مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

چرا من خودم نیستم؟ چطور خودم رو گم کردم؟ چرا خودم رو پیدا نمی‌کنم؟

  • موافقین ۱۴
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۹
  • Mr. Moradi

هر بنیادی، هر نهادی، هر سازمانی هر ادعایی که داره رو، اول باید روی خودش پیاده کنه. روی سیستمِ کاری. روی کامندهاش. روی مسئولینِ مرتبط باهاشون. در واقع سر تا پاش باید جلوه‌گرِ ادعاش باشه. تقریباً این ایراد به همه‌ی سازمان‌ها وارده که معمولاً اصلا اندازه‌ی ادعاشون نیستن -_-

این یارویی که توی دوتا پستِ قبل گفتم؛ کارمندِ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی هست. اصلا ادعای سازمان، از اسمش مشخصه. اداره‌ای که نمی‌تونه خودش و کارمند‌‌هاش رو ارشاد کنه، اداره‌ای که نمی‌تونه «فرهنگ اسلامی» رو روی کارکنانش پیاده کنه، چجوری می‌خواد این‌کار رو روی مردم انجام بده؟ :| خدایا اینا دیگه چه هیولاهایی هستن؟! اسمشون رو هم گذاشتن فرهنگ و ارشاد. مسخره :|

  • موافقین ۱۸
  • ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۰
  • Mr. Moradi

1.  اول باید اینو بگم که من عادت دارم کامنت‌های پست‌هایی مثلِ پستِ قبل رو می‌بندم. منظورم اینه که دنبالِ تشویق‌کننده نمی‌گردم :)) - اشاره به ناشناس‌ها :دی -. حواسم نبود و عجله داشتم و کامنت‌ها باز موند :) ممنون از کامنت‌های خوبتون :) دوم هم اینکه، اتفاقِ خاصی نیفتاد. ساعت هفت غروب، اومد زنگِ در رو زد. آیفون رو برداشتیم شروع کرد به فحاشی. بابام، داداشم رو گرفته بود :| و خب نرفتیم پایین. سر کوچه داد زد. عربده کشید. بعد از یه ربع رفت و تا حالا خبری از لشش نداریم. اما چندتا مسئله بود که نظرم رو جلب و مشغول کرده. یک اینکه این یارو با زنش اومده بود. دخترش رو فرستاد کلاسِ تهِ کوچه، و با زنش اومد دم در. چقدر بی‌غیرت و بی‌وجود هست آخه!؟ جلوی ناموست فحش می‌دی؟ حالا اونقدر پَست هستی که زن و بچه مردم برات مهم نیست، زنِ خودت چی؟ جلوی زنت فحش می‌دی؟ زنت رو آوردی که چی؟! که اگه کسی اومد بزنه، جیغ بکشه و مانع بشه؟ همینقدر بی‌غیرتی؟ همینقدر بی‌وجودی؟ همینقدر بی‌شرفی؟ کدوم احمقی برای فحاشی و دعوا، زنش رو میبره؟ هرچند این دوتا، دقیقاً لنگه‌ی هم هستن :|

2. من ماجرای بنیتا، و دزدیده شدنش رو که شنیدم، بیش‌تر از هرچیزی، از این ترسیدم که چرا جامعه‌ی ما داره وحشی میشه؟ چرا داره زامبی میشه؟ آخه چطور دزد، دیده بچه توی ماشین هست و بیخیالِ ماشین نشده؟ چطور ماشین رو وِل نکرده؟ چطور بچه رو تحویلِ جایی نداده؟ چطور «جان بچه» براش اونطور که باید، مهم نبوده؟ چرا؟‌ سرِ ماجرای آتنا هم همینطور. چطور طرف با خودش نگفته این یه بچه است فقط؟ چطور با خودش نگفته طفل معصومه؟ چطور با خودش نگفته؟ شرف و وجودش کجا رفته؟ مردم چرا اینطوری شدن؟

اینم همینطور. چی شده که «فحش» رو صراحتاً «قدرت» و «افتخار» تلقی می‌کنه؟ من دوبار فایل صوتیِ تماسش رو گوش دادم. هرچند بدنم می‌لرزه موقع گوش دادنش از شدتِ حرص! - چرا که فحش میده و من نمی‌تونم جوابشو بدم! و مهم‌تر اینکه، نمی‌تونم بزنمش :| - ولی دوبار دقیق گوش دادم. صراحتاً و خیلی واضح، فحش رو قدرت میدونه. میگه:«من به همه دارم فحش میدماااااا. برای من مهم نیست کیه، به همه فحش میدم.» :| اصلا با همین یه جمله، طرف روانیِ زنجیره‌ایه. والا به خدا :| به همه فحش میدی؟! خب که چی!؟ مگه فحش اسلحه‌ست؟ مگه تیره؟ از آمریکا یاد گرفتی فکر کردی حرف زدن هنره؟ خب طرف نتونه اعصابش رو کنترل کنه، میاد جوری میزنه که نتونی بلند بشی. آخه احمق، ما سه نفریم و تو یه نفر. اگه دوتا بزنی، شیش‌تا می‌خوری. دیگه این که قاعده‌ی دعواست :/ البته فکرِ اینجاش رو هم کرده بود. زنش رو آورده بود که چوب نخوره. هرچند بابا هم مانع شد و نرفتیم پایین کلاً. 

چرا به اینجا رسیدیم، که عده‌ای فحش رو قدرت می‌دونن؟ فحش رو افتخار می‌دونن؟ و فکر می‌کنن با فحش دادن، با داد زدن خیلی بزرگن؟ چرا واقعا؟! آخه لامصب عددی هم نیست. خونه‌ش رو پدرزنش داده. قبل از اون، اجاره‌ش رو پدرزنش میداد. آخه آدم که اینقدر بی‌وجودِ بی‌غیرت نمیشه که. اینقدر بی‌شرف نمیشه که.

3. اصلا داغون شدم. من از اولش، نسبت به این زن - که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - بدبین بودم. می‌دونستم آدمِ بی‌شعوریه. اثباتش رو هم بچگی‌م و در طول زمان دیده بودم. ولی واقعاً و واقعاً فکر نمی‌کردم اینطور، صریح و روشن، حرمت بشکنه. ولی حالا که شکسته، خُردش می‌کنم. لهش می‌کنم. تف هم نمی‌ندازم کف دستش. 

4. حالا فکر می‌کنید همه‌ی اینا سرِ چیه؟ هیچی! دقیقاً سرِ هیچ و پوچ. به‌نظرم فقط بهونه کرده. همراهِ بیمارِ کناری، به ما گفت دیشب کسی پیش حاج‌آقا نبود. ما هم گفتیم پس این یارو نرفته دیگه. من خونه نبودم. مثلِ اینکه بابام زنگ زده به مامان‌بزرگ و قضیه رو گفته. اوجِ حرفش هم اینه که:«این پسره که یه خونه ازتون گرفته، دیگه چرا اینقدر ادا در میاره؟ زشته. حالا نمیخواد بره حداقل می‌گفت یکی دیگه می‌رفت.» حالا این هیچ! مامانم که دیشب به این زن - همون بی‌شعوری که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - زنگ زده، خیییلی آروم و با خونسردی حرف زد - موقع این تماس خودم شاهد بودم. - جوری که من تعجب کرده بودم که چرا اینقدر داره آروم حرف میزنه؟ من خودم توقع داشتم که یه آشغال یا عوضی، تهش بذاره :)) ولی نه. کاملا آروم. از اونطرف هم توجیه کرده بودن که رفته توی راهرو :| در حالیکه خبرآورنده، تا حیاط هم رفته برای هواخوری ولی ندیده این یارو رو. حالا توجیه‌ش به‌درک! ما هم گفتیم اگه رفته که خودش میدونه و خودش. اگه نرفته هم خودش میدونه با وجدان و خدای خودش! این حرفی نیست که طرف اینطور رَم کنه بخاطرش. آخه چیزی نگفتیم ما. یا این زن پیازداغش رو زیاد کرده. یا طرف دنبال بهونه بوده. وگرنه اینطور رَم کردن نداشت. دردم می‌گیره وقتی به این فکر می‌کنم که کمتر از سی‌روز قبل، همین یارو، زنگ زده بود که به بابام تسلیت بگه. آخه آدم چقدر می‌تونه بی‌شرف باشه؟ چقدر می‌تونه ظاهر و باطنش فرق کنه؟

5. خودمونیمااا. ولی همه‌ی اینا، از یه «غیبت» شروع شد :)) حالا اون خانم، نمی‌گفت که دیشب کسی اینجا نبوده، چی می‌شد؟ :))

+ بابام میخواد شکایت کنه. دردسر داره. ما هم بالاخره یه آشغال و پدرسگ گفتیم پشت تلفن دیگه. حالا فحشِ اون رکیک‌تر بود درست. تهدید کرده درست! ولی اونم شکایت می‌کنه و دردسرمند میشیم کلاً -__-

++ چرا داریم اینطوری میشیم؟ چرا همه دارن بد میشن؟ چرا دارن وحشی میشن؟ آدم نیستیم مگه؟

  • Mr. Moradi

این پست رو کسی یادشه؟! این پست، منظور همین شوهرخاله هستش.

پدربزرگِ مادری، یکی دو هفته هستش که دست و پاش شکسته و بستریه. خب نیاز به همراه داره. یه شب بابام موند. یه شب یه شوهرخاله‌ی دیگه‌ام. یه شب هم قرار بود این بمونه. فرداش من و مامانم رفتیم ملاقات. پیشش موندیم. همراهِ بیمارِ کناری - که خیلی زحمت کشیده برای پدربزرگم -، گفت که شب هیچکس پیش حاج آقا نبود و فلان و بیسار. یعنی چی؟! یعنی شوهرخاله‌ام نرفته. صدالبته به درک که نرفته. مامانم زنگ زد خاله‌ام ماجرا رو بهش گفت. اینم گفت که اگه نمیخواست بره حداقلش می‌گفت که یکی دیگه بره. حالا امروز بعدازظهر، دوساعت پیش، شوهرِ بی‌عرضه‌اش - که خونه‌ی خودش رو از همین پدرزنش داره -، زنگ زده به بابام و شروع کرده به فحش دادن. گوشی رو از بابام گرفتم و یه چیزی بارش کردم و قطع کردم. دوباره زنگ زد تهدید. که چی؟! که اگه مردی وایسا هفت دمِ درِ خونه‌تم. بابامو تهدید می‌کنه آشغال :|| مرتیکه‌ی عوضی -___- خیلی بی‌شعوریه حرکتش. داداشم قاطی کرده :دی داغه. ولی من داغی نمی‌خوام. زدنش برای من کاری نداره. اونقدری آدمِ قمه‌کِش - :| - می‌شناسم که کاری نداره واسم. - چه کنیم دیگه! مدرسه نیست که! همه‌شون روانی‌ان :دی -. من داغی نمی‌خوام. من سیاهی می‌خوام. سیااااهی! که تا آخرِ عمرش همراهش بمونه. کاملاً زیرپوستی. سعی‌م رو می‌کنم تا سال بعد نه خونه‌ش رو داشته باشه و نه کارش رو. تمام سعی‌م رو می‌کنم. ساعت هفت هم زنگ می‌زنم مأمور جمعش کنه. بقیه‌ی عمرش رو هم مأمورا باید از خیابون جمعش کنن :) 

+ ای کاش می‌تونستم همین امروز بزنم دخلش رو بیارم. دوماه پیش می‌تونستما. الان ولی... :/ 

++ می‌دونید؟ دردِ سختیه. سخته. هم خانواده‌ت، خانواده نیست. هم فامیلت، بی‌شعوره.

  • Mr. Moradi

چیدمانِ طویلِ کتاب‌ها رو که دیدم وایستادم. کتاب دست‌دوم دیدن رو دوست دارم. به دودلیل. اول قیمتِ کمتر. و دوم اینکه گاهاً کتاب خوبی پیدا میشه. یه دلیل سومی هم هست. اونم اینکه ذاتاً وسایل قدیمی - از جمله کتاب‌های قدیمی - رو دوست دارم. همینطور نگاه می‌کردم و می‌رفتم جلو. یه آقایی اومد و بعد از برانداز کردنِ کتاب‌ها، یکی رو برداشت و قیمت پرسید. توی این لحظه منم یه کتاب دستم بود و ورق می‌زدم و می‌خوندمش. اسمش برام آشنا بود. به اون آقائه گفت ده هزار تومن. کتابش رو نگاه کردم. جلد کُلفتی داشت. خیلی قدیمی بود. جلوتر که اومد دیدم نوشته «حسن کچل». احتمالاً به‌خاطرِ قدمت و نوستالژی می‌خواست بخره. منم قیمت رو پرسیدم. گفت ده هزارتومن. بدونِ اینکه بحث کنم، گفتم نه دیگه، ده تومن خیلی زیاده. تا کتاب رو گذاشتم، اومد جلو و کتاب رو برداشت و گفت باشه پنج تومن! دیدم اینقدر قیمت رو کم کرده امیدوار شدم :)) کتاب صدوشصت صفحه بود. با خودم حساب می‌کرد که یکی دوسال پیش یه کتاب نودصفحه‌ای هفت تومن پولش بود. با تورم و اینا، الان این کتاب صدوشصت صفحه‌ای، باید دوازده تومنی قیمتش باشه. با خودم به توافق رسیده بودم. ولی تخفیفی که از روی بحث گرفته بشه، سرِ هر جنسی، مزه‌ی خودش رو داره. همینطور که الکی دنبالِ پول توی ته جیبم وقت رو کِش می‌دادم گفتم سه تومن نمیدی؟ خندید گفت نه دیگه. از ده آوردم پنج. توی دلم گفتم برو خودتو سیاه کن! به خودش گفتم این چاپ هشتادودو هستش هاااا. کجاش ده تومنه؟! آخرش سرِ چهارتومن توافق کردیم. کتاب رو گرفتم دستم و اومدم سمت پارک. با خودم گفتم جهنم و ضرر! یه ساعت هم اینجا می‌شینم می‌خونم تمومش می‌کنم. رفتم توی پارک. نشستم. یه دقیقه ننشسته بودم که یه خانمی اومد نشست کنارم. البته مهم نیستا. کتاب رو بستم. زل زدم به روبه‌رو. و بلند شدم رفتم. یه نیمکت خالی پیدا کردم. نشستم. شروع کردم به خوندن. سه چهار صفحه جلو رفتم. توصیف‌ها و تعریف‌های خوب و دقیقی داشت. یه آقایی روبه‌روی من ، منتهی متمایل به سمت راست، داشت تلفنی حرف می‌زد. خیلی ناخودآگاه نظرم رو جلب کرد. اولش گفتم خدایا، خداوندگارا، چرا اینقده لحنش و صحبت‌کردنش و قربون‌صدقه‌رفتنش و حتی فحش دادنش شبیه به باباست؟! یه مقدارِ خیلی کم و گنگ فهمیدم ماجرا چیه. یه‌جاهایی دلم می‌خواست بترکه. بیچاره بچه(ها)ش. با این باباشون. با اون مامانشون. بیچاره همه‌ی بچه‌هایی که بینِ بازی‌های مسخره‌ی فک‌وفامیل و خانواده گیر افتادن. کتاب رو گرفتم دستم و اومدم بیرون. الان قیمتش رو سرچ کردم. نسخه جیبی با دویست‌وچهل صفحه رو زده یازده‌وپونصد. حسِ خریدارهایی رو دارم که فاتحانه معامله کردن. با این تفاوت که من نصفِ تمامِ سرمایه‌‌ی جاری‌ـم رو دادم :دی

+ کشور آخرین‌ها؛ نوشته‌ی پل استر. اگه کسی خونده، خوشحال میشم از خوندن نظراتشون.

  • Mr. Moradi

1. ماجرای نیمروز : داستان عجیب یا خاص و منحصربه‌فردی نداشت. بیشتر به‌نظر می‌اومد که میخواد چندتا حادثه و اتفاق رو با پیش‌زمینه‌ی یه سری مسائلِ اوایل انقلاب نشون بده و از این نظر به نظر من موفق بوده. جای شهید و جلاد رو هم، درست نشون داده؛ نه مثل بعضی تصویرگرهای امروزی!

2. سیانور : داستان نسبتاً بهتری داشت. دوستش داشتم. اینم بگم که وقتی یکی نتونه بفهمه مبارزه چیه، باید هم وقتی اونو به هرجای دین گره بزنه از صدجای دیگه بزنه بیرون! - اشاره به یک دیالوگ - بد فهمیدن یه بحثه؛ ولی برعکس فهمیدن یه بحثِ جداست. بعضی چیزا وقتی برعکس فهمیده بشن، عاقبتشون میشه خودکشی. خودزنی. فروپاشی حتی. 

+ اگر کسی یکیشون رو دیده و نظر کامل‌تر و بهتری داره، خوشحال میشم بخونم.

  • Mr. Moradi

زندگی را شلوغ کنید. اجازه بدهید همه‌چیز در هم بپیچد. بگذارید یادتان نیاید همین ثانیه‌ی پیش، شناسنامه‌ی در دست‌تان را کجا گذاشته‌اید. بگذارید از خستگی و دربه‌دری گوشه‌ای بایستید و فقط به آسمان نگاه کنید. اجازه بدهید حسرتِ همه‌ی بعضی‌ها را بخورید. خودتان را وادار به بدبختی کنید. چرا که فقط اینگونه می‌شود خوشبختی را چشید. چون می‌دانید همه‌‌ی بدبختی‌ها درست می‌شوند. - البته به جز همان حسرت! بقیه‌ش درست‌شدنی‌اند. -

+ الکی مثلاً شلوغی‌های ساختگی یا غیرساختگی، جواب می‌دهند و فراموشی می‌آورند! ولی دریغ که ... که اینگونه نیست. 

  • موافقین ۲۵
  • ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
  • Mr. Moradi
up