مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : لطفا بدون تعصب بخوانید
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

1. رفتن به مدرسه، دقیقاً مثل این می‌مونه که بدون یادگیریِ هیچ کارِ عملی‌ای، عمرمون رو تلف کنیم. هیچ‌کس هم نیست یه‌راه بهتری ساخته باشه! همه پشت سر هم، داریم روی یک خط صاف حرکت می‌کنیم. بدونِ اینکه فرقی داشته باشیم! 

2. باید اعتراف کنم که آدم حسودی‌ام. حسادت و حسرت دوتا صفت رذیله‌‌ی فراگیره که باید یکجوری از چنگشون خلاص شد. صبح و زنگ‌های بین کلاس، همینطور راه می‌رفتم و حسادت و حسرت رو به هم می‌پیچوندم و می‌خوردمشون! چرا این‌قدر بعضیامون گرفتار یک راه‌های اشتباهی شدیم و نمی‌تونیم و نمی‌دونیم چیکار باید کرد؟ 

3. سوتی‌ها و شوتی‌های جهانگیری دیروز خیلی زیاد شده بود! 

4. درس رو باید خوند. حرف رو باید زد. قصه رو باید شنید. ولی نمی‌دونم با زندگی چیکار باید کرد!

5. نمی‌دونم. اول باید عادی بشم. بعد برم سراغ دونستن. دونستنِ راه. راه‌بلد می‌خوام. راه‌بلدی که گم نشه. که گم نکنه منو... 

6. داشتم میومدم خونه. یکی صدام زد. برگشتم. شناختمش. حرف زدیم تا رسیدیم به اینکه گفت آقای ر. دبیر ریاضی خیلی ازت تعریف می‌کنه. گفتم واقعا؟ چرا مثلا؟ گفت : «ازش پرسیدم مرادی رو میشناسین گفت عالیه، بیسته بیست. ر. از کسی تعریف کنه، یعنی واقعا تعریف داره» تعجب کردم. من واسه این دبیرمون هیچ‌کاری نکردم. فقط همون امتحان اول رو نوزده و نیم شدم. حتی ترم اونقدری بد شدم که حتی روم نمی‌شد ازش نمره بپرسم. اونقدر سرِ امتحان آخر ازش سوال پرسیدم که واقعا دیگه نمی‌دونم چیکار کنم که خودم از خودم راضی بشم. باور کنید من نه تنها به دبیرم، که به خودم هم بدهکارم. من واقعا به تغییر نیاز دارم. 

7. شاید تنها راه تغییر، کناره‌گیری باشه مثلا! چقدر اراده دارم واسه انجامش؟ هیچ‌قدر! 

+ عنوان جمله‌ای تغییریافته از کتاب مائده‌های زمینی، نوشته‌ی آندره ژید. 

  • Mr. Moradi

یک طرحی دارم که شیش ماهه می‌خوام امتحانش کنم و نمیشه. دلایل نشدنش، زیاده. ولی آزمایش که ایرادی نداره. ایراد دومش اینه که اصن آدم نمی‌فهمه تأثیر کارش چی بوده [یعنی باید یه راهی پیدا کنم که بشه فهمید، که درواقع راه درست و حسابی‌ای نیست.] 

اشکال و مشکل و چاله و چوله زیاد داره. ولی با این‌حال ایده‌ی جالبی میدونمش :دی نشستم و با خودکار! یه متن آزمایشی نوشتم. [اصولا نوشتن با خودکار از وقتی با کیبورد آشنا شدم، سخت شده] راستش خوب نشد. یعنی خیلی باید بهتر باشه. مشکل دوم انتخابه. نمیشه. وسعت اطلاعاتیم درباره‌ی مکان‌هایی که می‌شناسم اونقدر پایین هست که نمیشه بهش اعتماد کرد! این تقریبا بزرگترین چالشِ ماجراست. چالشِ کوچیکترش همونیه که اول گفتم. نمیشه فیدبکِ مقابل رو فهمید! 

+ خب، فهمیدید منظور من چی چی بوده؟ :دی اگه هم متوجه نشدین، اشکالی نداره. خیلی جا و راه و کار داره تا بتونم به مرحله‌ای برسونمش که قابل تمسخر نباشه :دی ولی اونایی که فهمیدن، یه‌مقدار آروم مسخره کنن و بگن پیشنهادی دارن یا نه :دی :)) 

  • Mr. Moradi

راستش من روش خودم رو دارم واسه تشخیص خوب و بد! مثل حضرت لقمان حکیم که روش خودشون رو داشتن! قطعاً اون هشت‌ساعتی که واسه مناظره و بحث‌های پیرامونش و خوندن نظرات مردم، وقت گذاشتم، بیهوده‌ی بیهوده نبوده. ولی کماکان سعی می‌کنم نظرات آشناها و دوستان رو نخونم!! چون احتمالش هست که بخاطر برعکس‌بینیِ طرف مقابلم، ازش متنفر بشم. فلذا اگه قراره عاشق روحانی و دولت فخیمه‌اش باشین، خیلی بهتره که این روزها از فضای مجازی لفت! بدین :)) درصد قلیلی به طرز فجیعی به نفعش حرف میزنن که واقعا آدم با دیدنشون حالت تهوع می‌گیره. 

این از مقدمه! 

مناظره رو میشه به دو بخش تقسیم کرد، قبل و بعد از پرش ناهنگام روحانی به وسط حرف‌های قالیباف! یکسری بعد مناظره اومدن و گفتن روحانی وعده نداده که، صرفا گفته اگه اینطور بشه اونطور میشه!! حقیقت همون لحظه که روحانی اتهام زد که از یک سایت گمنام داری نقل می‌کنی، رفتم سایت خودش و متنش رو پیدا کردم. خیلی دقیق گفته اگر در یک‌سال ده میلیون گردشگر وارد کنیم می‌توان چهارمیلیون شغل ایجاد کرد! کاری ندارم این حرفش گزافی بیش نبوده، ولی بعضی اومدن گفتن مگه توی یکسال ده میلیون گردشگر وارد شده؟ خیلی معلومه که نه! بعدش هم انداختن تقصیر حمله به سفارت!! توی چهارسال حدود بیست میلیون گردشگر وارد کشور شده، درحالیکه در کل چهارسال حدود دومیلیون شغل ایجاد شده. حالا یه ضرب و تقسیم ساده بلد باشید می‌تونین بفهمین دروغ گفته یا دروغ نگفته! میانگین سالانه گردشگر میشه پنج میلیون، پس طبق گفته‌ی خودش، پنج میلیون گردشگر باید دو میلیون شغل داشته باشه، در حالیکه سالانه حدود پونصدهزار شغل ایجاد شده! اونم نه فقط توی گردشگری. حالا نمی‌دونم می‌تونین حق بدین یا نه! ولی وقتی کسی دروغ رو می‌خواد توی شلوغی حل کنه، من متنفر میشم ازش! 

جهانگیری و روحانی جفتشون به برج‌سازی تهران اشاره کردن. خب من یه متنی رو میذارم خودتون مقایسه کنین کی بیش‌تر مقصره! شهرداری یا دولت؟  : «مجوز ساخت بناهای بلندمرتبه که ساختمان‌های 12طبقه به بالا هستند، باید از دریچه کمیسیون ماده 5 بگذرد؛ کمیسیونی که 8عضو دارد و اعضای آن معاونان وزرای راه و شهرسازی، جهادکشاورزی، نیرو، کشور، معاون سازمان میراث فرهنگی، معاون سازمان حفاظت محیط‌زیست، رئیس شورای شهر (بدون حق رأی) و شهردار تهران هستند. در این میان نکته مهم آن است که نهادهای دولتی 6برابر مدیران شهری در مجوز ساخت بناهای بلند حق رأی دارند.» حالا حتی اگه فکر کنیم که قالیباف به همه‌شون رأی مثبت داده، باز هم باید نیروهای دولت رو مقصرِ صدور مجوز دونست! 

نقش جهانگیری، از نقش شکلک‌های خندان تلگرام، خنده‌دارتر بود! یعنی الان آدم قیافه‌ی جهانگیری رو می‌تونه به‌راحتی جایگزین مناسبی برای این شکلک‌ها بدونه. از بس که با پررویی و بی‌شرمی، از هربحث و موضوعی، از دولتِ رئیسش تعریف و تمجید می‌کرد و رسماً گندِ هرچی خود شاخ‌پنداری رو درآورد. یک‌تنه میشه به‌عنوان بهترین استندآپ کمدینِ حاضر در دولت، ازش یاد کرد. راستش بعد از مناظره از بیش‌ترین چیزی که تعجب کردم این بود که بعضی از جهانگیری خوششون اومده بود! خب خیلی سعی می‌کنم اینو بذارم به پای دلقک بازی و ننه من غریبم بازی‌هاش توی صحنه. ولی یادتون نره، کسی که از اول تا آخر مناظره، بدون گفتنِ حتی یک برنامه‌ی عملی برای دولت آینده‌ی رئیسش، و صرفا با تعریف و تمجید از اوسا حسن و تخریب و تکذیب رقیب‌هاش، جلو میره و فقط سعی در شلوغ‌تر کردن ماجرا برای گم‌شدن کلیدِ شکسته‌ی دولت وسط این همه بدبختیِ مردم داره، هیچ‌وقت نمیشه بهش اعتماد و اعتنا کرد. من اینجور مواقع میگم #بی‌شرف_نباشیم! 

روحانی، بادِ هواست. بعضی وقت‌ها اینطور حس میشه که صرفا با یه سری اسمِ به فنا رفته، می‌خواد خودشو بِکِشونه بالا تا کمتر تو فاجعه‌ای که به بار آورده فرو بره. مثل سخنرانی‌ش توی یزد که گفت: «برادر عزیزم، حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی!» حالا از مدرک بی‌اعتبارش به استناد جعل‌هایی که توی تزِ دکتری‌ش وجود داره هم بگذریم ولی باز هم تا حالا فقط با همین اسامی، تونسته بعضی از ملت رو گیج و منگ و کور و کر کنه. یه‌مدت هم چسبیده بود به «سایه‌ی شوم جنگ»، که رهبر عزیزمون به قشنگی، حرفش رو تحویلِ خودش داد و رفع جنگ رو از برکات حضور مردم دونست، نه حضور مسئولینی که چهارسال، روزی نبوده که کلمه‌ی «برجام» و مشتقاتش از زبونشون شنیده نشه! 

+ روحانی خیلی تلاش کرد یه تیکه‌ی بامزه بندازه و گفت من می‌خواستم گناهش زیاد نشه :)) نمی‌دونم دیگه ملت به چه زبونی بهت میگن! اگه بهت بگن که میخوان بیش‌تر از این، بارِ گناهت سنگین نشه، ول می‌کنی بری پی دولتِ زندگیِ خودت؟ :دی ول می‌کنی دروغگویی رو؟ :|

++ برای این‌که بتونید منظورم رو از عنوان دریافت کنین که دقیقا به کی گفتم گلادیاتور، یه‌تعریف کوتاهی از «گلادیاتور» رو از ویکی‌پدیا نقل می‌کنم. «گلادیاتور‌‌ که بدان «مرد شمشیر» گفته شده. برخی از گلادیاتورهایی که برای شرکت در نبردهای گلادیاتوری داوطلب می‌شدند، نه فقط حقوق فردی و اجتماعی خویش، بلکه حتی زندگی خود را با ظاهر شدن در صحنهٔ این نبردها در معرض خطر قرار می‌دادند. اغلب گلادیاتورها، بعنوان برده خوار و خفیف شمرده می‌شدند، تحت شرایطی دشوار تأدیب می‌گردیدند، از نظر اجتماعی به حاشیه رانده شده بودند.» حالا به‌نظرم خیلی واضح شده که منظور کدومشون بوده. اما همچنان اطمینان دارم خیلی‌ها با برعکس‌بینی، قالیباف رو شبیه گلادیاتور می‌بینن. ولی این، چیزی جز برعکس‌بینیِ اونها نیست. که مطمئناً به‌زودی، و حداقل در طی زمانی به‌مدت یک ماه تا چهارسال، و حداکثر تا دوازده سال آینده، می‌فهمن که چه بلایی سرِ خودشون آوردن. ولی وقتی اینو می‌فهمن، که یه‌مقدار دیر شده، یه‌مقدار دیر شده و دیگه هیچ راهی برای برگشت ندارن. 

+++ من از هیچکدومشون دفاع نکردم. نه از قالیباف و نه از دیگر کاندیداها! خودم اگه رأی می‌دادم، سفید می‌دادم. این شیش نفر، هیچ‌کدومشون نمی‌تونه به ذهنم وارد بشه. هاشمی طبا که همش می‌گفت نمی‌شود و دولت نمی‌تواند و چرا این‌ها را به دولت تحمیل می‌کنید!، میرسلیم هم که همش می‌گفت ما خواهیم توانست و اگر بخواهیم و بسیار کار کنیم حتما خواهیم توانست، روحانی که وعده‌های نود و دو رو تکرار می‌کرد و جهانگیری با اعداد و ارقام و تکون دادن سر تاییدش می‌کرد، قالیباف هم می‌گفت پنج میلیون شغل و سه‌برابری یارانه!، رئیسی بنده‌ی خدا هم که مظلومانه کلمه‌ی «جوانان» رو بین حرف‌هاش جا میداد و وعده‌های خوش آب و رنگی رو تحویلمون داد. ایشالا اونی بیرون بیاد، که درها براش بدونِ کلیدهای خارجی و گرون، باز بشن. ایشالا اونی رأی بیاره که «مسئول» باشه. 

  • Mr. Moradi

1. دیروز چهارساعت برای مناظره وقت گذاشتم. چهارساعتِ بعدش رو هم به بحث گذروندم :)) ریاضی رو خونده بودم. توی اون هشت ساعت کاری نمی‌تونستم بکنم! باید همون پنج‌شنبه از یکی سوالم رو می‌پرسیدم که امروز دونمره از دست ندم! ولی شما هیچ‌جا مثل دبیر ما پیدا نمی‌کنید! قرار بر این شد که هفته‌ی آخر، زنگ یکی رو بگیریم و از دو فصل آخر، یه‌امتحان دیگه بگیره و هرکدوم رو حس کردیم بهتر دادیم، همونو بگیم تصحیح کنه! چقدر خوبه آخه :))

2. هوای ابری! بارونی. خسته. دلگیر. رشت همیشه همینطوریه :/ من هنوز منتظرم هوا دوباره بهاری بشه. من خودم مصداقِ بارزِ زمستون هستم، دیگه از هوا توقع دارم ادای زمستون رو در نیاره. مرسی اه! 

3. درستش می‌کنم. زندگی رو. 

4. فارسیِ هفته‌ی قبل رو هیجده و نیم شدم. فاجعه‌ی امسالم بود. خیلی راحت راه داشت برای بیست شدن حتی. من چرا نمی‌خونم؟ :|

5. من نمی‌تونم با خودم کنار بیام. و این حل شدنی نیست. 

6. وقتی آدم تأثیر مثبت چیزی رو بدونه، چرا نمی‌تونه بهش عمل کنه؟ مثلا بدونه شیش صبح بیدار شدن خوبه، ولی باز یازده بیدار بشه! [البته فقط یه‌مثال بود]. مدت‌ها قبل به این نتیجه رسیدم که باید در مقابل، قبحِ انجام ندادن، به آدم ثابت بشه. و هرجور بود بهم ثابت شد! ولی بازم دست به عملی نزدم! خدایا؟ میشه مرحله‌ی سوم رو به‌خیر بگذرونی؟ مرحله‌ی دوم که منو نابود کرد -_-

+ از این پست‌های بی سر و ته، که همینجوری ناخودآگاه می‌نویسم، آنچنان خوشم نمیاد. ولی به خودم قول داده بودم امروز، یه‌چیزی بنویسم، تا یه‌چیزی یادم نره. 

  • Mr. Moradi

غرق خیال بودم. اونقدر که واقعیت رو نمی‌دیدم. خواستم تبلتو بذارم سرجاش، که محکم از دستم افتاد. مثل از خواب‌پریده‌ها، پریدم. انگار که روحم تکون خورده باشه، انگار که بین دو تا دنیای متفاوت جابجا شده باشه... خندیدم، گفتم همینه دیگه. یه‌روزی همینجوری میپری که چی شد که همه‌ی عمرت رفت. زنگ صدا خورد. چشمام برق زد. گفتم یعنی.... ؟ در رو باز کردم. کسی بالا نیومد. کسی پایین نرفت. دوباره زنگ صدا خورد. بیخیالِ تصورم شدم. گوشی رو برداشتم... پراید نقره‌ای برای شماست؟ نه، زنگ بالایی. گوشی رو گذاشتم. راستی، چه تصور محالی بود. چه تصور بعیدی. چه خیال ناشدنی‌ای... 

  • موافقین ۱۸
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۱
  • Mr. Moradi
1. خیلی دیر شده. الان دقیقه‌ی نود و یک شده و فقط امیدم به وقت اضافه‌ی بازی‌ای هست که خیلی وقته باختم. خیلی وقته. ولی می‌تونم امید داشته باشم به گل‌های دقیقه‌آخری که بتونه نتیجه رو جوری عوض کنه که بعد از تموم شدنش، بهم نخندن! حداقلش بهم نخندن. کی؟ هیشکی! همه‌ی عمر مورد خنده واقع شدم، ولی دیگه نه! 
2. خرداد نزدیکه. امتحانات هم که شروع شده. و من هیچی نخوندم. من توی دفتر و کتاب و هرجایی تاریخ میزنم! وقتی می‌بینم درسایی رو نهم بهمن درس داده و من هنوز بلد نیستمشون، واقعا دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار. همه‌ی اینا حقمه. تقصیرِ خودمه. نود و شیش هم نتونست من رو تغییر بده. ولی دیگه نه! 
3. صبح بارون بود. خسته بودم از دست خودم. دلم می‌گیره توی هوای ابری. همیشه با دیدن هوای ابری و تاریک و گرفته و بارونی، یاد خونه‌ی گرم و نرمی میفتم، که محل آرامشه. البته آرامش، از نوعی که تعریفش فقط مخصوص خودمه. رسیدم به مدرسه، کیف رو گذاشتم کلاس و اومدم پایین. توی چهارچوب ورودی موندم و آسمون رو نگاه کردم و فکر کردم. ابرهای تیره رو نگاه کردم و فکر کردم. بارون رو نگاه کردم و فکر کردم. آدما رو نگاه کردم و فکر کردم. خودم رو عذاب دادم. عذابی که حقم هست. آقای ر. دید من رو، گفت چرا اینجایی؟ گفتم همین‌جوری. دارم میرم بالا. رفتم سر کلاس. دبیر زیست اومد. درس داد. ولی می‌تونم بگم هشتاد درصد کلاس حواسم به درسش نبود. آخرش برای اطمینان‌خاطر با خودم گفتم تو پارسال هم بخش گیاه رو نمی‌فهمیدی... اومدم پایین. خسته بودم.از خودم بدم می‌اومد. دوست داشتم بمیرم و دوباره زنده بشم،بخوابم و بیدار بشم و همه‌چی عوض شده باشه. دوست داشتم من، من نباشم! آقای ر. باز من رو دید. گفت مرادی؟ خوبی؟ گفتم اوهوم! گفت واقعا خوبی؟ مطمئنی که خوبی؟ والا؟ گفتم آره.. گفت آخه لبخند نمی‌زنی.. تظاهر کردم به لبخند. تظاهر کردم حالم خوبه، نه راستش تظاهر کردم حالم معمولیه. حالم بد بود، ولی دیگه نه! 
4. شنبه امتحان ریاضی دارم. احتمالا فردا توی تقویتی بچه‌ها نمره‌ی امتحان فیزیکشون رو می‌فهمن. منم شاید بفهمم. خیلی تنبلی کردم واسه درس خوندن. خیلی عقبم از همه‌ی درس‌ها. خیلی عقبم از زندگی. خیلی عقبم از رضایتِ خودم نسبت به خودم. میلیاردها سال نوری فاصله دارم تا رضایت خدا از من. دیگه نباید تنبلی کنم، دیگه نه! 
  • Mr. Moradi

نمی‌دونم صبح شنبه بود یا یکشنبه. دوچرخه نبردم. پس یکشنبه بود. چون شنبه وقتی داشتم با دوچرخه برمی‌گشتم، جوری شد که زنجیرش در رفت. هیچ‌وقت ترمز جلوش کیپ نمی‌کرد. این‌بار ولی دقیقا جوری گرفت که پام به زنجیر گرفت و زنجیر در رفت. داشتم درستش می‌کردم که یکی اومد کمک. عادی بود که هول کنم و بخوام سریع‌تر انجام بدم! ولی خودمونیم، نمی‌اومد سریع‌تر انجام می‌شد. پس یکشنبه بود. داشتم پیاده می‌رفتم. یه آقای میانسالی دوچرخه رو کنار یکی از صندلی‌ها نگه داشت و نشست رو صندلی. هفت و نیم صبح. تو دلم گفتم:«زندگی رو فهمید.» نمی‌دونم چی داره صبح زود، نشستن روی صندلی‌های خلوت. زندگی خیلی خوب خودش رو نشون میده.

رفتم و رفتم. یادم نیست توی راه به چی فکر می‌کردم. راستش یادم هست. ولی این رو هم یادمه که هرازگاهی وسوسه می‌شدم که دفتر فیزیک رو بردارم و توی راه بخونم. نخوندم. راستش یه‌چیزایی نمی‌ذاشت بخونم. دیروزش هم فقط سوالات گاج و اینا رو خوندم. ولی خوب می‌دونستم دبیرمون اونجور روون و قابل فهم سوال نمیده. رسیدم. صف برقرار بود. دیر رسیده بودم. بعد از عید بارها دیر رسیدم ولی اسمم رو ننوشتن. یعنی تا جایی که من دیدم اسم هیچکس رو ننوشتن. بار اول که دیر اومدم، زنگ تفریح اول، معاونمون به شوخی و خنده گفت: «چرا دیرکردی مرادی؟» منم خندیدم و سر تکون دادم. زیاد اهل حرف زدن نیستم. سعی می‌کنم تا جایی که میشه با اشاره و عبارت‌های خیلی کوتاه ماجرا رو رفع و رجوع کنم. منتظر بودیم تلاوت قرآن کریم تموم بشه تا بریم سر صف. کلاس هم رفتیم. کیف رو گذاشتم روی میز و دفتر فیزیک رو درآوردم. اینا دیگه چیه؟ تعریف‌ها و تشریح‌های دبیر رو بلد نبودم. نه اینکه نباشم، ولی حفظ نبودم. صف وقت کلاس رو گرفته بود، پس دبیر سریع‌تر اومد کلاس. بعد از سی چهل ثانیه ورقه‌ها هم رسید. یه مشکلی توی چاپ بود و همین باعث شد بچه‌ها بتونن یکی دونمره تقلب کنن تا حواس معلم پرته! ولی من دلم نیومد و تقلبی نکردم. امتحان فیزیک همیشه همین‌طوری بوده. گیج می‌شم. همه‌چی از ذهنم پاک میشه. سوال اول و دوم رو یه‌جوری نوشتم. سوم رو گذاشتم بعداً. چهارمی هم گفتم به درک، آخرِ وقت حلش می‌کنم. رفتم پنجمی و متاسفانه پنجمی هم اونقدر توی ضرب اشتباه میومد که بیخیالش شدم، البته ضرب و تقسیم و راه‌حلم درست بود، نمی‌دونم چه مرضی گرفته بودش، که اشتباه میومد جواب! در حالی که دقایق آخر درست اومد و درست نوشتمش. سوال شیشم یادم نیست. هفتم هم مبهم بود. هشتم و نهم رو نوشتم ولی مطمئن نبودم. سوال نهم سه نمره داشت. من نمی‌دونم چرا اینقدر بد بارم‌بندی می‌کنه. سوالش یک نمره هم ارزش نداشت. سوال ده رو هم نوشتم. برگشتم و اونایی که ننوشتم رو هم نوشتم. البته نه اینقدر ساده که الان تعریف کردم. با استرس. هرطور بود تمومشون کردم. 

وقتی می‌خواستم ورقه رو بدم دستام می‌لرزید. دبیر گفت چرا اینقدر هولی؟ گفتم این بی‌صاحاب رو می‌بینین؟ اینو ده بار اول امتحان ضرب و تقسیم کردم غلط اومد، الان همونطوری ضرب و تقسیم کردم درست اومد. به نشانه‌ی تأکید ورقه‌ی چک‌نویس رو نشونش دادم. خندید. دستام می‌لرزید. اعصابم داغون بود. گردنم دردش شدید شده بود. و زنگ بعد امتحان عربی بود. لای عربی رو هم باز نکرده بودم. با اون شدت استرس لای کتاب رو هم نمی‌تونستم زنگ تفریح باز کنم. زمزمه شد که امتحان نیست. نبود. موکول کرد دوهفته بعد. درس داد. گفت و خندیدیم. 

زنگ انشا هم رسید. موضوع رو هفته‌ی قبل داده بود «عشق». نمی‌تونستم بنویسم. به چند خطی که هفته‌ی قبل نوشتم نگاه کردم. سرِ خط نوشتم «بی‌عشقی نداشتنِ تلخی‌ست». اصلِ درس تضاد معنایی بود. ولی من نمی‌تونستم بنویسم. نه از عشق. و نه از بی‌عشقی. چند دقیقه خودکار رو گذاشتم روی کاغذ و زل زدم به «نداشتنِ تلخی‌ست». چندتا انشا رو خوندن و شنیدم. بد نبود. درباره علم هم نوشته بودن. علم بدتر از عشق. بی‌علمی نداشتنِ تلخ‌تری هست یا بی‌عشقی؟ برام سوال شده بود. انشا رو تموم کردم. تا مصراع آخر رو نوشتم، زنگ خورد. خوندنش رفت واسه هفته‌ی بعد. نمی‌دونم خوب شده یا نه. برام مهم هم نیست. نباید می‌رفتیم خونه. آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم. ولی انصاف نبود. انصاف نبود که دو زنگ توی استرس بسوزم. زنگ آخر موضوع رو بدن «عشق». نذارن بری خونه. و تو چندتا پله رو بیای پایین و دنیا روی سرت خراب بشه. سعی کنی نخوای و نبینی و نشنوی و تصور نکنیو فکر نکنی و خیال نکنی و پله‌ها رو بری بالا و توی کلاست بمونی و کیفت رو برداری. ولی مگه میشه فرار کرد؟ میاد دنبالت. بی‌صدا. و تو هیچ راه فراری نداری. کیف رو پرت کردم روی میز. رفتم پایین. یه نگاه انداختم به اون پراید سیاه. به فکرم اومد پلاکش رو بردارم. سی و سه سین، چند و چند و چند، ایران چهل و شیش. نمی‌دونم چرا اینجوری می‌شم. اعصابم داغون بود. حوصله‌م ته کشیده بود. و کاسه‌ی صبرم لبریز. حوصله‌ی هیچکس و هیچی رو نداشتم. خیلی دلم می‌خواست یه چیزی باشه که بکوبمش. بشکنمش. بزنمش. نبود. نبود. نشد. رفتم مسجد. اصلا حالی‌م نبود اذان هست نیست، نماز هست نیست، در باز هست نیست. برام مهم نبود. دقیقا هیچی برام مهم نبود. تاریک بود. چه خوب بود که تاریک بود. که خلوت بود... رفتم بالا کیفم رو برداشتم. آزمون رو دادم. خونه هم اومدم. زندگی هم کردم. ولی هیچی نشد. هیچی، هیچی نشد.

بعدازظهرش رفتیم خونه‌ی عمه. گوشی‌ش رو آورد و گفت «قرار بود سهیل هشت شب بیاد درستش کنه، حالا که اومدی تو درستش کن. بازار رو قطع‌نصب زدم، بعدش دیگه نفهمیدم کجا رفت. واتس‌آپ هم نمیدونم چرا نیست.» گفتم خب می‌خواید بذارین سهیل درستش کنه. گفت نه، حالا که هستی درستش کن. گفتم باشه. بازار رو داشتم. واتس‌آپ ولی توی گوشی‌م بود که نیاورده بودمش. رفته بودم توی فکر. سهیل. اسمش که به گوشم خورد، باید خشکم میزد. باید ناراحت می‌شدم. باید دلم می‌خواست. باید شیرینیِ خاطراتِ کوتاهِ مشترکمون برام مزه مزه می‌شد. ولی نشد. نمی‌دونم. خیلی فکر کردم. رفتم توی مخاطبین عمه‌م که ببینم شماره‌ی سهیل توش هست یا نه. نبود. فهمیدم شماره‌ش رو نداره. مامانم خیلی تعجب می‌کرد که عمه‌م بلده با گوشی کار کنه. نمی‌دونم چرا این گوشی‌های هوشمند و حتی غیرهوشمند براش اینقدر عجیبن. عمه‌م هم اونقدرها بلد نبود. گوشی خالیِ خالی بود. جز تلگرام فارسی و ایمو. و بازار و واتس‌آپی که براش ریختم. واتس‌آپ رو با اینترنت گوشی‌ش از بازار دانلود کردم. حتی نمی‌دونست باید با شماره وارد این نرم‌افزارها شد. منظورم اینه که اونقدر که مامانم تصور کرده، بلد نیست. به گوشی زیاد دست نمی‌زدم که فکر نکنه جای دیگه‌ای میرم! مکالماتش برگشت. اسم یکی از مکالمه‌ها بابک جان بود. بابک. چاقالو :دی چرا اینا اینطوری زن گرفتن؟ چرا همه‌ی مسیرشون از همه‌ی مسیر ما عوض شد؟ چرا اینا اینطوری شدن؟ چرا همه‌چی اینقدر از همه‌چی فاصله گرفت؟ به سهیل فکر می‌کردم. الان کلاس چندمه؟ هفتم؟ مثل سارا!! اصلا حالا که مامانِ سارا اینقدر دنبال شوهر می‌گرده، بیاین همین سهیلو بدین بهش!! اینا رو توی ذهنم گفتم و تصورشون کردم و خندیدم. و هیچ‌کس نفهمید که چرا می‌خندم. که چرا این‌قدر ساکت شدم. زنگ زد به عمو که به سهیل بگه دیگه نیاد هشت شب. مطمئن شدم که شماره‌ی سهیل رو نداره. همونطور که توی گوشی نداشت. مامانی رو نگاه می‌کردم. در و دیوار خونه رو. چقدر خاطره توشون تلنبار شده، چقدر زیاد! 
دنیا همینطور ادامه داره. نفس می‌کشم. وقت می‌گذرونم. فکر می‌کنم. ناراحت می‌شم. اعصابم خورد میشه. استرس می‌گیرم. درس می‌خونم. انشا می‌نویسم. صبرم تموم میشه. میزنم زیر گریه. دوباره، نفس می‌کشم و همه‌چی تکرار میشه. همه‌چی، به جز موضوع انشا.

+ عنوان یک بیت از سعدی

  • Mr. Moradi
up