مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

امروز نمی‌دونم چه خبر بود که چند نفری رفتن ، دو نفری رو می‌شناختم و یه نفر رو دورادور می‌شناختم و یه نفر رو هم نمی‌شناختم! دقیقاً متوجه نشدم تقصیر کی بود و یا چی شد ..و مهم هم نیست!! چرا؟ چون همه‌چی شده بازی!! نوشتن و خوندن شده بازی! وبلاگ شده بازی! طولانی نوشتن و ننوشتن شده بازی ... اصلاً همه‌چی شده بازیِ وبلاگی! من هم گِله دارم از اونایی که بد می‌نویسن و هم از اونایی که به هر طریق باعث میشن یه عده برن و هم از اونایی که میرن! اونایی که میرن راستش حق ندارن برن! مثلاً هرکدوم از ما ، حق نداریم هِی و هِی اینجا رو خلوت‌تر از قبل کنیم! حق نداریم واقعا! هرچند من به خودم این حق رو دادم و فکرهایی دارم ، ولی بقیه حق ندارن. می‌دونید کیا حق دارن؟ اونایی که عذرشون در حدی موجه هست که اگه با همچون عذری امتحان ترم رو غایب کنن ، نمره‌ی صفر بهشون تعلق نمیگیره! مطمئنین اینقدر عذرتون جدی و بزرگ و مهم و برجسته‌ست؟ هرچند من مطمئنم از لحاظ عذرِ خودم ، ولی به همه‌ـتون اطمینان میدم که عذرتون اصلاً هم موجه نیست!! باور ندارین عذرتون و دلیلِ توجیه‌ـش رو بگید تا پدرِ عذرتون رو در بیارم و جلوی‌ِ چشم‌ـاتون بذارم :| اُفتاد؟

خب بچه‌های خوب! از این پست نتیجه گرفتیم که اینجا نیومدیم با هم بازی کنیم! نیومدیم همدیگه رو آزار بدیم و حتی نیومدیم که با آزارهای بقیه رنجونده بشیم! ما اینجائیم چون اینجائیم! ما می‌نویسیم چون دوست داریم بنویسیم! ما دوست داریم بنویسیم چون وبلاگی برای نوشتن داریم! ما وبلاگی برای نوشتن داریم چون اینجائیم! پس حق نداریم اینجا رو ول کنیم و نوشتن رو دوست نداشته باشیم و وبلاگی برای نوشتن نداشته باشیم! ما حق نداریم که این حق رو از خودمون سلب کنیم چون این حق رو بدست آوردیم! این حق رو بدست آوردیم چون اینجائیم!

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۳ دی ۱۳۹۵ ، ۱۸:۳۳
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۵۲
نظرات شما ( ۱۵ ) ۸ موافق

داشتم درس می‌خوندم مثلاً ... بعد یهو یاد یه چیزی افتادم ... خشکم زد :| دیروز ، دبیر زبان ، یه مدادنوکی که میدونم مال کی بود و یه غلط گیر که نمیدونستم مال کی هست رو آخر زنگ ، وقتی داشت می‌رفت داد به من که بدم به صاحب‌هاش ... یعنی خودم داوطلبانه ازش گرفتم که بدم به صاحباش :| چقدر هم تأکید کرد که بدی بهشون هاااا :| ای کاش گذاشته بودمشون توی کیفم!! حداقل بعد از چند روز به دستشون می‌رسید! ولی گذاشتم دم پنجره! بعد رفتم پایین ... وقتی اومدم بالا و دبیر شیمی رو دیدم و وقتی بهم گفت که می‌تونم برم ، کلاً فراموش کردم غلط گیر و مدادنوکی رو ... :| خیلی بده که یه امانتی اینطوری از بین بره ... انگار کلاً از ذهنم پاک شده بود تا همین یکساعت پیش :/ چه کنم حالا با این امانت‌های ذهنی که دست از سرم بر نمیدارن؟‌ :| هوووف :/

+ روی امانت خیلی حساسم!! و اصلاً هم مهم نیست که ارزش اون وسیله چقدره! در هر صورت امانت بوده و مسئولیتش با من :| 

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲ دی ۱۳۹۵ ، ۱۷:۲۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۰۵
نظرات شما ( ۶ ) ۶ موافق

امتحان کتبیِ زیستِ امروز لغو شده بود ... گفته بود شفاهی ... ولی همون شفاهی رو هم نگرفت :)) در واقع یه کلاس دیگه تقویتی داشت و رفت اون کلاس و کلاس ما بیکار :دی 

ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۱۴ ) ۵ موافق

+ یلداتون مبارک :)

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۴۵
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۱۱۶
نظرات شما ( ۸ ) ۷ موافق

امروز دفاعی امتحان بود! از پنج‌تا درس ، دو درس رو حتی نگاه هم نکرده بودم :| خدا رحم کرد دقیقاً ... خطر خیلی نزدیک بود :| خداروشکر :) چیزی رو غلط ننوشتم و فکر نمی‌کنم زیاد نمره‌ام از دست بره :) صبح هوا خیلی سرد بود ... استرس هم شدید ... این دوتا اصلاً با هم سازگار نیستن!! نفس آدم بند میاد وقتی بخواد هردوتا رو تحمل کنه :|

:::

چرا من اینطوری‌ام؟؟؟ احمق بفهم ؛ تو همه‌ی اینا رو تابستون قدم زدی ؛ تو دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی تخیلاتت قدم زدی ؛ یاد بیار اون روزِ مضطربِ کذایی رو ... یاد بیار لامصب :| یاد بیار بینِ اون همه مسخره‌بازی ، ذهن‌مشغولی‌های بی‌دلیلت رو ... پس دوباره شروعش نکن :| دوباره روی واقعیت فکر و خیال نکن لعنتی ...

:::

یکی نیست به فُلانی بگه تو چرا اینقدر پیگیر شدی؟ مشکوک میزنه :| اصلاً فکرش رو نمی‌کردم اینقدر بخواد پیگیر بشه!! اَه :| اصن نمی‌تونم تشخیص بدم که چجوری به نفعم هست و چجوری نیست ... :| منم حق دارم این وسط یه ذره به فکر نفعِ خودم باشم خب :)) ولی دیگه از هیچی که بهتر میشه :| فقط یه راه وجود داره که همه‌چی بدتر بشه ، وگرنه بیش‌تر از یه راه هست که می‌تونه وضع رو پایدارتر و بهتر بکنه ... امیدوارم به همون یک راه محدود نشه :دی میدونید؛ با این سن‌ـم حسرت چیزایی رو دارم و واسه چیزایی هیجان‌زده میشم ، که کاملاً بدیهی هست :)) فقط اون زیادی پیگیر بودنش برام تعجب‌برانگیزه :)

+ میدونم که از بند آخر نمیشه چیزِ زیادی فهمید ... نوشتم که ثبتش کرده باشم فقط :دی

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۵:۵۴
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۸
نظرات شما ( ۴ ) ۴ موافق

خداروشکر :) وضعیت سفید هست فعلاً و امیدوارم سفید باقی بمونه!

قرار بود امتحان ترم دفاعی چهارشنبه باشه که موکول شد به آخر تاریخ امتحانات ... هرچند فردا امتحانِ میان‌ترم دفاعی هست و فرقِ چندانی با امتحان ترم نداره از لحاظ اهمیت! چون دبیرمون تا حالا امتحان کتبی نگرفته :| و خیلی جالبه که تا الان نخوندمش!! و فقط شنبه یه نگاهی انداخته بودم به سه چهار درس از دفاعی‌ای که توی یه جلسه داده شد :| بعله! :))

امروز خیلی فشرده شده بود! زنگ اول زبان داشتیم ، امتحان آخر زبان ، یه نمره چیزی رو غلط نوشتم که اصلاً فکر نمی‌کردم غلط باشه!! به من این وظیفه رو نداده بود و من بدونِ هماهنگی یه متن آماده کردم و دادم بهش و خداروشکر نمره‌ام جبران شد و گفت کاملش رو میدم :))‌ و براش جالب بود متنم و وقتی گفت خودت نوشتی؟ در کمال صداقت گفتم نه منبعش ویکی پدیاست! فکر می‌کردم اسمِ ویکی پدیا رو همه شنیدن ولی سه چهار بار گفتم تا متوجه شد که میگم ویکی ، پدیا :| وقتی داشتم متن رو توضیح می‌دادم و ترجمه می‌کردم و صدا و دست‌هام می‌لرزید و دستِ خودم هم نبود! سعی می‌کردم با دست متن رو نشون ندم و با خودکار اشاره کنم :)) من چرا از دبیر بترسم!؟ نه! من از دبیر نمی‌ترسم! این دبیر ، دبیرِ دوست‌داشتنی‌ایه برام ، راستش ایده‌آلِ ذهنیِ خودم از آینده رو قبلاً چیزی در سبک کاریِ دبیرم می‌دیدم :)) هرچند وقتی یادم میاد به عنوان رشته دوم داره حقوق می‌خونه ازش بدم میاد ولی دارم سعی می‌کنم توی ذهنم با مشخصاتِ "رشته اصلی زبان خارجه و رشته دوم یه چیزِ دیگه" ذخیره‌اش کنم :دی فلذا از دبیرم نمی‌ترسم! :دی و این "زبان" هست که برام ترسناکه ، چون فکر می‌کنم چیزی ازش بلد نیستم ولی توی امتحانات و زمان خوندنش نسبتاً حالی‌ـم میشه و خنگ هم نیستم توش :)) فقط استرسش رو دارم :|

زنگ بعد آزمایشگاه بود که بجاش زیست آوردیم و دبیری که هِی میگه عقبیم و عقبیم ، توی یه زنگ ، فقط یه نیم‌صفحه درس داد :|||| هرچند به نفعِ ماست که کمتر امتحان میدیم :دی

زنگ بعد ورزش داشتیم و امتحان :| امتحان ورزش همیشه برام ترسناک بوده و هست!! وقتی گفت بارفیکس همه‌مون خشکمون زد :دی دو هفته قبل گفته بود درازنشست :| هرچند فرقی نداره و توی هردوتاش ضعیفم!! برای انعطاف از چهار نمره ، سه داده!! گفت نرمال بیست و پنج‌ تا برای بارفیکسه!! من آخرین بار پنجم ابتدایی این بارفیکس‌های اصلاح شده رو دیدم و یه‌دونه زدم که همون یه دونه هم غلط بود :| بر خلاف سال‌های قبل از لحاظ آماری شماره‌ی چهارمم و زود نوبتم میشه :دی سه نفرِ قبل من همشون کمتر از بیست تا و گاهاً فقط شیش هفت تا زدن :دی خودمم نمیدونم چجوری ولی 17 تا زدم! فقط ای‌کاش بیش‌تر مقاومت می‌کردم و بیش‌تر می‌زدم ، الان که فکر میکنم تا  20 تا می‌تونستم برم :| جا داشت بهش بگم من وقتی 17 تا زدم که 17 تا مُد نبود :))) والاع!! وقتی 17 تا زدم همه دهنشون باز موند :دی هرچند بعداً چندنفری 25 تا هم زدن! خرخونِ شماره یک (منم خرخونِ شماره دو اصلا!) فقط 5 تا زد ... اشتباهش مثل همون اشتباه کلاس پنجم من بود :) خودش هم میگه دستاش ضعیفه :))‌ از بس درس خوندی/خوندیم دیگه :دی

زنگ آخر قرار بود ریاضی بیاد هم درس بده و هم امتحان بگیره .. درس رو داد و امتحانِ پنج سواله‌ی آسونش رو گرفت ... قرار هم نبود سخت بگیره و خودش رویِ آسونیِ این امتحانش تأکید داشت ... خداروشکر تا این لحظه غلطی از خودم پیدا نکردم و به هیچ‌کدوم از جوابام شک ندارم :دی 

وقتی اومدم خونه ساعت شده بود 3 :| یه کم استراحت و مطالعه‌ی شد 4 :| در واقع چهار و ربع ناهار خوردم :))‌ و تا چشمم رو بستم و باز کردم شد 6 :| خب من کِی دفاعی رو بخونم؟ کِی زیست رو بخونم؟! کِی واقعا؟! :|

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۸:۲۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۷۶
نظرات شما ( ۵ ) ۵ موافق

بخونید نوشته‌ی تصویر رو :) اگر بزرگتر میخواین ببینید تصویر رو : کلیک کنید

:::

صدای اخشابی ، صدای خاطره‌هاست برام! دوست‌داشتنیه بعضی از آهنگ‌هاش ... یهویی شنیدم و گفتم شما هم بشنوید! پس :

بشنوید

۸ موافق
up