نکنه :)) امتحانش به‌نظرم کاملاً آسون بود!

زنگ بعد عربی داشتیم. نسبت به عربی هم حس خوبی داشتم :دی یه‌کم درس داد ؛ بعد درباره‌ی سوالاش گفت! اینکه چه سوالای خوبی داده بوده و از اینکه چقدر دبیرهای کشور توی گروه از سوالاش تعریف کردن و ازش خواستن فایلِ سوال رو بهشون بده که از همین برای تیزهوشان امتحان بگیرن:دی از اینکه شیراز و بجنورد و یه‌شهرِ دیگه از این سوالا برای تیزهوشان استفاده کردن :دی و میگفت اگه بالای پونزده شدین یعنی زرنگید :دی من که خیلی تعجب کردم! همین سوالات؟ همین سوالاتِ ترم؟ سوالاتِ خوبی بودن ولی اینقدر کاربردی که چندتا شهر استفاده کنن ازش؟ :)) عربی رو هم بیست شدم. به بقیه گفت که ببرن خونه و امضا بزنن ، یه نمره بهشون میده:دی اگه هشت‌تا باب رو هم بتونن درست صرف کنن ، یه نمره‌ی دیگه :))) قشنگ میشه گفت دو نمره به همه یا اکثریت اضافه میکنه :دی

کارنامه‌های آزمون پیشرفت تحصیلی رو هم دادن. توی مدرسه اول شدم. میدونم چیزِ مهمی نیست و اساساً با 136 تا غیرآماده‌ی خونسرد امتحان دادن ، رقابت به حساب نمیاد! والاع! ولی ادبیات رو 93 درصد زدم! فقط یه سوالاش رو خالی گذاشتم و اتفاقاً همون گزینه‌ای که بخاطر شک ، نزدمش درست بود :دی حیف شد :)) زبان رو هم فقط یکی رو نزدم و بقیه رو درست زدم! الکی مثلاً زبانم خوبه :دی ولی این یکی رو هم میشد زد ، بازم دقت نکردم و نزدمش :)

ولی فردا :| نمیدونم ورزش چند میده بهم :/ هنوزم مقاله‌ای واسش ننوشتم. واسه آزمایشگاه هیچ گزارش کاری ننوشتم و اصلاً معلوم نیست روش نمره‌دهیش! خدا کنه سخت نگیره :/ 

+ و دیگر هیچ ...

نظرات شما ( ۱۰ ) ۴ موافق

آدمیزاد یه‌جایی دلش می‌گیره. جوری که خودش هم نمی‌فهمه. بعد از یکی دوساعت با خودش میگه عی باباع! الان دیگه چرا؟

دلِ آدم چرا باید بگیره؟ من چرا اینقدر گیج شدم؟ مثلاً شما فکر کنین که من دیروز نیم ساعت داشتم حرص می‌خوردم و از ته دل استرس داشتم که آیا توی امتحان جغرافیا ، سه شاخه‌ی اصلی جغرافیا رو سه تا نوشتم یا دوتا؟ :| بعد از نیم‌ساعت کلنجار رفتن ، خودم رو متقاعد کردم که سه تا نوشتم و درست نوشتم و طوری نیست! بعد می‌گردم دنبال یه‌چیزِ دیگه که براش حرص بخورم :/ مثلاً مرض دارم و دقیقاً از مسیری میرم که بدمصب بدجور خاطره توی خودش جمع کرده! الکی مثلاً می‌خواستم ازش عکس بگیرم ، ولی خوشم اومد که اصلاً فراموشم شد توی اون مسیر صبر کنم و زل بزنم تو دیوار سرمه‌ای و تهران نئونِ نقش‌بسته‌ی روش و با خودم بگم چی‌شد که اینجور شد؟ البته که تهران نئون هیچ ربطی به هیچ خاطره‌ای نداره! ولی من چند سال نمیدونستم "تهران نئون" تبلیغ مغازه‌ی چسبیده به این دیواره و درواقع اسمِ اون مغازه‌ست!! شغلش رو هم که همین یکی دوسال پیش فهمیدم! ولی من اون دیوار سرمه‌ای رو با "تهران نئون" میشناسم!! دیواری که ده بار ، بیست بار، سی بار، چهل بار، صدبار، دویست بار، شونصد بار از کنارش با سرعت یک ، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و حتی هشتاد عبور کردیم! حیف که بانکِ صادراتِ متروکه‌ی پایین‌تر از این دیوار تبدیل شد به ساختمون بیمه! وگرنه خاطرات اون وسیع‌تر بود! اما یه فرقی داشت ، و اونم چراغ قرمزش بود! که دیگه با سرعتِ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و یا حتی هشتاد نمیتونستیم از جلوش عبور کنیم! بلکه میزدیم رو ترمز و زل میزدم به سر درِ خاک‌گرفته‌ی آبی‌ـش و همه‌ی فکرام رو روش ضبط می‌کردم!! تغییرِ شکل و کاربریِ ساختمونا و یا خیابونا و یا حتی تابلوی اسمِ خیابون‌ها و کوچه‌ها بعد از چندسال ، بزرگترین ظلم به حافظه‌ی مردمِ یک شهر محسوب میشه. 

نمیدنم حرفم سرِ چی بود! ولی سرِ خاطره نبود. حرفی بود ولی فراموشی هم چیزِ خوبیه. آدم نیاز داره یه‌چیزایی رو به‌خاطر نیاره. حتی اگه عمدی باشه و فقط ادایِ فراموشی رو در بیاره! حتی اگه تظاهر باشه! مثلاً اصلاً خوب نیست آدم هِی بخواد فکر کنه که قبلاً هم که وضع همین بود! همین آش بود و همین کاسه و حتی همین قاشق و همین ملاقه و همین کشک و همین پیازداغ!! پس چرا الان صرفاً فکر می‌کنم که دیگه نباید تحمل کنم؟ چرا فکر می‌کنم که چرا راهی نیست؟ نمیدونم! همینه که هست! باید همینی باشه که هست شاید!

+ بشنوید ؛ اگه متوجه‌ی معنیش و یا متن آهنگ نمیشید‌‌ : +

نظرات شما ( ۱۳ ) ۶ موافق
up